|
- تاریخچۀ لعن بر دشمنان و مخالفان اهل بیت پیامبر(ص)، از قرون اوّلیّه تا ظهور حکومت درخشان صفویّه: آنچه درسطور ذیل میخوانید، تحقیقی اجمالی است پیرامون «لعن» (دور کردن از رحمت الهی) – مِصداق بارز «تبرّي» - و تاریخچۀ ظهور و پیدایش آن در مکتب متعالی تشیّع: - باید دانست که "لعن" و مشتقّات آن، در آیات فراوانی از قرآن کریم، بکار رفته است. پس اگر چیز زشتی بود، خداوند، خود آنرا این اندازه در کتاب عزیز خود، استعمال نمی فرمود... آنگونه که از خود قرآن استفاده میشود، لعنت کردن کافِر، بدعت گذار، ظالم (ستمگر)، فاسق (بدکار)، کاذب(دروغگو)، عهد شکن، قاطع رَحِم (بدون عذر شرعی) و مُفسِد فِی الأرض (= گسترش دهندۀ بدی یا ناامنی در جامعه و زمین) و اذیّت و آزار رساننده به فرستادگان خدا یا به مؤمنین و مؤمنات – هرچند برخی از اینگونه افراد، مسلمان هم باشند و یا بوده باشند! – (از باب نمونه، به ترتیب: بقره، 89؛ نساء، 51و52؛ سورۀ ص، 78؛ نِساء، 47؛ هود، 18؛ آل عِمران، 61؛ رعد، 25؛ احزاب، 33). یکی از قدیمیترین روایات مورد استناد شیعه، در لعن فرستادن بر "جبت" و"طاغوت" (اوّلی و دوّمی...)، به اوایل قرن چهارم هجری و "تفسیر عیّاشی" (محمّد بن مسعود سمرقندی – متوفای حدود 320ق – که خود از عامّه (سنیان) بوده و سپس شیعه شده) باز می گردد؛ که وی از امام باقر(ع) روایت معتبری آورده که مراد خداوند تعالی از "جبت و طاغوت" (در سورۀ نساء/ آیۀ 51و52) همان دو نفر... هستند (تفسیرالقرآن، عیّاشی(ره)، 1/246و247). دعای "اللّهمَّ العَنْ صَنمَيْ قریش ٍ..." (= بارخدایا لعنت کن دو بت قریش را...)، که عبدالله بن عبّاس (صحابی و پسرعمّ پیامبر اکرم ص)، آنرا از حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) روایت نموده که حضرت در قنوت نماز خود میخوانده، در قرن هفتم هجری قمری، توسّط شیخ ابوالسّعادات اسعد بن عبدالقاهر اصفهانی (م640ق) (شیخ روایتِ سَیّد بن طاووس و خواجه نصیرالدّین طوسی) به عربی شرح شده به این عنوان: "رَشْحُ الوَلاءِ في شَرحِ الدّعاءِ..." (= تراوِش دوستی و اطاعت اهل بیت ع، در شرح دعائی در بَرائت وبیزاری از دشمنان ایشان). و این کتاب نفیس و مفصّل، اخیراً توأم با تحقیقات و اضافاتی ارزشمند از محقق معاصر، شیخ قَیس العطّار، بچاپ رسیده است. سیّد بن طاوس(ره) (م664ق) نیز از همین کتاب استاد خود، در "الیقینُ باختِصاصِ أمیرِالمُؤمِنینَ(ع)" (باب 184) روایت می کند (فِهرِسُ التـّـُراثِ، 1/632). آقا بزرگ تهرانی در "الذَّریعَة" (4/102 و ج10/ص9 و 11/236 و 13/256 و 15/123و289 و 24/156) از برخی ترجمه ها یا شرح های فارسی دعای جلیل القدر "صَنمَي قریش" یاد مینماید. با استناد به اَدِلّۀ معتبرۀ فوق، فقیه بزرگوار عهد شاه اسماعیل و شاه طهماسب صفوی، مرحوم محقق کَرَکی (=محقق ثانی) (شهادت به زهر: 940ق) کتابی نوشته اند، تحت عنوان "نَفَحاتُ اللاّهوتِ في لَعنِ الجِبتِ وَ الطّاغوتِ" (= عطایای خوشبوی مقام الهی...)، که مکرّر بچاپ رسیده است. این اثر ارزشمند و تحقیقی، با عنوان "کِتابُ اللـّـُمَع" (= درخششها) نیز شهرت یافته است. می توان گفت که این کتاب، از مهمّ ترین کتب شیعه در "تبَرّي" (= بیزاری و برائت جُستن از دشمنان اهل بیت ع) - که همچون "توَلّي" (= دوستی و اطاعت و ولایت دوازده امام ع) - از "فروع دین" است، می باشد. سپس، سیّد امیر محمّد بن ابی طالب حسینی اِستَرآبادی، کتاب "نفحات اللاّهوت" محقق کرَکی را به فارسی ترجمه کرده است (الذریعة، 4/143و 18/342 و 24/250). پس دروغ میگویند آنانکه لعن جبت و طاغوت را از اِبداعات عهد صفویّه و محقق کرَکی میدانند! این ناشی از بی خبری از تاریخ، و یا عِناد این قبیل نویسندگان خودفروخته است... در اینجا، باز هم شواهد تاریخی دیگری در رَواج داشتن لعن بر دشمنان اهل بیت(ع)، در قرنهای نخستین هجری، ارائه میدهیم: - مرحوم آیت الله سیّد محمّدعلی قاضی طباطبایی، در کتاب "اربعین سیّد الشهداء(ع)" (ص810و811)، پس از ردّ گفتار سُست و فتوای زشت محمّد غزالی(م505ق) درعدم جواز لعن بر یزید!! (اِحیاءُ العلوم، غزالی، چاپ لبنان، 3/125- که ابوالفرج، ابن جَوزی، فقیه و مُحدِّث حنبلی مذهب (م597ق) با آنکه سنی بوده، از این فتوای بی انصفانه و بلکه مُغرِضانۀ غزالی لعین، سخت برآشفته و به خشم آمده، و کتابی در ردّ او و نیز در ردّ عبدالمُغیث، ابن زُهَیر حنبلی لعین (م583ق) که کتابی در "فضائل یزید بن معاویة" – لعنة اللهِ علَیهِما – دارد، نوشته، به این نام: "الرَّدّ ُعَلیَ المُتعَصِّبِ العَنیدِ المانِعِ مِن لَعنِ یَزیدَ – یا: عَن لعنِ یَزیدَ = یعنی: ردّ بر آن شخص متعصّب مُعانِد و مُغرِضی که مردم را منع میکند از لعنت کردن بر یزید!)، (مرحوم قاضی طباطبایی) چنین مینویسد: ((پس باید گفت: خداوند لعنت کند بر یزید و اتباع او و آنهائیکه (چون امام محمّد غزالی) منع میکنند از لعن کردن بر یزید و لعن وی را روا نمیدانند. چه خوش گفته امیر علی شیر نوائی (شاعر ترکی و فارسی سرا، معاصر جامی و وزیر سلطان حسین بایقِرا – وفات: 906ق، مدفون در هرات) قطعۀ زیر را، آنجا که سروده:
ای که گفتی بر یزید و آل او لعنت مکن! زآنکه شاید حقتعالیٰ کرده باشد رحمتش!
آنچه با آل نبی کرد او، اگر بخشد خدای، هم ببخشاید ترا گر کرده باشی لعنتش!))
("آتشکده"، لطفعلی بیگ آذر، ص 19؛ "لطائف الطّوائف"، فخرالدّین علی صفی کاشفی، پاورقی ص187، از احمد گلچین معانی، 1336ش). قطعه شعر دوبیتی فوق، از "میر علی شیر نوایی"، طبق تحقیقات محقق معاصر، استاد دکتر سیّد ابراهیم مهدوی، توسّط خود اهل سنت، تحریف شده و اصل آنرا چنین روایت می فرماید: "...یکی از علماء هرات، نزد وی (نوایی) آمده و شَکوَه و گلایه کرد که: رافضه (شیعیان) لعن بر یزید، که هیچ، بلکه لعن بر خلفای ثلاثه... میکنند؛ حال آنکه نمیگویند شاید خداوند از خطایای ایشان درگذشته باشد! چندی که ازاین قضیّه گذشت، میرعلیشیر این دوبیت را سرود:
ای که گویی بر یزید وآن سه کس* لعنت مکن! ز آن که شاید حق تعالیٰ کرده باشد رحمشان !!
آنچه با آل نبی کردند ، گر بخشد خدای ، هم ببخشاید ترا گر کرده باشی لعنشان!!
(دایرة المعارف علم و مذهب، استاد مهدوی، بخش "شعراء شیعه" – "میرعلیشیر نوائی"). به گفتۀ این محقق ارجمند، این دوبیتی را عامّه (اهل سنت) تحریف کرده اند تا فقط شامل لعن بر یزید پلید باشد؛ و روشن است که مراد میرعلیشیر نوایی از "آن سه کس"، همان خلفای سه گانه هستند که شیعه ایشان را به سبب ظلم هایی که بر خاندان اهل بیت پیامبر(ص) کرده اند، همواره لعنت کرده و میکند... و شاهد دیگر بر تشیّع مخفیانۀ "نوائی"، ساخت ایوان جنوبی صحن عتیق حرم مطهّر امام رضا(ع) و نیز کشیدن نهر آب خیابان مشهد است، که به گفتۀ دولتشاه سمرقندی در "تذکرة الشعراء"(ص506)، آن نهر آب را از چشمۀ "گُل اسب"، "گلسب" یا "گل چشمه" در بالای شهر طوس، به مشهد مقدّس کشیده است.
- نیز، مرحوم قاضی طباطبائی در همان کتاب(ص811) چنین می نویسد: (فخرالدّین صفی) در کتاب "لطائف الطّوائف" (ص232) گوید: ((مولانا شیخ حسین (کمال الدّین شیخ حسین قُنَوی – فوت: 888ق) در زمان سلطان ابوسعید میرزا (آخِرین پادشاه تیموری گورکانی – فوت: 873ق)، مُحتسِب (= مأمور انتظامات و مجازات) به استقلال (= مستقلاًّ) بود؛ چنان که میرزا گفته بود که: "مولانا، شریک مُلک منست!".... الخ. در زمان میرزا بابُر، فقیهی دانشمند سمرقندی "مولانا مَزید" نام، به هرات آمده بود؛ روزی ایشان (کمال الدّین حسین) در مجلس میرزا بودند و "مولانا مزید" نیز حاضر بود؛ میرزا از او پرسید که: در لعن یزید چه میگوئی؟ گفت: "روا نیست! زیرا که از اهل قبله بوده!"؛ میرزا روی به ایشان (کمال الدّین حسین) کرد و گفت: "مولانا مزید، خود، این میگوید؛ شما چه میگوئید؟". (ایشان) گفتند: "ما میگوئیم: صد لعنت بر یزید؛ و صد دیگر بر مزید!!")). (در لفظ مزید، نوعی ایهام ادبی بکار رفته؛ چون هم معنای زیادتی و فزونی در لعنت را میدهد و مصدر میمی است، و هم، اسم خاصّ آن فقیه سمرقندی است. جهت کسب اطّلاع بیشتر از اقتدار شیخ کمال الدّین حسین قـُنـَوی، در اجرای وظیفۀ امر به معروف و نهی از منکر، خوانندگان را به کتاب "حبیب السِّیَر" خواند میر (ص108) اِرجاع میدهیم). - ابوریحان بیرونی (م440ق)، ریاضیدان، تقویم شناس، منجّم ومورّخ دقیق، واندیشمند عمیق قرن پنجم هجری قمری، نیز در "الآثارالباقیة" (در انتهای فصل بیستم = الفصل العِشرُونَ) در وصف حوادث ماه ذیحجّه، دوباره تشیّع خود را اندکی فاش ساخته؛ حدیث متواتر غدیر خم و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین علی(ع) و حدیث متواتر صدقه دادن حضرت در حال رکوع و منصوب شدن حضرت با این علامت الهی به ولایت و امامت مسلمین را نقل میکند؛ و در پایان نیز لعن بر یزید بن معاویه و قاطبۀ بنی امیّه – که خلیفۀ سوّم (عثمان بن عَفّان) نیز از آنان بوده – و بلکه هر آنکس که مورد لعن خود خدا و رسول(ص) بوده، میکند؛ که ذیل آن توضیح خواهیم داد که در چنین لعن کردنی، یقیناً اشارۀ او به دو خلیفۀ اوّل و دوّم نیز میباشد: ((..وَاليَومُ الثـّامِنَ عَشَرَ[مِن شَهرِ ذِی الحِجَّةِ]، يُسَمّیٰ غديرَ خُمٍّ، وَهُوَ اسْمُ مَرحَلةٍ نَزَلَ بـِهَا النّبيّ ُ (ص) عِندَ مُنصَرَفِهِ مِن حَجَّةِ الوِداعِ، وَ جَمَعَ القـَتـَبَ وَ الرِّحالَ وَ عَلاها آخِذاً بـِعَضُدِ عَلِيِّ بنِ اَبي طالبٍ عَلَيهِ السَّلامُ، وَ قالَ(ص): «اَيّـُهَا النّاسُ! اَلَستُ اَولیٰ بِکُم مِن اَنفُسِکُم؟»، قالوا: بَلیٰ، قال(ص): «فمَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِيّ ٌمَولاهُ؛ اَللّهُمَّ وٰالِ مَن وٰالاهُ وَعادِ مَن عاداهُ وَ انصُرْ مَن نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَن خَذَلَهُ وَ اَدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَيثُما دارَ». وَ يُروٰی اَنَّهُ (ص) رَفـَعَ رَأسَهُ [إلیَ] السَّماءِ وَ قالَ(ص): «اللّهُمَّ هَل بَلَّغتُ؟» - ثَلاثاً. وَ فِی الرّابعِ وَالعِشرينَ، تَصَدَّقَ اَميرُالمُؤمِنينَ(ع) بخاتَمِهِ وَ هُوَ راکِعٌ [إشارة ٌ إلی شَأنِ نُزُولِ آیَةِ الوِلایةِ: المائِدَة/55]... وَ فِی التّاسِعِ وَالعِشرينَ، وَقعَة ُالحَرَّةِ [سَنَة َ ثلاثٍ وَ سِتّینَ]، وَهِيَ الَّتي قـَتـَلَ فيها بَنُواُمَيَّة َ اَهلَ المَدينةِ وَانتهَبَت اَموالـَهُم وَ هَتـَکـَت سُتـُورَ المُهاجِرينَ وَالاَنصارِ وَ فـَضَحَت نِساءَهُم . فلَعَنَ اللهُ مَن لَعَنَهُ رَسُولُ اللهِ صَلّیَ اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ، مِنَ المُحدِثينَ فِی المَدينةِ، وَ جَعَلـَنا غـَيرَ راضِينَ بالفَسادِ في اَرضِ اللّهِ؛ اِنـَّهُ خَيرُ مُوَفـِّقٍ وَ مُعينٍ، وَ لَهُ الحَمدُ بـِلا نِهايةٍ)). ترجمه: ((... روز هیجدهم (ذیحجّه) عید غدیرخمّ میباشد و آن نام منزلی است که پیغمبر(ص) پس از حجّة الوِداع، در آنجا فرود آمد و جِهاز شتران را جمع کرد و بازوی علی بن ابیطالب علیه السّلام را گرفت و از آن جهازها بالارفت و فرمود: «ای مردم! آیا من از خود شما، به شما اَولیٰ (سزاوارتر) نیستم؟» گفتند: آری. فرمود: « بر هرکس که من مَولیٰ (سَروَر) باشم، علی مولای اوست. خداوندا؛ دوستدارِعلی را دوست بدار و با دشمنانش دشمنی کن و آنانکه علی را یاری میکنند ایشان را یاری نما و آنانکه میخواهند او را خوار و زبون کنند، تو ایشان را خوار و ذلیل کن؛ و از هر راهی که علی میرود، حق و حقیقت را با او بگردان». روایت کرده اند که پس از این گفتار، (پیامبر اکرم ص) سر مبارک خود را بسوی آسمان بلند کرد و سه مرتبه گفت: «خداوندا؛ آیا مأموریت خود را رسانیدم؟». و در روز بیست و چهارم این ماه، امیرالمؤمنین درحال رکوع، انگشتر خویش را به سائل بخشید [اشاره به شأن نزول آیۀ ولایت و امامت: مائده/55]... در روز بیست و نهم (سال 63هجری قمری)، وَقعَۀ (=واقعه و جنگ) حَرَّة اتفاق افتاد (حَرّه، سنگلاخ شرقی مدینه است که به حرّۀ واقِم شهرت دارد). و در این جنگ، بنی امیّه (به فرمان یزید)، اهل مدینه را قتل عامّ، و هستی آنان را به یغما بردند، و به زنان مهاجر و انصار دست درازی کردند و بسیار بی ناموسی نمودند. و هرآنکس را که پیغمبر(ص) لعنت کرده خدا نیز لعنت کناد - از (جمله) این اوباش که اعمال قبیحه را در مدینه کردند – و ما را در شمار مردمانی گرداناد که به اِعمال فساد رضایت نمیدهند؛ و او بهترین توفیق دهنده و یاور است، و سپاس بی نِهایت برای او باد!)) (آثار الباقیه، ترجمه اکبر داناسرشت، ص537).
- توضیح منظور ابوریحان بیرونی(ره) از این لعن: 1- اهل سنت، خودشان روایت کرده اند که منظور خداوند تعالیٰ از "الشَّجَرَة َالملعونة َ" (شجره یا خاندان ملعونه) در قرآن کریم (إسراء/60)، همان بنی امیّه هستند (که عثمان نیز از ایشان است!) (سُنَن تِرمِذي، حدیث ش 3408؛ مُنتخَب کنز العُمّال، 5/399؛ شرح نهج البلاغۀ ابن ابی الحدید، 1/372؛ عُمدَة ُعُیون ِالأخبار، ابن بِطریق، 452و453– که پس از شیعه شدن این کتاب را نوشته؛ تفسیر عیّاشی، 2/297و298، که او نیز ابتدا سنی مذهب بوده و سپس شیعه شده است؛ و کتب دیگر...؛ امّا برای اطلاع از منابع شیعه در این رابطه، رک: بحارالانوار، علاّمه مجلسی، 31/507 به بعد...). 2- اهل سنت، خود روایت میکنند که پیامبر اکرم(ص) در بیماری منجرّ به وفات ایشان، فرمودند: "جَهِّزُوا جَیشَ اُسامَة َ؛ لَعَنَ اللهُ مَن تَخَلَّفَ عَن جَیشِ اُسامَة َ(خ ل:مَن تخلَّفَ عَنه)" (= تجهیز و آماده کنید لشکر اُسامَه (فرماندۀ نوجوان شجاع 17 تا 19 ساله) را (برای دفاع در مقابل روم)؛ خداوند لعنت کند هرکس را که تخلّف کند از حضور در لشکر اسامه!" و آنگاه، خودشان هم اِذعان و اعتراف دارند که ابوبکر و عُمَر همراه اُسامه نرفته اند!!... (المِلَلُ وَالنِّحَلُ، محمّد بن عبدالکریم شهرستانی، مقدّمۀ رابعه (چهارم)، 1/23و29؛ تاریخ الطّبَريِّ(عربی)، 3/186؛ تاریخ ابن عَساکِر، 2/391؛ طبقات ابن سعد، 2/41؛ سیرةُ ابنِ هِشامٍ، 2/650؛ کَنزُالعُمّال، متّقی هندی، 5/312؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید مُعتزِلی، 1/159؛ تاریخ الیعقوبيّ(عربی)– که عبّاسی مذهب، یعنی بین شیعه و سنی است – 3/93؛ حَیاةُ محمّدٍ(ص)، محمّد حَسَنَین هَیکَل (نویسندۀ سیاسی مصری – م1956م)، ص483؛ "ثمَّ اهتدَیتُ"(= "آنگاه هدایت شدم")، دکتر محمّد تیجانی سماوی (که سبب شیعه شدن خود را در همین کتاب، مشروحاً توضیح میدهد)، متن عربی (مؤسّسة الفجر – لندن)، ص100 ببعد، مورد سوّم از فصل "صحابه نزد سنی و شیعه"؛ و دهها کتاب دیگر از خود اهل سنت... اضافه بر نسخه های خطّی چاپ نشده ای چون: "تاریخ بَلاذُري" – که نزد سنیان بسیار معتبر بوده؛ و مرحوم سیّد شرف الدّین موسوی عامِلی، در "المُراجَعات"(مناظرات کتبی او)، در نامۀ 92، و نیز در اثر ارزشمند دیگرش: "النَّصُّ وَالاجتِهادُ" (= "اجتهاد در مقابل نصّ!")، مورد دوّم از فصل اوّل دربارۀ ابوبکر (ص41)، مفصّلاً در این رابطه به بحث پرداخته و حدیث "لعن پیامبر(ص) متخلّفین از جَیش اُسامَه" را با سند کامل آن، از ابی بکر احمد بن عبدِالعزیز جَوهَريّ بَصْريّ بغداديّ (ابو شِبل، از بزرگان حدیث اهل سنت – م323ق) در اثرش: "کتاب السّقیفة" نیز نقل میکند... اینها کتب اهل سنت بود؛ چه رسد به روایات متواتره و فراوان شیعه در این رابطه. رک: بِحارُالاَنوار، مرحوم علاّمۀ مجلسی، ج30/ ص427تا442 و582 و نیز کتب دیگر...). برای فهم بیشتر اِدراک دقیقتر منظور ابوریحان، این بزرگمرد تاریخ علم، گوشه ای از مناظرۀ فاضل کامل، مرحوم ملاّ آقا دربندی (متوفای حدود 1285 ق) با "عبدالرّحمن کُردی" (از مُفتیان سنی و متعصّب بغداد) را بنحو فشرده مورد اشاره قرار میدهیم (رک: متن کامل مناظره: "قِصَصُ العلماء" مرحوم میرزا محمّد تُنکابُنی، چاپ علمی وفرهنگی، اواخر شرح حال شماره (یب=12)، ص135و136) : 3- خدای تعالی در قرآن کریم میفرماید: إنَّ الّذینَ یُؤذونَ اللهَ وَ رَسولَهُ، لَعَنَهُمُ اللهُ فِی الدّنیا وَالآخِرَةِ... (= آنانکه خدا و پیامبر خدا را آزار دهند، خداوند لعنت کند ایشان را در دنیا و آخِرت...– سورۀ احزاب/57). و خود عامّه (اهل سنت) به طریق متواتر (= حدیث پی در پی نقل شده و یقین آور) روایت کرده اند که پیامبر اکرم(ص) فرمود: "فاطِمَة ُ بِضعَة ٌ مِنّي؛ مَن اَغضَبَها فَقَد اَغضَبَني وَ مَن آذاها فَقَد آذاني" (= فاطمه(س) پارۀ تن من است؛ هرکس اورا به خشم آورَد، مرا بخشم آورده، و هرکس او را آزار دهد، مرا آزار داده است) ("صحیح بخاری"، باب بَدءِ الخَلق (=پیدایش آفرینش)، بخش " مَناقِب (=منقَبَت ها، افتخارات) خویشان پیامبر ص"؛ نیز همان کتاب: باب نِکاح (ازدواج)، بخش "دفاع مرد از دخترش"؛ "صحیح مسلم"، باب فضائل صحابه؛ "صحیح تِرمِذی"، 2/319؛ "صحیح ابن داود"، ج12/ باب "کَراهَت جمع کردن میان نکاح برخی زنان"؛ "مُسنَد ابن حَنبَل"، 4/328و332؛ "خصائص نَسائی"، 35و36؛ مُستَدرَکُ الصَّحیحَین، حاکم نیشابوری، 3/158؛ الصَّواعِقُ المُحرِقَة، ابن حَجَر (احمد بن محمّد هَیتَمی مکّی – م974ق)، ص107؛ و دیگر کتب معتبره نزد اهل سنت... رجوع شود به: فضائلُ الخَمسَة، مرحوم علاّمه سیّد مرتضی فیروزآبادی، 3/151-155). نیز فاضل دربندی، در بخش دیگری از این مناظره، کلام علاّمه سعد الدّین تفتازانی (م792ق- صاحِب کتاب مطوّل در بلاغت) را نقل میکند که در "شرح المقاصد"(در عقاید عامّه، 5/310و311) گفته است: "شکّی نیست که اصحاب رسول(ص) عِترَت(=خاندان) او را اذیّت کردند؛ پس هر صحابی، معصوم نیست و هرکه پیغمبر را ملاقات کرده، چنین نیست که نیکو باشد! ...". اینک بخشی از آنچه در چاپ های کنونی "شرح المقاصد" تفتازانی مشاهده می شود، جهت تصدیق فرمایش مرحوم فاضل دربندی، توأم با ترجمه فارسی و اِعراب گذاری ارائه میگردد: ((... اِنَّ ما وَقعَ بَينَ الصَّحابَةِ مِنَ المُحارَباتِ وَ المُشاجَراتِ - عَلَى الوَجهِ المَسطور ِ في كُتُبِ التَّواريخِ، وَ المَذكور ِ عَلى ألسِنَةِ الثـِّقاةِ - يَدُلّ بظاهِرِهِ عَلى أنَّ بَعضَهُم قد حادَ عَن طريق ِ الحَقِّ وَ بَلَغَ حَدَّ الظـّـُلمِ وَالفِسق ِ؛ وَ كانَ الباعِثُ لـَهُ الحِقدَ وَالعِنادَ، وَالحَسَدَ وَاللـِّدادَ، وَطلبَ المُلكِ وَ الرِّياسَةِ، وَالمَيلَ إلىَ اللَّذّاتِ وَالشَّهَواتِ؛ إذ لَيسَ كلّ ُ صَحابيٍّ مَعصُوماً وَ لا كلّ ُ مَن لَقِيَ النَّبيَّ -صَلَّى اللهُ عَلَيهِ [وَ آلِهِ] وَ سَلَّمَ - بالخَير ِمَوسُوماً؛ ...وَ أمّا ما جَرٰى بَعدَهُم مِنَ الظّلمِ عَلىٰ أهلِ بَيتِ النَّبيِّ(ص)، فمِنَ الظّهور ِ بحَيثُ لا مَجالَ لِلإخفاءِ! وَمِنَ الشَّناعَةِ بحَيثُ لاَ اشتِباهَ عَلىَ الآراءِ! إذْ تـَكادُ تَشهَدُ بهِ الجَمادُ وَالعَجماءُ! وَ يَبكي لَهُ مَن فِی الأرضِ وَالسَّماءِ! وَ تـَنهَدّ ُ مِنهُ الجِبالُ وَ تَنشَقّ ُالصّـُخورُ! وَ يَبقى سُوءُ عَمَلِهِ عَلى كَرِّ الشّهُور ِ وَ مَرِّ الدّهُور ِ! فلَعنَة ُاللهِ عَلى مَن باشَرَ أو رَضِيَ أو سَعى؛ وَ لـَعَذابُ الآخِرَةِ أشَدّ ُ وَ أبقى!)). ترجمه: ((آنچه از درگیریها و مشاجرات بین اصحاب - بر وجهی که در کتب تاریخی نوشته شده و علماء ثقه (مورد اعتماد و وثوق اهل سنت) نیز آنها را نقل کرده اند - به ظاهر خود دلالت دارد بر اینکه که بعضی از صحابه راه و روش حق را رها کرده و به حدّ ظلم و فسق(گناهکاری) رسیده اند؛ و علّت آن هم کینه، لجاجت، حسد، دشمنی و ستیزه جویی، حبّ جاه و ریاست طلبی، و میل به لَذّات و شهوات بوده است. زیرا، تمامی صحابه معصوم نیستند و اینگونه هم نیست که هرکس پیامبر اکرم(ص) را ملاقات کرده، در راه خیر و حق باشد!...و آنچه بعد از ایشان اتفاق افتاد، از ظلم بر اهل بیت پیامبر(ص) چنان واضحست که راهی برای پوشاندن و انکار آن نیست! و از شدّت زشتی، راهی برای وجود شبهه در مورد آن وجود ندارد! و بلکه حتی شهادت میدهند به آن جمادات و حیوانات زبان بسته! و اهل زمین و آسمان بر آن گریه کنند! و کوهها منهدم و صخره ها (از اندوه آن) شکافته شوند! و زشتی کار آنها تا آن هنگام که ماهها و روزگارها پی در پی آیند، تا ابد باقی خواهد ماند! پس لعنت خدا بر کسی که مُباشِر و همکار در ظلم به اهل بیت پیامبر(ص) بوده و یا رضایت به این کارها داشته و یا سعی و کوششی در اینگونه امور کرده باشد! و عذاب شدیدتر و جاویدان روز قیامت در انتظار چنین کسانی است!)). (شَرحُ المَقاصِدِ، سَعدُ الدّین التَّفتازانيّ، الفصلُ الرّابعُ:فِی الاِمامَة، المَبحثُ السّابعُ:وُجوبُ تعظیمِ الصَّحابَةِ، ج5/ص310). - دکتر سیّد ابراهیم مهدوی، نسخه ای خطّی از "ازبکستان" در اختیار دارند، که آخِرین اثر سعد الدّین تفتازانی است و در آن بالصَّراحة، از مذهب تسنن رویگردان شده و اظهار تشیّع جعفری اِثناعَشَری میکند. نام این آخرین اثر تفتازانی، که هرگز چاپ نشده، این است: "حقّ المَقالِ، في ترجیحِ مذهَبِ الآلِ" (یعنی: گفتار حقّ، در برتری دادن مذهب آل پیامبر(ص) بر سایر مذاهب) (دایرة المعارف علم و مذهب، دکتر مهدوی، بخش "اُدَباء شیعه"– "تفتازانی"). گویا قبلاً نیز ردّ پایی از تشیّع تفتازانی در اواخر عمر، پیش از اکتشاف این نسخه، برجای مانده بوده، که مرحوم فاضل تُنکابُنی (م 1302ق) در "قِصَصُ العُلماء" چنین نوشته است: ((... ملاّ سعد تفتازانی به پسر خود گفت که: تو در تحصیل، مرتبۀ که را در نظر آوردی؟ گفت: مرتبۀ ترا در نظر آوردم. ملاّسعد (تفتازانی) گفت که: تو هیچ نخواهی شد!! زیرا که من مرتبۀ امام جعفر صادق(ع) را در نظر آوردم، به این مرتبه رسیدم؛ تو که مرتبۀ مرا در نظر آوردی، چیزی نخواهی شد!)) (قصص العلماء، چاپ علمی و فرهنگی، ص283، ذیل احوالات ملاّ محمّد صالح مازندرانی، ش35). لازم بذکر است که: تفتازان، در فاصله 54 كيلومتري شمال غربی شيروان - در خراسان شمالی، بالای قوچان و پایین ترکمنستان – است؛ وطبق اکتشافات اخیر، مقبرۀ تفتازانی و نوه اش، در روستای کاکُلی - در سه کیلومتری تفتازان - در خانۀ گلی قدیمی و نیمه مخروبه ای واقع گشته است (رک: جغرافیای تاریخی شیروان، تألیف: محمد اسماعیل مقیمی، انتشارات آستان قدس رضوی(ع)، ص250). - چنانکه، در صدر مبحث، به ابن الجَوزی حنبلی مذهب اشاره شد، که صریحاً کتابی در ردّ غزالی ناصبی نوشته است... برخی دیگر از علماء عامّه (اهل سنت) نیز در این راستا، با شیعه اظهار موافقت کرده اند؛ از آن جمله است: ابن ابی لَیلیٰ (محمّد بن عبدالرّحمن، قاضی سنی معروف کوفه، م148ق) که فتویٰ به جواز لعن معاویه و یزید داده است. مرحوم مدرّس تبریزی(م1333ش) در رابطه با وی می نویسد: ((... روزی چیزی از مَناقِب (= فضائل و افتخارات!!) معاویه (لعنة اللهِ علَیه) را از "ابن ابی لیلیٰ" استفسار نمودند؛ گفت: پدرش (= ابوسفیان لعین) با حضرت رسالت(ص) مُحارَبَة (= جنگ و پیکار) کرد (که در غزوۀ اُحُد، سبب یا عامل شکستن دندان پیامبر اکرم بود)؛ مادرش هند (لعنة اللهِ علَیها)، جگر حضرت حمزه (سلامُ اللهِ عَلَیه) عمّ آنحضرت را خورد؛ خودش با حضرت علی (علیه السّلام) به سر مقاتله (=کشتار جنگ صِفّین) آمد؛ پسرش یزید (لعنة اللهِ علیه) هم، سر مبارک جگرگوشۀ حضرت رسالت(ص) (= امام حسین علیه السّلام) را از تن جدا نمود! دیگر، مَنقَبَتی (= فضیلت و افتخاری!!) بالاتر از این، چه خواهد بود؟!! نگارنده (=مدرّس تبریزی) گوید: همین مَنقَبَت(!!) را حکیم سَنائی غزنوی(م525ق) (در ردّ بر معاصر خود: امام محمّد غزالی (م505ق) و پس از شنیدن فتوای ناحقّ آن ملعون - در منع از لعن یزید و منافقین صحابه)، به نظم درآورده است: داستان پسر "هند"، مگر نشنیدی؟!! که ازاو و سه کس او، به پَیَمبَر چه رَسید؟! "پدر او" دُر ِ دندان ِ پَیَمبَر بشکست!! "مادر او" جگر عمّ پَیَمبَر بدَرید!! (خ ل: بمَکید) خود بناحقّ، حق ِ دامادِ پیمبر بگرفت!(خ ل: بستاند) "پسر او" سر فرزند پیمبر ببرید!! برچنین قوم، چو (خ ل: تو) لعنت نکنی؟! شرمت باد! لَعَنَ اللهُ یَزیدَ وَکَذا آلَ یزیدَ (خ ل: وَ عَلیٰ آلِ یزیدَ). ...)) (رَیحانة الأدب، میرزا محمّد علی مدرّس تبریزی، 7/365و366؛ فضائِحُ الصّوفیَّة، آقا محمّد جعفر بهبهانی، 156؛ تکمیل، توضیح و تصحیحات، بر اساس: دایرة المعارف علم و مذهب، دکتر سیّد ابراهیم مهدوی، بخش "شعراء شیعه" – "سَنایی غزنوی"). در اینجا، جهت تکمیل بحث لعن، واثبات تشیّع سنایی غزنوی، ابیات دیگری نیز ارائه میدهیم: - سنائی، در ابتدای مثنوی "حدیقة الحقیقة" گفته است: ای سنائی، بقوّت ایمان مدح "حَیدَر" بگو، پس از "عثمان" با مَدیحَش، مَدایح مطلق زَهَقَ "الباطل" است و جاءَ "الحقّ" (که اشاره است به آیۀ 81 سورۀ اِسراء؛ و در اینجا، سنایی، با صنعت ادبی "لفّ و نشر مشوَّش یا معکوس"، "حیدر" یعنی حضرت علی(ع) را "حقّ" دانسته و "عثمان" را "باطل" و زٰاهِق=نابود شده، معرّفی میکند؛ زیرا حضرت، پس از عثمان به خِلافت ظاهری رسیدند). - نیز، در دیوان سنائی، اظهار مذهب جعفری(شیعه دوازده امامی) و لعن بر جبت و طاغوت (اوّلی و دوّمی)، در قصیده ای زیبا (قصیده شماره 143، در پاسخ پرسش سلطان سنجر درباره مذهب) مشاهده میشود – که تنها برای نمونه، چند شعر آنرا، از تلفیق دو نسخۀ ازبکستان و تاجیکستان، و به نقل از "دایرة المعارف" دکتر سیّد ابراهیم مهدوی، می آوریم: چون همی دانیکه شهر علم را "حَیدَر" دَرَست خوب نَبْوَد غیر "حیدر"، میر و مِهتر داشتن! مَر مرا باور نکو نایَد ز روی اعتقاد: حقّ "زهرا" بُردن و دین پَیَمبَر داشتن!! آنکه او را بر "علیّ مرتضیٰ" خوانی: امیر! کافِرم، گر میتواند کفش "قنبر" داشتن!! گر همی مؤمن شماری خویشتن را بایَدَت: مُهر زرّ جعفری بر "دین جعفر" داشتن بندگی کن آل یاسین را بجان تا روز حشر دین "طاغوت" لعین، باید که ابتر داشتن!! ای سنائی، فاش میگو طعن "جِبت" و لعن او همچه بی دینان نباید روی اَصفر داشتن!!... (دایرة المعارف علم و مذهب، دکتر سیّد ابراهیم مهدوی، بخش "شعراء شیعه"- "سنائی").
- در اینجا، لازم است که از اشعار ناصرخسرو(م481ق) در اظهار صریح تشیّع دوازده امامی و "لعن خلفای سه گانه"، نیز یادی کنیم (دیوان اشعار، قصیدۀ ش 197) : لعنت کنم بر آن "بت" کز امّت محمد(ص) او بود جاهلان را، زَ اوّل، بُتِ نخستین!! لعنت کنم بر آن "بُت"، کز"فاطمه""فدک" را بستـَد به قهر، تا شد: رنجور و خوار وغمگین لعنت کنم بر آن "بت" کو کرد و شیعتِ او حلق حسین تشنه، در خون خِضاب و رنگین... - نیز، در معتبرترین نسخۀ خطّی دیوان ناصر خسرو، که اکنون در اختیار دکتر سیّد ابراهیم مهدوی – مقیم لندن – است، این اشعار به چشم می خورد: لعن گویم آن "سه بُت" را چون همی دین حق از جَور ِ ایشان پَرپَر است! ..."هادی عسکر" بمن آموخت این: ماندن اندرکهفِ عُزلَت بهتر است "بو محمّد عسکری" دَرسَم بـِداد: مرد را غربت همی چون لشکر است نـَک، که"مَهدی"هست غائب، مَر مرا مُردن اندر غار"یُمگان"خوشتر است! (دایرة المعارف علم ومذهب، دکتر مهدوی، بخش "شعراء شیعه" – "ناصرخسرو").
- نقش مهمّ مرحوم محقق کرَکی، در ترویج سنت لعن بر دشمنان و مخالفان اهل بیت(ع): فاضل تنکابُنی در "قِصص العلماء" (فصل شمارۀ 85 = فه)، ذیل احوالات محقق ثانی(ره) ازجمله چنین مینویسد: ((... و هرگز شیخ مزبور، سوار نمیشد و یا بجایی پیاده نمیرفت، مگر اینکه جوانان در رکاب او بودند و مجاهَدَة (=مبارزه و برخورد)[با] متخلّفین مینمودند؛ و لعن میکردند هرکسی را که بر طریقۀ متخلّفین بود... گویند: شیخ در روزی که وارد اصفهان شد، صَباح آنروز بمسجد رفت و نماز جماعت گزارد و پس از نماز، یکی از تلامذۀ (=شاگردان) شیخ بر منبر آمد و تجاهُر (=علناً و با بانگ بلند اظهار) نمود بر سبّ (لعن) متخلّفین صحابه؛ و تا آن زمان، کسی در آن بلاد، تجاهر به سبّ (=لعن) نمی نمود... مؤلّف کتاب (= میرزا محمّد تنکابنی) گوید: چون سبّ (و لعن مخالفین و منافقین صحابه) در ایران، هرگز (بنحو عمومی و آشکار) نبوده، پس شاید محقق ثانی(ره) مصلحت را در این دانست که آنرا شایع و رایج کند، تا بر مردم، بطلان آنها محسوس و عیان شود...)) (قصص العلماء، تنکابنی، چاپ انتشارات علمی و فرهنگی، ص451).
«تصویری کمیاب از شاه اسماعیل صفوی» - خَفری، دانشمند سنی مذهبی که فتویٰ به جواز لعن منافقین صحابه و خلفاء ثلاثه داد: محمّد بن احمد خَفری جهرمی شیرازی (متوفای حدود 942ق)، فقیه، متکلّم، منجّم و شاعر، از مردم "خَفر" فارس و ساکن کاشان بود و محقق کرَکی به او عِنایت و توجّه ویژه ای داشت (دایرة المعارف مُصاحَب، 1/907؛ اثرآفرینان، 2/332). فاضل تنکابنی بخشی از احوال وی را، ذیل احوال خواجه نصیرالدّین طوسی، در قِصص العلماء (ش91=صا) آورده است؛ و از آنجمله درارتباط با فتوای او به تجویز لعن خلفاء سه گانه، چنین مینویسد: ((...در زمانی، شاه اسماعیل (صفوی- ره) مردم را تکلیف به تعلّم (یادگیری) احکام شرعیّه... و لعن خلفاء نمود؛ پس روزی داماد "خفری" از در درآمد و اظهار تحسّر (= حسرت خوردن و تأسّف) کرد و گفت که: این جماعت (=صفویّه) مردم را تکلیف به لعن خلفاء میکنند؛ آیا چه کنم؟! خفری گفت:"برو لعن کن، که دو سه عرب عامّی (بی سواد)، خلیفه بودند!!"؛ و چون شاه اسماعیل (ره)، خفری را از کاشان به اصفهان خواست و به او گفت که: از مذهب تسنن رجوع کن، خفری گفت: "من چگونه برمذهب ایشان باشم؟! وحال اینکه حاشیه[ای] بر الٰهیّاتِ "شرح تجرید"(در کلام وعقائد استدلالی) نوشته ام،که اگر عُمَر درس بخواند نمیفهمد!!". پس سلطان گفت: "اگر راست میگوئی، ایشانرا لعن کن!"؛ خفری لعنت کرد! پس، از خدمت پادشاه مرخص شد و بکاشان آمد. مردمان (اهل سنت) به استقبال او شتافتند. پس از ملاقات، به او ایراد کردند که: "تو رفتی در اصفهان؛ خلفاء را چرا لعن نمودی؟!". خفری در جواب گفت که: "[آیا] حیف نبود، برای دو سه نفر عرب ... برهنه (=عامّی بی سواد)، خون فاضلی چون من ریخته شود؟!!"... (قصص العلماء، تنکابنی، چاپ علمی و فرهنگی، ص494). اَلا لَعنة ُاللهِ عَلیَ الظّالِمینَ (سورۀ هود/ 18).
برچسبها: لعن, تولّی, تبرّی, خلفاء ثلاثه, خلفای سه گانه, امام محمّد غزالی, یزید, ابن جَوزی, ابوریحان بیرونی, سنایی غزنوی, ناصرخسرو, سعد الدّین تفتازانی, امیر علیشیر نوایی, محقق کرَکی, شاه اسماعیل صفوی, صفویّه
+ نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
* تصحیح الاعتقاد، شیخ مفید(ره): [فصل، در احادیث مختلفه]: شيخ مفيد (عَلـَيهِ الرَّحمة) فرموده است كه: ... مجمل و خلاصۀ امر آنستكه: نيست هر حديثى كه نسبت داده شده بسوى ائمه صادقين (عليهـِمُ السّلام) حق، و حال آنكه نسبت داده شده است بسوى ايشان آنچه حق نميباشد از جانب ايشان؛ پس كسى كه معرفتى از براى او نيست، فرق نميكند (نميدهد) ميانه حق و باطل. و بتحقيق كه آمده است از ايشان لفظهاى مختلف در معانى مخصوص، پس بعضى از آنها چيزيست كه مناسب ميباشد معانى آن و اگر چه مختلف باشد الفاظش، بجهت داخل بودن خصوص در آن و عموم؛ و ايجاب و ندب (= استحباب)؛ و بجهت بودن بعضى از آنها بر اسبابى چند، كه تعدّى نمینمايد حكم [از آنها] بسوى غير آنها؛ و تعريض و كنايه شده است در بعضى از آنها بكلام مَجاز [و نه حقیقت]، بجهت موضع تقيه و مدارات كردن با دشمنان؛ و همه اينها مقرون ميباشد بدليلى و خالى نميباشد از برهانش؛ و منت از براى خداوند است. و تفصيل اين جمله درست و ظاهر ميگردد نزد اثبات احاديث مختلفه؛ و سخن بر آنها آن چيزیست كه مقدم داشتيم آنرا، و حكم در مقاصد (معانى) آنها آن چيزى است كه بيان نموديم آنرا، كه دروغ از آن احاديث منتشر نميگردد بكـَثرَتِ سند، مثل [کثرت سند در] انتشار صحيحى كه دروغ نبسته باشند بر ائمه عليهم السّلام در آن؛ و آنچه بيرون آمده و صادر گرديده است بجهت تقيّه، بسيار نميباشد روايتش از ايشان، چنان كه بسيار ميباشد روايتى كه مَعمُولٌ بـِه میباشد؛ بلكه ناچار است از رُجحان داشتن در يكطرف بر ديگر از جهت راويان، بحَسَب آنچه ذكر نموديم آن را؛ و اجماع ننموده اند گروه اماميه بر چيزى كه بوده است حكم در آن از روى تقيه، يا حديثى كه [تحریف و تدلیس (=فریبکاری) و دَسّ در آن شده و یا] وضع [=جعل] شده و [به] دروغ نسبت داده شده است بسوى ايشان(ع) بجهت [افتراء زدن] بر ايشان. پس هر گاه يافتيم يكى از دو حديث را كه اتفاق [نظر علماء قدیم شیعه] ميباشد بر عمل كردن بآن، بخلاف آن ديگر، بدانيم كه [آن حدیث که] اتفاق شده است بر عمل بآن، آن حق است، در ظاهرش و باطنش؛ و آن ديگر كه عمل نشده است بآن، [چنین بوده که] يا گفتار بآن بر وجه تقيه [بوده] است، يا دروغى در آن میباشد. و هر گاه يافتيم حديثى را كه روايت ميكنند آن را ده نفر از اصحاب ائمه عليهم السّلام كه مخالف ميباشد آنرا حديثى ديگر در لفظ و معناى آن - و صحيح نمیباشد جمع ميانه آن دو بهيچ حال - و روايت نموده باشند آن حديث ديگر را دو نفر يا سه نفر، حكم نمائيم بآنچه روايت نموده است آن را ده نفر، و ترجيح دهيم آن را بر حديثى كه روايت نموده است آن را دو نفر يا سه نفر؛ و حمل نمائيم آنچه را كه كم روايت نمودهاند آنرا، بر وجه تقيه يا توهّم و اشتباه نقل كنندۀ آن. و هر گاه بيابيم حديثى را كه مكرّر شده است عمل بآن از خواصّ [= خاصّان، بزرگان] اصحاب ائمه عليهم السّلام در زمانى بعد زمانى و عصر امامى (بعد امامى) حكم نمائيم بآن و ترجيح دهيم آنرا بر آنچه روايت نموده است آنرا غير ايشان - كه خلاف آن ميباشد - از آنچه مكرّر نشده است روايت آن و عمل بمقتضاى آن، بحَسَب آنچه ذكر نموديم آنرا. پس هر گاه يافتيم حديثى را كه روايت نموده اند آن را شيوخ گروه اماميه، و روايت ننموده اند خود ايشان خلاف آن را، بدانيم كه آن ثابت ميباشد و [بدانیم] اينكه آنچه روايت نموده است آنرا غير ايشان - كه باين عدد و باين اختصاص بائمّه عليهم السّلام مثل ايشان نميباشند - باطل است، زيرا كه آن [عدد راویان و اختصاص آنها به امامان ع] علامت حقيقت است در آن [حدیث]، و فرق ميانۀ حق و باطل در معنى آن، آنست؛ و اینكه جايز نمى باشد كه فتوى بدهد امام عليه السّلام بر وجه تقيه در حادثه [ای]، پس بشنوند آنرا مُختصّين بعلم دين از اصحاب ايشان و ندانند سبب صدورش را كه بر چه وجه بوده سخن در آن؟! و اگر رفته باشد از ياد يكى از ايشان [= راویان متخصّص]، نرود از ياد همۀ جماعت، خصوصاً كسانى كه معروف میباشند بفتواى حلال و حرام و نقل فرائض و سُنـَن و احكام... [* شارح – رحمة اللهِ علـَیه – گوید: در خاتمۀ این شرح، واجب است بر حذر داریم مُتدیّنین را از اعتماد بر بسیاری از اقاویل شیخ مفید – که خدا از او راضی باد – چه، مشتمل است بر شواذّ (جمع شاذّ: چیزهای نادر و نا معتبر) که مخالفند با مسلـَّمات عقائد ما امامیّه که احادیث شریفه در مورد آنها متواتر هستند؛ و این بسبب اشتغال شیخ مفید – که خدایش ببخشد - به علم کلام بوده که مورد نهی است در اسلام، و نیز مغرور شدن او به این عقل ضعیف و خطاکار انسانی؛ و سیّد ابن طاووس – اَعلـَی اللهُ مَقامَه – در رسالۀ "کشف المَحَجَّة لِثمَرَةِ المُهجَةِ" (= کشف راه راست و درست برای ثمرۀ جان و دل) [که توسّط مرحوم شهیدی گلپایگانی به فارسی روان ترجمه شده و به نام "برنامۀ سعادت" توسّط انتشارات مرتضوی – تهران - خ ناصر خسرو- کوچۀ حاجّ نائب، منتشر گشته است – ویراستار] (سیّد ابن طاووس) اِطناب [= مفصّل سخن گوئی] فرموده در ذمّ [= بدگوئی] اشتغال به علم کلام، و طعن نموده بر شیخ مفید و سیّد مرتضی – که خدا هردو را ببخشد – از آن حیث که وارد ساخته اند در مباحث اعتقادی، آن چیزی را که مخالف احادیث شریفۀ ما و موافق معتزله و سایر فرقه های گمراه کلامی است – که خدا پناه دهد ما را از شرّ جمیع ایشان! – و با این وجود، سیّد ابن طاوس(ره) ذکر نموده که موارد اختلاف میان این جماعت کلامیّین از شیعه، به دهها مورد بالغ میشود!! و مخفی نیست که شیخ مفید مکرّراً اِسائۀ ادب نموده به شیخ صدوق – اعلـَی اللهُ مقامَه - در بسیاری از حواشی و تعلیقات خود بر رسالۀ اعتقادات او، و این همواره عادت و خوی اصحاب علم کلام است و عجب از ایشان نیست!! و اینچنین است منطق اهل اصول و اَتباع عقول!! ... پس اعتماد نمیشود هرگز نزد ما، بر جمیع اقوال شیخ مفید و سیّد مرتضی – که خدا از هر دو راضی باد – مگر آنچه از آنها که مستند باشد به احادیث معتبرۀ شریفه. و ما اینجا اکتفاء کنیم بدانچه که امام غائب (عَجَّلَ اللهُ فرَجَهُ) در اظهار دلگیری از شیخ مفید(ره) فرموده اند - با وجود اِذعان به اینکه او ناصر و یاور مذهب شیعه بوده است – در توقیع (= نوشته ای) که اندکی قبل از وفات وی، در سال 412 هجری (ق) بر او وارد شد: «... فَمَا يَحْبِسُنَا عَنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَكْرَهُهُ وَ لَا نُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ ! وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ وَ هُوَ حَسْبُنَا وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ وَ صَلَاتُهُ عَلَى سَيِّدِنَا الْبَشِيرِ النَّذِيرِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّم ... = ... پس چیزی ما را از شیعیان دور نمی سازد، جز آنچه که بما میرسد (از اخبار ایشان) از آنجمله چیزها که خوش نمی داریم و نمی پسندیم و انتظار آنرا از ایشان نداریم ! و یاری طلبی ما از خداوند است و او ما را کافیست و بهترین وکیل و کارگزار است؛ و درود او بر سَیّد و سَروَر بشارت دهنده و بیم دهنده، محمّد و خاندان پاک او باد ... » (الإحتجاجُ على أهل اللـِّجاج، الشیخ الطبرسی، ج2، ص 499). - بارخدایا! ببخش و بیامرز صدوق و مفید و طبرسی و ابن طاووس و مجلسی را و هر کس را که ناصر و یاور شیعۀ امامیّه بوده، و چشم فروپوش از قصور [= کوتاهی غیر عمدی] یا تقصیر [= کوتاهی عمدی] بعض ایشان در پیروی از طریقت اخبار ائمّۀ هادین مهدیّینَ [= هدایتگران و هدایت شدگان الهی]، بحقّ محمّدٍ و آلِهِ الطاهرینَ – صلواتُ اللهِ و سلامُهُ علیهـِم اجمَعینَ، واللّعنُ علی أعدائِهـِمُ الظالمینَ إلی قیامِ یَومِ الدِّینِ – شارح: بندۀ ضعیف امیدوار به بخشش پروردگار لطیف: سیّد ابراهیم بن محمّد نجفی (ره)...]. [* در انتهای نسخۀ عربی تصحیح الاعتقاد شیخ مفید(ره)، چنین آمده که نویسنده و راوی این نسخه، که در 9 محرّم 1080 ق از تحریر آن فراغت یافته، العبدُ أحمدُ بنُ عبدِ العالي المَيسي العامِلي نام دارد – ویراستار]. [* و اکنون ما نیز بیان می داریم که: به اتمام رسید تصحیح و توضیح و تحقیق و تحریر و ویرایش و اِعراب گذاری مشکلات متن این دو رساله و ترجمۀ فارسی آن دو، در "قائمیّۀ اصفهان"، بتاریخ 25 ربیع الثانی 1432 قمری – برابر با: 10 نوروز 1390 شمسی – اندک زمانی پس از درگذشت سَروَر بزرگوارمان: آیة الله حاجّ سیّد حسن فقیه امامی، در روز اوّل همین ماه قمری، برابر با 15 اسفند 1389 شمسی – روحش شاد و تربتش پر نور باد – که از جمله آنان بود که اِتقان نمودند مَوَدَّت خود را نسبت به اهل بَیت پیامبر (صلواتُ اللهِ علـَیهـِم) و اِعلان نمودند بَرائت خویشتن را از دشمنان لعنت شدۀ ایشان؛ خداوند، جاوید بدارد سعادتمندی او را در بهشت، و برپا نگاه دارد رضایتمندی امام زمان(عج) را از این بُنیاد نیک سرشت، که یادگار عهد آن بزرگمردِ نیکو سرنوشت است] (آثار ما بصفحۀ گیتی، نشان ماست * از بعد ما نگاه به آثار ما کنید) التـماس دعـا از خواننـدگان گرامی. وَ السَّــلامُ عَلیٰ مَــن ِ اتـَّــبَعَ
الهـُدیٰ.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/10ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
تصحيح الاعتقاد، للمفید، ج2، ص 146-150:
فصل في الأحاديث المختلفة:
قال الشيخ المفيد رَحِمَهُ اللهُ: ... و جملة الأمر أنه ليس كلّ ُ حديثٍ عُزِيَ إلى [الأئمّةِ] الصّادِقِين [علیهم السّلامُ] حقـّاً عليهم؛ و قد اُضِيفَ إليهـِم ما ليسَ بحقّ ٍعَنهُم؛ و مَن لا مَعرِفة َ له لا يَفرُق بين الحقّ و الباطل. وقد جاءَ عَنهم [علیهم السّلامُ] ألفاظ ٌ مختلِفةٌ في معان ٍ مَخصوصةٍ؛ فمنها ما تـَتلازَمُ مَعانيهِ و إن ِ اختـَلـَفـَت ألفاظـُه، لِدُخولِ الخصوص فيه و العمومِ، و النـَّدبِ [= الاستحباب] و الإيجاب، و لكون بعضِهِ على أسبابٍ لا يَتعَدَّاهَا الحكمُ إلى غيرها، و التعريض ِ في بعضها بمَجاز ِ الكلام لمَوضِع التقية و المُداراةِ؛ و كـُلّ ٌمِن ذلك مُقترِنٌ بدليله غيرُ خالٍ مِن برهانِهِ، وَالمِنَّةُ للهِ سُبحانَهُ. و تفصيلُ هذهِ الجملةِ يَصِحّ و يَظهَرُ عندَ إثبات الأحاديث المختلفة، و الكلامُ عليها ما قدَّمناه و الحكم في معانيها ما وصفناه؛ إلا أنَّ المكذوبَ منها لا يَنتشِرُ بكثرة الأسانيدِ انتشارَ الصَّحيح المصدوق على الأئمة ع فيه؛ و ما خرج للتقيّة لا تـَكثـُر روايتـُه عنهم كما تكثر رواية المعمول به؛ بل لا بُدَّ مِن الرّجحان في أحد الطرفين على الآخر من جهة الرّواةِ حَسَبَ ما ذكرناه؛ و لم تـُجمِع ِالعِصابَة ُ[الإمامیّة]علىٰ شيء كان الحكمُ فيه تقيّة ً، و لا شيءٍ دُلـِّس [دُسَّ (خ ل)] فيه و وُضِعَ مُتخرَّصاً عليهم ع و كـُذِب في إضافته إليهم ع. فإذا وَجَدْنا أحدَ الحديثين مُتـّفـَقاً [عِندَ قدماء الإمامیّة] على العمل به دُونَ الآخـَر عَلِمْنا أنَّ الـَّذِی اتـّـُفِقَ على العمل به هو الحقّ في ظاهره و باطنِهِ و أنَّ الآخـَرَ غيرُ معمولٍ به، إمّا للقول فيه على وجه التقيّة أو لوقوع الكـَذِب فيه. و إذا وَجَدْنا حديثاً يَرويهِ عَشَرَة ٌ مِن أصحاب الأئمة ع يُخالِفـُه حديثٌ آخـَرُ في لفظه و معناه - و لا يَصِحّ الجمعُ بَينَهُما على حالٍ - رَواهُ اثنان أو ثلاثة ٌ، قـَضَينا بما رَواهُ العَشـَرَة ُ وَ نَحوُهُم على الحديث الذي رواه الاثنان أو الثلاثة و حملنا ما رَواهُ القليلُ على وجهِ التقيَّة أو توهّـُمِ ناقِلِهِ. و إذا وجدنا حديثاً قد تَكرَّرَ العملُ به مِن خاصة أصحاب الأئمة ع في زمانٍ بعدَ زمانٍ و عصرِ إمامٍ بعدَ إمامٍ، قضَينا به على ما رَواه غيرُهم - مِن خِلافِهِ - ما لم تـَتـَكـَرَّر ِالرِّوايَة ُ بهِ و العملُ بمقتضاه حَسَبَ ما ذكرناه. فإذا وجدنا حديثاً رواه شيوخُ العِصابة و لم يَرْوُوا علىٰ أنفسِهم خِلافـَه، عَلِمْنا أنـَّه ثابت و إن رَوٰى غيرُهُم مِمّن ليس - فِی العَدَدِ و فِی التخصيص بالأئمة ع – مِثـلـَهم، إذ ذاكَ علامة ُ الحقّ فيه و فرقٌ ما بَينَ الباطل و الحقِّ في معناه؛ و أنه لا يجوز أن يُفتِيَ الإمامُ ع على وجه التقيَّةِ في حادثةٍ، فيَسمَعَ ذلكَ المُختصّون بعلم الدّين مِن أصحابهم و لا يَعلـَمونَ مَخرَجَه على أيِّ وجهٍ كان القولُ فيه؟! و لو ذهَبَ [العلمُ بوجهِ الخروج مِن قول الإمامِ في مقام التقیّة] عن واحدٍ منهم، لم يَذهَب عن الجماعة، لا سِيَّما و هُمُ المَعروفونَ بالفـُتيا و الحلال و الحرام و نقل الفرائض و السّـُنـَن و الأحكام... [* قال الشارح – رحمة اللهِ علیه: فی خاتمة هذا الشرح، یجب أن نـُحَذِّرَ المُتدَیّنینَ الاعتمادَ علی کثیر ٍ مِن أقاویل ِ الشیخ المفیدِ – رضي اللهُ عنه – حیث اشتملت علی شواذَّ مخالفةٍ لِما تکون مِن مُسَلـَّماتِ عقائدِنا الإمامیّة و تـَواتـَرَت بهَا الاحادیثُ الشریفة؛ و کان ذلک بسبب اشتغال الشیخ المفید – عفـَی اللهُ عنه – بعلم الکلام المنهيِّ عنه فی الإسلام و اغترارهِ بهذا العقل الضعیفِ الخاطئ الإنسانيّ؛ و قد أطنبَ السَّیّدُ ابنُ طاووسٍ – أعلی اللهُ مقامَه – فی رسالته "کشف المَحَجَّة لِثمرَةِ المُهجَة" فی ذمّ الاشتغال بعلم الکلام و طعَنَ فیها علی الشیخ المفید و السیّد المرتضی – عفـَی اللهُ عنهما – حَیثُ أورَدا فی المباحث الاعتقادیةِ ما یکون مخالفاً للأحادیث الشریفة و موافقاً للمعتزلة و سائر الفِرَقِ الضّالـّة الکلامیّة – أعاذنـَا اللهُ مِن جمیعِهـِم – و مع هذا، ذکر ابن طاووس(ره) أنّ الاختلافَ بینَ هؤلاء الکلامیّینَ مِن الشیعةِ تزیدُ علی عَشـَراتٍ!! و لا یخفیٰ أنّ الشیخ المفید قد أساءَ الأدَبَ کـَراراً بالشیخ الصّدوق – أعلی اللهُ مقامَه – فی کثیرٍ مِن تعلیقاتهِ علی رسالة اعتقاداتهِ، و کانت هذه دأبَ أهل الکلامِ و لیسَ بعَجَب ٍ مِنهم!! و هکذا منطق اصحاب الاصول و اتباعِ العقول!! ... فلا یُعبَؤُ عندنا ابداً بجمیع أقوال المفید و المرتضی – رضي الله عنهما - الّا ما کان منها مستنداً الی الاحادیث المعتبرةِ الشریفة. و لنکتفِ هنا بما قالَ الإمامُ الغائبُ (عجَّلَ اللهُ فرجَهُ) زَعَلاً مِنَ الشیخ المفید(ره) – مع الإذعان بکونه ناصراً للشیعة الإمامیّة - فی توقیعٍ وَرَدَ علیه سَنـَة 412 الهجریّة، قـُبَیلَ وفاتِه: «...فَمَا يَحْبِسُنَا عَنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَكْرَهُهُ وَ لَا نُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ ! وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ وَ هُوَ حَسْبُنَا وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ وَ صَلَاتُهُ عَلَى سَيِّدِنَا الْبَشِيرِ النَّذِيرِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّم ... » (الإحتجاجُ على أهل اللـِّجاج، الشیخ الطبرسی، ج2، ص 499). – اللهمّ اغفِر للصّدوق و المفید و المرتضی و الطبرسی و ابن طاوس و المَجلِسیّ و من کان ناصراً لمذهب الشیعة الإمامیّة و تـَجاوَزْ عمّا تعلـَمُ مِن قصور بعضِهـِم أو تقصیرهِ فی اتـِّباعِ طریقةِ اَخبارِ الأئمّةِ الهادین المهدیّینَ، بحقّ محمّدٍ و آلِهِ الطاهرینَ – صلواتُ اللهِ و سلامُهُ علیهـِم اجمَعینَ، واللّعنُ علی أعدائِهـِمُ الظالمینَ إلی قیامِ یَومِ الدِّینِ – الشارح: العبدُ الضعیف الرّاجي إلی عفو ربّه اللطیف: السیّد ابراهیم بن محمّدٍ النجفیّ (ره)...].
[کلامُ الرّاوي للرّسالة و کاتبها، فی الخِتام]:
تـَمَّت و بالخـَير خـُتِمَت. قد فـَرَغتُ مِن تحرير هذه الرسالة المتعلقة على [رسالة] «اعتقادات ابن بابَوَيه» (رَحِمَهُ اللهُ)، لشَيخِنا السّعيدِ المفيدِ (طابَ ثـَراهُ) في اليوم التاسع (9) من شهر محرّم الحرام، من شهور سَنـَةِ ثمانينَ بعدَ الألـْفِ (1080) مِن الهجرة المصطفوية، على مُشَرِّفِها و آلهِ ألفُ تحيةٍ [و صلاةٍ]؛ و كـَتـَبَها لنفسه و لِمَن يشاء اللهُ مِن بعده: العبدُ أحمدُ بنُ عبدِ العالي المَيسي العامِلي - تجاوَزَ اللهُ عن سيئاته و حَشَرَهُ مع ساداتِهِ الأئمّةِ الأطهار- صلوات الله عليهم أجمعين، آمينَ ربَّ العالمين، بمَنـِّه و كـَرَمِهِ.
[و قد تمَّ التـَّصحیحُ و التـَّوضیحُ و التـَّحقیقُ و التـَّحریرُ و التـَّقریرُ لنصوص هاتین الرّسالتین في 25 ربیع الثاني من سَنـَةِ 1432 الهجریّة – و نحن فی "القائمیّة" بأصفهانَ – صانهـَا اللهُ عن الحَدَثان؛ بُعَیدَ وَفاةِ سَیِّدِنا الإجَلّ: السّیّد حَسنِ الفقیهِ الإماميّ في غـُرَّة هذا الشهر – رَوَّحَ اللهُ رُوحَهُ وَ نوَّرَ تـُربتـَهُ، فإنـَّهُ کانَ ممّن أتقنَ لأهل بیتِ النبيّ – صلوات اللهِ علیهم – مَوَدَّتـَهُ و أعلنَ لأعدائهم الملعونینَ بَرائتـَهُ، أدامَ اللهُ في جـِنانِه سَعادَتَه، و إلی القیامة بـِنایَتَهُ]. ((اِنَّ آثارَنا تدُلّ ُ عَلـَینا *** فـَانظـُرُوا بَعدَنا إلـَی الآثار)).
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/10ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
[تَتِمَّه ای در عدم اختلاف در قرآن]:
- اعتقادات صدوق ره- ترجمه، ص 155- 159:
و در كتاب خداوند عَزَّ وَ جَلَّ، چيزى چند هست كه جاهلان، مختلف و متناقضش ميپندارند و حال آنكه نه مختلف است و نه متناقض. مثل اينكه فرمود: پس امروز فراموش ميكنيم كافران را چنانچه فراموش نمودند ملاقات روز خود را، يعنى امروز قيامت را «1». و [فرموده:] فراموش كردند خدا را پس خداوند هم آنها را فراموش كرد «2». و [حال آنکه در آیه ای دیگر] ميفرمايد كه: نبوده است پروردگارت فراموشكار «3». و مثل اينكه فرموده: روزى كه بپا ميايستند روح و ملائكه صفـّى و اصلاً سخن نميگويند مگر كسى كه اذنش دهد خداوند و سخن صواب [= صحیح] گويد «4». و [در حالیکه در جای دیگر] فرمود: روز قيامت بعضى كافر ميشوند ببعضى و لعن ميكنند بعضى از آنها بعضى را «5». و فرموده: بدرستى كه اين هر آينه حقست خصمى نمودن [= دشمنی کردن] اهل آتش با هم «6». و باز ميفرمايد: نزاع مَكنيد با هم نزد من اى اهل جهنم و حال آنكه پيش آمدم (آوردم) بسوى شما وعيد و تهديد را (بوَعيد و تهديد) «7». و ميفرمايد: امروز مُهر ميگذاريم بر دهنهاى آنها و با ما سخن ميگويد دستهاشان و شهادت ميدهد پاهاشان بآنچه بوده اند كه آن را كسب مينموده اند «8». و مثل اينكه فرموده: رويهائى چند در روز قيامت درخشنده اند [و شاداب]، بسوى پروردگارشان نظركننده اند «9». و [حال اینکه در جای دیگر] ميفرمايد: ادراك نميكند خداوند را چشمها، و او چشمها را ادراك ميكند و او است صاحِب لـَطافت (لطف خ ل) و آگاهى «10». و مثل اينكه فرموده: نبوده براى هيچ بشرى اينكه سخن گويد با او خداوند مگر بطريق وحى يا از پس پرده يا آن كه بفرستد فرستاده اى را «11». و [حال آنکه] باز ميفرمايد: سخن گفت خداوند با موسى سخن گفتنی «12». و ميفرمايد: ندا فرمود آدم و حوا را پروردگارشان «13». و [بارها] ميفرمايد: اى پيغمبر «14» [و ای رسول] «15». و مثل اينكه فرموده: داناى غيب است، مخفى نميشود از او مثقال ذرّه اى بسنگينى مورچه در آسمانها و نه در زمين «16». و [حال آنکه] باز ميفرمايد: نگاه نميكند خداوند بسوى آن جماعت در روز قيامت و تزكيه نميكند ايشان را «17». وميفرمايد: بدرستى كه آن جماعت از پروردگارشان در روز قيامت، محجوب [=پوشیده] و مستورند «18». و مثل اينكه فرموده: آيا ايمن هستيد كسى را كه در آسمان است كه فرو بَرَد شما را بزمين [در حالیکه زمین به موج و اضطراب در افتد؟!] «19». و فرمود: خداوند رحمان بر عرش قرار گرفته است «20». و [حال آنکه] فرمود: اوست خداوند در آسمانها و در زمين، ميداند نهان شما و آشكار شما را «21». و باز ميفرمايد: نميباشد هيچ راز خلوت سه نفرى مگر آنكه خداوند چهارم ايشان است و نه هيچ پنج نفرى مگر آنكه او ششم ايشان است و نه كمتر از اين و نه اكثر از اين مگر آنكه او با ايشان است هر كجا باشند «22». و ميفرمايد: او با شماست هر كجا هستيد «23». و ميفرمايد: ما نزديكتريم بشما از رگ گردن «24». و مثل اينكه فرموده: آيا انتظار ميبرند بجز آن را كه بيايند ايشان را مَلِكها[= فرشتگان]، يا بيايد پروردگار تو، يا بيايد بعضى نشانهاى پروردگار تو «25». و باز فرموده: آمد پروردگار تو، و ملائكه صف در صف «26». و باز فرموده: نيست مانند او چيزى [و او شنوا و بینا بر همه چیز است] «27». و مثل اينكه فرموده: بگو يا محمّد صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ كه باز يافت مينمايد [= می میراند] شما را مَلـَكِ مَوتى [یعنی حضرت عزرائیل(ع)] كه مُوَكـَّل [= وکیل و گماشته] بشما گرديده «28». و باز ميفرمايد: بازيافت مينمايند آن مَيّت را فرستادگان ما [و کوتاهی نمیکنند] «29». و ميفرمايد: آن كسانى كه بازيافت ميكنند ايشان را فرشتگان «30». باز هم [با این همه، خود] ميفرمايد: خداوند ميگيرد جانها را در وقت مردنشان «31».
و نظير اينها در قرآن بسيار است [*و نیست در هیچیک اختلافی؛ چه آنکه بعضی ناظر به چیزیست که منظور بعض دیگر نیست؛ یا آنکه بعض آنها مُوضِح مراد از بعض دیگر است؛ یا آنکه تـَبصِرَة از برای آنست؛ یا آنکه تخصیص آن نموده؛ و یا استثناء کرده از آن، چیزی را؛ و یا بعضی ناسخ و بَعضی منسوخ است؛ و یا بعضی از مُحکـَمات و بَعضی از مُتشابـِهات است؛ و یا از أصناف تشبیه یا استعاره یا کنایه، و یا بیان مَجاز و حقیقت بوده، که از مُحَسِّنات کلام نزد أهل بَلاغت است؛ و یا امثال اینگونه تأویلات مُحتمِله نزد صاحِبان أبصار (= دیده ها؛ جمع بَصَر) و اِستِبصار (= نیک اندیشیدن) و أهلِ تـَّبصِرَة (=آگاهی) و بصیرت (= بینائی) - شارح]. وسؤال نمود ازآنها مردى از طايفه زنديقان، جناب امير المؤمنين عليه السّلام را وآن جَناب خبر داده اند او را به راههاى مُتـّفق بودن معنى هاى اين آيتها و بيان فرموده اند براى او تأويل[تفسیر باطنی] آنها را؛ ومن ذكر نموده ام حديثى را كه دراين باب است بر سبيل استقصاء [شرح وتوضیح کامل] با شرح آن در "كتاب توحيد"*. [* چاپ جامعۀ مدرّسین، ص254، حدیث 5؛ که ما در اینجا مواضع حاجت از آن حدیث مفصّل را – در تفسیر و تأویل آیات فوق و مانند آنها - می آوریم؛ به نقل از ترجمۀ مرحوم سیّد محمّد علیّ بن محمّد حسن اردکانی یزدی، که وی نیز از جمله مترجمین شاهزادۀ فاضل، محمّد ولی میرزا – حاکم یزد – فرزند فتحعلیشاه قاجار – رحمة اللهِ عَلـَیهـِما – بوده است؛ "اسرار توحيد" – یا: ترجمة التوحيد، ص293: (حضرت علی(ع) در جواب آن زندیق فرمودند): ... اما قول آن جَناب (= خدا): «نـَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ» (=فراموش كردند خدا را، پس خداوند هم آنها را فراموش كرد)، جز اين نيست كه اين را قصد دارد كه: (آنها) خدا را در دار دنيا فراموش كردند و بطاعتش عمل نكردند پس خدا ايشان را در آخرت فراموش كرد يعنى از براى ايشان در ثوابش چيزى را قرار نداد، پس مَنسِىّ و فراموش كرده شدند. و همچنين است تفسير قول خداى عَزَّ وَ جَلَّ: «فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هٰذا» (= پس امروز فراموش ميكنيم كافران را چنانچه فراموش نمودند ملاقات روز خود را، يعنى امروز قيامت را) و از نِسيان و فراموشى اين را قصد ميكند كه ايشان را ثواب ندهد، چنان كه (ثواب میداد) دوستان خود را كه در دار دنيا مطيع و ذاكر بودند در هنگامى كه باو و رسولانش ايمان آوردند و در پنهانى از او ترسيدند. و اما قول آن جَناب (خدا): «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيّاً» (=نبوده است پروردگارت فراموشكار)، بدرستى كه پروردگار ما - تبارَكَ وَ تعالىٰ عُلـُوّاً كبيراً (= بلند مقام و والا مرتبه است، به والامَنِشی بزرگ) - كسى نيست كه فراموش كند و بى خبر نميباشد بلكه اوست نگاهداردۀ دانا؛ وگاهست كه عرب درباب نِسيان ميگويند كه: قد نـَسِيَنا فلانٌ فلا يَذكـُرُنا و ترجمه اش اينست كه فلانى ما را فراموش كرده و ما را ياد نميكند؛ يعنى از براى ما بخوبى فرمان نميدهد و ايشان را بآن ياد نميكند. پس آيا آنچه را كه خداى عَزّ و جَلّ ذكر كرده فهميدى؟ عرض كرد: آرى اندوه را از من بردى خدا اندوه را از تو ببرد و گرهى را از من گشودى خدا مزد ترا بزرگ گرداند! حضرت فرمود: و امّا قول آن جناب: « يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً» (= روزى كه بپا ميايستند روح و ملائكه صفـّى و اصلاً سخن نميگويند مگر كسى كه اذنش دهد خداوند و سخن صواب [=صحیح] گويد) ... و قول آن جناب: « يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً » (= روز قيامت بعضى كافر ميشوند ببعضى و لعن ميكنند بعضى از آنها بعضى را)، و قول آن جناب: « إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ » (= بدرستى كه اين هر آينه حقست خصمى نمودن [= دشمنی کردن] اهل آتش با هم)، و قول آن جناب: « لا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ » (= نزاع مَكنيد با هم نزد من اى اهل جهنم و حال آنكه پيش آوردم بسوى شما وعيد و تهديد [عذاب] را)، وقول آن جناب: «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» (= امروز مُهر ميگذاريم بر دهنهاى آنها و با ما سخن ميگويد دستهاشان و شهادت ميدهد پاهاشان بآنچه بوده اند كه آن را كسب مي نموده اند)، بآن وضعیست كه مذكور میشود: پس بدرستی كه اين در چند مَوطِن است از موطنهاى آنروز [= قیامت] كه مقدارش پنجاه هزار سال باشد؛ خداى عز و جل در آن روز خلائق را در موطنها جمع كند كه متفرق باشند و با يك ديگر سخن گويند و از براى همديگر استغفار [= طلب آمرزش و شفاعت] كنند؛ و اين گروه [که در آن آیات، ذکر شده اند]، آنانند كه در دار دنيا طاعت از(برای) ايشان بوده، يعنى سركردگان و پيروان(آنها)، و اهل معاصى كه دشمنى از ايشان ظاهر شده و يك ديگر را بر ظلم و عُدوان در دار دنيا يارى كرده اند، خواه گردن كشان و خواه ضعيفان، يَكْفُرُ بَعْضُهُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً (= که کفر میورزند برخی به برخی دیگر و لعنت می کنند بعضی بعض دیگر را)؛ و كفر در اين آيه بَرائت و بيزارى است؛ ميفرمايد كه: پس بعضى از ايشان از بعضى بيزارى جويد... و بعد از آن در مَوطِن ديگر اجتماع كنند و در آن از ايشان در خواسته شود كه سخن گويند پس بگويند كه: وَاللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ (انعام/23) بعد از آن خداى تبارك و تعالى مُهر بر دهنهاى ايشان ميگذارد و از دستها و پايها و پوستها (امر به) سخن گفتن ميفرمايد و آنها را گويا ميگرداند و آنها شهادت ميدهند به هر گناهى كه از ايشان بوجود آمده؛ ... بعد از آن در موطن ديگر اجتماع ميكنند ... پس طلب نطق از ايشان مى شود و ايشان سخن نميگويند، إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً (= مگر كسى كه اذنش دهد خداوند و سخن صحیح گويد)، پس رسولان خدا صلوات اللَّه عليهم بر ميخيزند و در اين موطن شهادت ميدهند... و همه اينها پيش از حساب است؛ و چون در حساب شروع كند، هر انسانى بآنچه در پيش او است مشغول گردد و ما بركت آن روز را از خدا سؤال ميكنيم. آن مرد عرض كرد كه: اندوه را از من بردى يا اميرَالمؤمنين و گرهى را از من گشودى؛ پس خدا مزد تو را بزرگ گرداند! حضرت (ع) فرمود: ... اما قول آن جناب: « وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ، إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ » (= رويهائى چند در روز قيامت درخشنده اند [و شاداب]، بسوى پروردگارشان نظركننده اند)؛ پس بدرستى كه اين امر در موضعیست كه دوستان خداى عز و جل در آن منتهى ميشوند - بعد از آنكه از حساب فارغ شده باشند - بسوى نهرى كه حَيَوان [= حیات و زندگانی] ناميده مىشود؛ پس در آن نهر غسل ميكنند و از آن مىآشامند و روى ايشان تازگى بهم ميرساند از روى روشنى و چون آفتاب تابان مى شود و هر خاشاك و نقصان و شكستگى [و خستگی] - كه مراد از آنها كثافات و عيوبى است كه لازم بشريت است - از ايشان ميرود و برطرف میشود، بعد از آن بدخول در بهشت امر ميشوند؛ پس، از اين مقام بسوى پروردگار خود مینگردند كه چگونه ايشان را ثواب ميدهد و از آن داخل بهشت ميشوند واين تفسير قول خداى عز و جل است در سلام كردن فرشتگان بر ايشان: سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ [الزّمَر/73]، يعنى خازنان بهشت - كه رضوان و پيروان اويند - بايشان گويند كه:«سلامتى و ايمنى و تحيت و رحمت از جانب خدا بر شما باد؛ پاك و پاكيزه شديد پس در آئيد در حالتى كه جاويد باشيد». پس در نزد اين، يقين بدخول بهشت و نظر بسوى آنچه پروردگار ايشان ايشان را وعده فرموده بهمرسانند و اين معنى قول آن جناب است كه إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ؛ و جز اين نيست كه به [تعبیر] نظر بسوى خويش، نظر بسوى ثواب خود تبارَكَ و تعالىٰ را قصد دارد. و اما قول آن جناب: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» (= ادراك نميكند خداوند را چشمها، و او چشمها را ادراك ميكند)؛ پس آن چنانست كه فرموده: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ و خيالها باو احاطه نميكند، وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ، يعنى او بآنها احاطه ميكند... و اما قول آن جناب: « وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَة ً أُخْرىٰ، عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهىٰ »ٰ (= براستی آن نشانۀ پروردگار را بار دیگر دید، نزد درخت سِدری که مرز انتهای جهان آفرینش است) [النجم/13و14]، يعنى محمد (ص)، در جايى كه آفريده [ای] از آفريدگان خداى تعالى از آن در نمى گذرد. و قول آن جَناب در آخِر آيه: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغىٰ، لَقَدْ رَأىٰ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرىٰ» (= چشم، بی کم و زیاد، مشاهده کرد؛ و براستیکه از بزرگترین نشانه های پروردگار خود را دید) [النجم/17و18]، يعنى جَبرَئيل (ع) را در صورتى [ بس باشکوه و عظیم ] كه دارد دو مرتبه ديد، اين مرتبه و يك مرتبه ديگر؛ و بيانش آنست كه خلق جبرئيل (ع) بزرگست، چه او از جمله روحانيان است كه خلق و صفت ايشانرا كسى در نيابد مگر خدا كه پروردگار عالميانست... آن مرد گفت كه:اندوه را از من بردى! خدا اندوه را از تو ببرد و گرهى را از من گشودى پس خدا مزد تو را بزرگ گرداند، يا اميرَ المؤمنين! حضرت فرمود: ... و امّا قول آن جَناب: « وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكيمٌ » يعنى سزاوار نباشد بشرى را كه خدا با او سخن گويد مگر بوحى؛ و آن باشنده نيست مگر از پس پرده، يا فرستاده [ای] را بفرستد پس بسوى او وحى كند آنچه را كه خواهد؛ و خداى - كه تبارك و تعالىٰ است بـِعُلـُوّى بزرگ - چنين فرموده؛ و رسول چنين بود كه از فرستادگان آسمان [یعنی فرشتگان و خصوصاً جَناب جَبرَئیل ع] بسويش وحى ميشد؛ پس فرستادگان آسمان بفرستادگان زمين ميرسانيدند؛ و گاه بود كه كلام در ميانه فرستادگان اهل زمين و خدا بود، بى آنكه كلام را با فرستادگان اهل آسمان بفرستد [یعنی بدون وساطت مَلـَک]... آن مرد عرض كرد كه: اندوه را از من بردى؛ خدا اندوه را از تو ببرد! و گرهى را از من گشودى؛ پس خدا مزد تو را بزرگ گرداند، يا اميرَ المؤمنين! وحضرت فرمود: ... و امّا قول آن جناب: « وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلا فِي السَّماءِ» (=داناى غيب است، مخفى نميشود از او مثقال ذرّه اى بسنگينى مورچه در آسمانها و نه در زمين)، همچنين است پروردگار ما، كه چيزى از او دور و پنهان نباشد؛ و چگونه كسى كه چيزها را آفريده چنان باشد كه آنچه را كه آفريده نداند؟! وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ، يعنى و [حال آنکه] او است آفريدگار دانا ؟! و اما قول آن جناب: « وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ » (=نگاه نميكند خداوند بسوى آن جماعت در روز قيامت و تزكيه نميكند ايشان را)، خبر ميدهد كه خير و خوبى بايشان نميرساند و گاهست كه عرب ميگويند كه: «وَاللَّهِ لا يَنظـُرُ اِلـَينا فلانٌ» يعنى: « بخدا سوگند كه فلانى بسوى ما نظر نمي كند » و جز اين نيست كه بآن اين را قصد دارند كه از جانب او خوبى بما نمي رسد؛ پس اين نظر در اينجا از خداى تبارك و تعالى است بسوى خلقش، چه نظرش بسوى ايشان رحمت از براى ايشانست. و اما قول آن جناب: « كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ » (= بدرستى كه آن جماعت از پروردگارشان در روز قيامت محجوب [= پوشیده] و مستورند)، جز اين نيست كه اين را قصد دارد كه روز قيامت، ايشان از ثواب پروردگار خويش محجوب اند؛ و قول آن جناب: «أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ الْأَرْضَ فَإِذا هِيَ تَمُورُ؟!» (=آيا ايمن هستيد كسیرا كه در آسمان است كه فرو بَرَد شما را بزمين، در حالیکه زمین به موج و اضطراب در افتد؟!) و قول آن جناب: «وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ» و قول آن جناب: «الرَّحْمٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوٰى» (= خداوند رحمان بر عرش قرار گرفته است) و قول آن جناب: « وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ » و قول آن جناب: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (= ما نزديكتريم بشما از رگ گردن)، خداى تبارك و تعالى همچنين است، در حالى كه پاك و پاكيزه است كه از او جارى شود آنچه از آفريدگان جارى مىشود؛ « و او است لطيف آگاه »، و از آن بزرگوارتر و بزرگتر است كه چيزى از آنچه بر خلقش فرود مىآيد بر او فرود آيد، [و این علم و دانش اوست که بر عرش (که احاطه بر مخلوقات دارد) استقرار و سلطه یافته است] « و هر رازى را حاضر است »، و او است كه بر هر چيزى وكيل است و هر چيزى را آسان كننده و همه چيزها را تدبير نماينده و خدا از آن برترى دارد كه بر عرش خود [نشسته] باشد، برترى بزرگ! و اما قول آن جناب: « وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا » (= آمد پروردگار تو، و ملائكه صف در صف) ... و قول آن جناب: « هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ » (= آيا انتظار ميبرند بجز آن را كه بيايند ايشان را فرشتگان، يا بيايد پروردگار تو، يا بيايد بعضى نشانهاى پروردگار تو)، پس بدرستى كه اين حق است چنان كه خداى عز و جل فرموده و او را آمدنى نيست چون آمدن خلائق. و تو را اعلام كردم كه بسا چيزى هست از كتاب خدا كه تأويلش [= تفسیر باطنیش] بر غير تنزيل آنست و بسخن آدميان نميماند و بزودى تو را بپاره از آن خبر دهم وتو اكتفاء كنى اِن شاءَ الله؛ و از اينست قول ابراهيم (ع): إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ، يعنى بدرستى كه من رونده ام بسوى پروردگار خود، بزودى مرا راه راست خواهد نمود [الصّافـّات/99]، پس رفتن آن حضرت بسوى پروردگارش توجه او است بسوى آن جناب از روى عبادت و اجتهاد و قـُربَة اِلـَى الله عَزَّ و جَلَّ، آيا نمى بينى كه تأويلش غير از تنزيل آنست؟! و فرموده كه: وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ، يعنى: و فرو فرستاديم آهن را در حالى كه در آن قوّت سختى است [الحدید/25] يعنى سلاح و آلت كار زار و غير آن. و قول آن جناب: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَة ُ» حضرت محمد (ص) را خبر ميدهد از مشركان و منافقان، كه خدا و رسول او را استجابت نكرده اند؛ پس فرموده كه: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ (= آیا انتظار ندارند جز اینکه ملائکه و پروردگار تو نازل شوند) كه ايشان خدا و رسول او را استجابت نمی کنند؟!! أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ؟! أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ؟! و از اين، عذاب در دار دنيا را قصد دارد؛ چنان كه قرنهاى اول را عذاب كرده پس اينك خبريست كه پيغمبر (ص) را بآن خبر ميدهد از ايشان؛ بعد از آن فرموده كه: يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ، أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً، يعنى: پيش ازآنكه اين آيه و نشانه بيايد و اين آيه طلوع آفتابست از مغرب آن؛ و جز اين نيست كه خداوندان [= صاحِبان] عقل هاى خالص، و خرَدهاى مانع از ناشايست، و صاحبان عقول بازدارنده، اكتفاء ميكنند به [صِرف تذکّر به] اينكه بدانند كه چون پرده برداشته شود آنچه را كه وعده داده ميشوند ببينند؛ و در آيه ديگر فرموده كه: فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا، يعنى پس بيامد ايشان را خدا از آنجا كه نمى پنداشتند و تصور آن نمينمودند [الحشر/2]؛ كه يعنى عذاب را برايشان فرستاد؛ و همچنين آمدنش بناهاى ايشان را: [خدای]عَزَّ و جل فرموده كه: فـَأَتـَى اللَّهُ بُنْيانَهُـمْ مِنَ الْقَواعِـدِ، يعنى: پس بيامد خدا بناهاى ايشان را از جانب ستونها كه بناها بر آنها بود [النحل/26]، كه پس آمدن خدا بناهاى ايشان را از ستونها، فرستادن عذاب است... و كلام او را چون سخن آدميان قرار مده چه آن جناب از اين بزرگتر و بزرگوارتر استكه وصف كنندگان او را وصف كنند، مگر بآنچه خود خود را بآن وصف فرموده در قول خويش كه: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ (= نيست مانند او چيزى و او شنوا و بینا بر همه چیز است). آن مرد عرض كرد كه: يا اميرَ المؤمنين اندوه را از من بردى! خدا اندوه را از تو ببرد و گرهى را از من گشودى! حضرت فرمود: ...و اما قول آن جناب: بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ (= بلکه آنها به ملاقات با خدا، کافِرند)[السَّجدَة/10]، يعنى بعث و بر انگيختن از قبرها و خداى عز و جل آن را لقاء و ديدار خود ناميده ... و قول آن جناب: مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ، يعنى: «كسیكه ايمان داشته باشد باينكه مبعوث است(و به این) كه خدا او را زنده خواهد كرد،پس بدرستى كه وعدۀ خدا آينده است- از ثواب و عِقاب»[العنکبوت/5]؛ پس لقاء در اينجا ديدن نيست و لقاء همان بعث است؛ پس همه آنچه را كه در كتاب خدا است از لقاى او بفهم؛ چه آن جناب بآن، بعث را قصد دارد... ... و اما قول آن جناب: قـُلْ يَتَوَفـَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ (= بگو يا محمّد [ص] كه باز يافت مينمايد [= میمیراند] شما را مَلـَكِ مَوتى [یعنی حضرت عزرائیل(ع)] كه مُوَكـَّل [= وکیل و گماشته] بشما گرديده)، و قول آن جناب: اللَّهُ يَتَوَفـَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها (= خداوند ميگيرد جانها را در وقت مردنشان)، و قول آن جناب: تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ (= بازيافت مينمايند [= می میرانند] آن مَيّت را فرستادگان ما [و کوتاهی نمیکنند])، و قول آن جناب: إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ (=آن كسانى كه بازيافت ميكنند ايشانرا فرشتگان در حالیکه ایشان ظالم بر خویشند)، و قول آن جناب: الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ (= آنانكه فرشتگان ايشان را بميرانند و قبض روح هاى ايشان كنند در حالتی كه پاك و پاكيزه اند - از شَوائِبِ [= جمع شائبَة: آلودگیهای] شِرك و عِصيان - فرشتگان - بر وجه تعظيم - بايشان گويند كه: سلام خدا بر شما باد - يا سلامتى از هر آفات و بليّات بر شما است)، پس بدرستیكه خداى تبارك و تعالىٰ، كارها را تدبير كند بهر وضعى كه خواهد، و ميگمارد از خلق خويش هر كه را خواهد بآنچه خواهد؛ اما مَلـَك المَوت [=عِزرائیل(ع)] پس بدرستى كه خداى عَزَّ وَ جَلَّ او را ميگمارد بر خصوصیّتِ [گزینش خود] كسانى از خلق خويش را كه ميخواهد [برای انجام مأموریّت قبض ارواح دیگران]؛ و فرستادگان خود را از فرشتگان بخصوص [اضافه بر جناب عزرائیل ع] ميگمارد برای [قبض روح] كسى كه ميخواهد از خلق خويش [که اینگونه چند فرشته جان او را بگیرند، بهمراه عزرائیل ع]؛ و فرشتگانى كه خداى -عَزَّ ذِكرُهُ- ناميده ايشان را [=یاد فرموده آنها را در آیات مزبوره]، بر خصوصیّتِ [گزینش دسته جمعی خود] كسانى را كه ميخواهد از خلق خويش [برای انجام دسته جمعی امر او به قبض ارواح برخی انسانها] گماشته؛ و امور را بهر وضع كه خواهد [ و با هر تعداد واسطه] تدبير ميكند ... و همين تو را بس باشد كه بدانى خدا زنده كننده است و ميراننده، و بدانى كه او تن ها را می ميراند بر دستهاى هر كه خواهد از خلق خويش از فرشتگانش و غير ايشان [اضافه بر عزرائیل ع]. آن مرد عرض كرد كه: يا اميرَ المؤمنين، اندوه را از من بردى؛ خدا مسلمانان را بتو بهرهمند گرداند! على (ع) بآن مرد فرمود كه: اگر چنان باشى كه خدا سينه ات را گشاده باشد بآنچه از برايت بيان كردم، تو از جملۀ مؤمنانى از روى حقّ و راستى؛ بحق آن خدائى كه دانه را شكافته و بندگان را آفريده! ... پس بر تو باد كه عمل كنى از براى خدا، در نهان كار خويش و آشكارت؛ كه چيزى نيست كه با عمل برابر باشد! – انتهای حدیث]. [و صدوق(ره) در خاتمۀ رسالۀ اعتقادات، چنین مینویسد:] و عَمّا قريبٍ [= بزودی] كتابى مختصّ همين باب [یعنی حلّ رموز اختلافات ظاهری در برخی آیات قرآن] بمَشِيّت الهى و يارى او خواهم ساخت؛ اِن شاءَ اللهُ تعالى و الحمدُ للَّهِ ربِّ العالـَمينَ؛ و درود خدا بر محمّد و آل پاک او؛ کافیست ما را خدا؛ و او بهترین وکیل برای واگذاری امور است، و نیکو سرور یاور و نیکو یاری دهنده ایست؛ و آگاه باشید که بازگشت همۀ امور عالـَم به آن چیزیست که خدا خواهد. [قطعه شعر ثـُلاثیّ عربی از مترجم رسالۀ اعتقادات صدوق(ره) برای حُسن خِتام:] تَمَّتْ بـِعَون ِاللَّهِ تِلكَ التـَّرجَمَة [= تمام شد به یاری خدا این ترجمه] عَــلىٰ يــَــدٍ خاطِـئَةٍ مُجتـَـرِمَة [= بر دستی که خطاکار و مُجرمست] وَ اِنــَّهُ وَلــِــىّ ُ حُسن ِالخاتِمَة [= خدا عهده دار حُسن خاتِمه است]. ************************************************* 1- فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هٰذا «الأعراف/51». 2- نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ «التوبة/67». 3- وَ ما كانَ رَبّـُكَ نَسِيّاً «مریم/64». 4- يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَة ُ صَفّاً لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ قالَ صَواباً «النـَّبَأ / 38». 5- ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً «عنکبوت/25». 6- إِنَّ ذلِكَ لَحَقّ ٌ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ «سورة ص/ الآیة 64». 7- لا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ «سورة ق/ الآیة 28». 8- الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ«یس/65». 9- وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ، إِلىٰ رَبِّها ناظِرَةٌ «القیامة/22و23». 10- لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ «الأنعام/103». 11- وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ «الشـّـُورٰی/51». 12- وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً «النـِّساء /164». 13- وَ ناداهُما رَبّـُهُما: أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ «الأعراف/22». 14- يا أَيّـُهَا النَّبِيّ ُ* «الأنفال / 64، التوبة / 73، و... ؛ في 13 آیة ً». 15- يا أَيُّهَا الرَّسُولُ* «المائدة / 41، 67». 16- عالِمِ الْغَيْبِ لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ «سبأ / 3». 17- وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ «آل عِمران/77». 18- كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ «المُطـَفـِّفین / 15». 19- أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ الْأَرْضَ فَإِذا هِيَ تَمُورُ «المُلک/16». 20- الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوٰى «طٰهٰ / 5». 21- وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ «الأنعام/3». 22- ما يَكُونُ مِنْ نَجْوٰى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنىٰ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا «المُجادَلة/7». 23- وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ «الحدید/4». 24- وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ «ق/16». 25-هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبّـُكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ «الأنعام/158». 26- وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا «الفجر/22». 27- لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْء «الشوریٰ / 11». 28- قـُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ «السَّجدَة/11». 29- تَوَفـَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفـَرِّطُونَ «الأنعام/61». 30- الَّذِينَ تَتَوَفـَّاهُمُ الْمَلائِكَة ُ* «النـَّحل/28و32». 31- اللَّهُ يَتَوَفـَّى الْأَنْفـُسَ حِينَ مَوْتِها «الزّ ُمَـر/42».
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/01/09ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
[تتمَّة ٌ، في عدم الاختلاف في آیات القرآن]:
اعتقادات الصّدوق، ص123-126:
و في كتاب اللّهِ ما يَحسِبُهُ الجاهلُ مختلفاً متناقضاً و ليس بمختلف و لا متناقض. و ذلك مثلُ قولِهِ تعالى: فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هٰذا «الأعراف/51». و قوله تعالى: نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ «التوبة/67». - ثم يقول بعد ذلك: وَ ما كانَ رَبّـُكَ نَسِيّاً «مریم/64». و مثل قوله تعالى: يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَة ُ صَفّاً لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ قالَ صَواباً «النـَّبَأ / 38». و مثل قوله تعالى: ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً «عنکبوت/25». و قوله تعالى: إِنَّ ذلِكَ لَحَقّ ٌ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ «سورة ص/ الآیة 64». - ثمّ يقول تعالى: لا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ «سورة ق/ الآیة 28». و يقول تعالى: الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ «یس/65». و مثل قوله تعالى: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ، إِلىٰ رَبِّها ناظِرَةٌ «القیامة/22و23». - ثم يقول تعالى: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ «الأنعام/103». و قال تعالى: وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ «الشـّـُورٰی/51». - ثم يقول: وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً «النـِّساء /164». و قال تعالى: وَ ناداهُما رَبّـُهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ «الأعراف/22». و قال تعالى: يا أَيّـُهَا النَّبِيّ ُ* «الأنفال / 64، التوبة / 73، و... ؛ في 13 آیة ً». و: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ* «المائدة / 41، 67». و مثل قوله: عالِمِ الْغَيْبِ لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ «سبأ / 3». - ثم يقول تعالى: وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ «آل عِمران/77». - ثم يقول: كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ «المُطـَفـِّفین / 15». و مثل قوله تعالى: أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ الْأَرْضَ، فَإِذا هِيَ تَمُورُ؟! «المُلک/16». و قوله تعالى: الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىٰ «طٰهٰ / 5». و قوله تعالى: وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ «الأنعام/3». - ثمّ يقول تعالى: ما يَكُونُ مِنْ نَجْوٰى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنىٰ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا «المُجادَلة/7». و يقول تعالى عزّ و جلّ: وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ «الحدید/4». و يقول عزّ و جلّ: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ «ق/16». و يقول تعالى: هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبّـُكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ «الأنعام/158». [و یقول أیضاً: وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا «الفجر/22» و قالَ تعالی: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ «الشوریٰ / 11»]. و مثل قوله تعالى: قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ «السَّجدَة/11». - ثم يقول تعالى: تَوَفـَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفـَرِّطُونَ «الأنعام/61». و يقول تعالى: الَّذِينَ تَتَوَفـَّاهُمُ الْمَلائِكَة ُ* «النـَّحل/28و32». و يقول تعالى: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها «الزّ ُمَـر/42».
و مثله في القرآن كثير [و لیس فیها اختلافٌ؛ فإنّ البعضَ ناظرٌ إلی ما لیس منظوراً لبعضٍ آخـَرَ؛ أو بعضـُها یُوضِحُ المُرادَ مِن بعضٍ؛ أو یُبَصِّرُهُ تـَبصِرَةً؛ أو یُخصِّصُه تخصیصاً؛ أو یَستَثنِي منه شیئاً؛ أو یَکونُ بعضُها ناسخاً و بَعضُها منسوخاً؛ أو یَکونُ بَعضُها مِن المُحکـَمات و بَعضُها مِن المُتشابـِهات؛ أو یکونَ من أصناف التشبیه أو الاستعارة أو الکنایة، أو المَجاز وَ الحقیقة، التی هی مِن مُحَسِّنات الکلام عند أهل البَلاغة؛ أو مثلُ هٰذِهِ التَّآویلِ المُحتمِلةِ عِندَ ذَوِی الأبصار و الاستبصار و أهلِ التـَّبصِرَة و البصیرة - الشارح]. و قد سأل عنه رجلٌ من الزنادقة أميرَ المؤمنين - عليه السّلام - فأخبَرَهُ بوُجوهِ اتـِّفاقِ معاني هذه الآيات، و بَيّنَ له تأويلـَها. و قد أخرَجتُ الخبرَ في ذٰلِك مُسنـَداً [خ ل: مُستَقصیً] بشرحه في كتاب التوحيد*. [* طبع جامعة المدرّسین / ص254-269 / الحدیث 5، و لنأتِ بمُختارنا منه ههنا و هو مواضع الحاجة، فی تفسیر هذِهِ الآیاتِ أو مِثلِها و تأویلِها: (ص259) قال علیّ ٌ(ع): ... أَمَّا قَوْلُهُ «نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ» إِنَّمَا يَعْنِي: نَسُوا اللَّهَ فِي دَارِ الدُّنْيَا، لَمْ يَعْمَلُوا بِطَاعَتِهِ فَنَسِيَهُمْ فِي الْآخِرَةِ، أَيْ لَمْ يَجْعَلْ لَهُمْ فِي ثَوَابِهِ شَيْئاً، فَصَارُوا مَنْسِيِّينَ مِنَ الْخَيْرِ؛ وَ كَذَلِكَ تَفْسِيرُ قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا» يَعْنِي بِالنِّسْيَانِ: أَنَّهُ لَمْ يُثِبْهُمْ كَمَا يُثِيبُ أَوْلِيَاءَهُ الَّذِينَ كَانُوا فِي دَارِ الدُّنْيَا مُطِيعِينَ ذَاكِرِينَ حِينَ آمَنُوا بِهِ وَ بِرُسُلِهِ وَ خَافُوهُ بِالْغَيْبِ؛ وَ أَمَّا قَوْلُهُ: «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا» فَإِنَّ رَبَّنَا - تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عُلُوّاً كَبِيراً - لَيْسَ بِالَّذِي يَنْسَى وَ لَا يَغْفُلُ، بَلْ هُوَ الْحَفِيظُ الْعَلِيمُ وَ قَدْ يَقُولُ الْعَرَبُ فِي بَابِ النِّسْيَانِ: «قَدْ نَسِيَنَا فُلَانٌ، فَلَا يَذْكُرُنَا» أَيْ إِنَّهُ لَا يَأْمُرُ لَنَا بِخَيْرٍ وَ لَا يَذْكُرُنَا بِهِ. فَهَلْ فَهِمْتَ مَا ذَكَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ؟ قَالَ: نَعَمْ، فَرَّجْتَ عَنِّي فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ وَ حَلَلْتَ عَنِّي عُقْدَةً فَعَظَّمَ اللَّهُ أَجْرَكَ! فَقَالَ ع وَ أَمَّا قَوْلُهُ: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً» ... وَ قَوْلُهُ: «يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» وَ قَوْلُهُ: «إِنَّ ذلِكَ لَحَقّ ٌ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ» وَ قَوْلُهُ: «لا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ» وَ قَوْلُهُ: «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» فَإِنَّ ذَلِكَ فِي مَوَاطِنَ غَيْرِ وَاحِدٍ مِنْ مَوَاطِنِ ذَلِكَ الْيَوْمِ الَّذِي كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ، يَجْمَعُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْخَلَائِقَ يَوْمَئِذٍ فِي مَوَاطِنَ يَتَفَرَّقُونَ وَ يُكَلِّمُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَ يَسْتَغْفِرُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ [بالشفاعة]؛ أُولَئِكَ [أی: المذکورون فی الآیات المزبورة، هم] الَّذِينَ كَانَ مِنْهُمُ الطَّاعَة ُ فِي دَارِ الدُّنْيَا، لِلرُّؤَسَاءِ وَالْأَتْبَاعِ، وَ يَلْعَنُ أَهْلُ الْمَعَاصِي الَّذِينَ بَدَتْ مِنْهُمُ الْبَغْضَاءُ وَ تَعَاوَنُوا عَلَى الظُّلْمِ وَ الْعُدْوَانِ فِي دَارِ الدُّنْيَا - الْمُسْتَكْبِرِينَ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ - يَكْفُرُ بَعْضُهُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً؛ وَ الْكُفْرُ فِي هَذِهِ الْآيَةِ: الْبَرَاءَةُ؛ يَقُولُ: يَبْرَأُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ؛... ثُمَّ يَجْتَمِعُونَ فِي مَوْطِنٍ آخَرَ فَيُسْتَنْطـَقُونَ فِيهِ فَيَقُولُونَ: «وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ» [الأنعام/23]، فَيَخْتِمُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَ يَسْتَنْطِقُ الْأَيْدِيَ وَ الْأَرْجُلَ وَ الْجُلُودَ، فَتَشْهَدُ بِكُلِّ مَعْصِيَةٍ كَانَتْ مِنْهُمْ؛ ... ثُمَّ يَجْتَمِعُونَ فِي مَوْطِنٍ آخَر فَيُسْتَنْطـَقُونَ فـَ «لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً» فَيَقُومُ الرُّسُلُ [صلواتُ اللهِ علیهِم] فَيَشْهَدُونَ فِي هَذَا الْمَوْطِنِ ... وَ هَذَا كُلُّهُ قَبْلَ الْحِسَابِ، فَإِذَا أُخِذَ فِي الْحِسَابِ شُغِلَ كُلُّ إِنْسَانٍ بِمَا لَدَيْهِ؛ نَسْأَلُ اللَّهَ بَرَكَة ً ذَلِكَ الْيَوْمِ. قَالَ: فَرَّجْتَ عَنِّي فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ حَلَلْتَ عَنِّي عُقْدَةً فَعَظَّمَ اللَّهُ أَجْرَكَ! فَقَالَ ع: ... فَأَمَّا قَوْلُهُ: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ، إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ» فَإِنَّ ذَلِكَ فِي مَوْضِعٍ يَنْتَهِي فِيهِ أَوْلِيَاءُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - بَعْدَ مَا يَفْرُغُ مِنَ الْحِسَابِ - إِلَى نَهَرٍ يُسَمَّى الْحَيَوَانَ، فَيَغْتَسِلُونَ فِيهِ وَ يَشْرَبُونَ مِنْهُ فَتَنْضُرُ وُجُوهُهُمْ إِشْرَاقاً فَيَذْهَبُ عَنْهُمْ كُلُّ قَذىً وَ وَعْثٍ [أی: تعَبٍ]، ثُمَّ يُؤْمَرُونَ بِدُخُولِ الْجَنَّةِ؛ فَمِنْ هَذَا الْمَقَامِ يَنْظُرُونَ [أی: رَجاءً] إِلَى رَبِّهِمْ كَيْفَ يُثِيبُهُمْ وَ مِنْهُ يَدْخُلُونَ الْجَنَّة َ، فَذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ تَسْلِيمِ الْمَلَائِكَةِ عَلَيْهِمْ: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ»[الزّمَر/73]، فَعِنْدَ ذَلِكَ أَيْقَنُوا بِدُخُولِ الْجَنَّةِ وَ النَّظَرِ إِلَى مَا وَعَدَهُمْ رَبُّهُمْ - فَذَلِكَ قَوْلُهُ: «إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ»؛ وَ إِنَّمَا يَعْنِي بِالنَّظَرِ إِلَيْهِ النَّظَرَ إِلَى ثَوَابِهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى؛ وَ أَمَّا قَوْلُهُ: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» فَهُوَ كَمَا قَالَ: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ، يَعْنِي لَا تُحِيطُ بِهِ الْأَوْهَامُ، وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ، يَعْنِي يُحِيطُ بِهَا... وَ أَمَّا قَوْلُهُ: « وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى، عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهىٰ » [النجم/13و14]، يَعْنِي مُحَمَّداً ص كَانَ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَىٰ، حَيْثُ لَا يَتَجَاوَزُهَا خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ؛ وَ قَوْلُهُ فِي آخِرِ الْآيَةِ: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغىٰ، لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرىٰ»[النجم/17و18]، رَأَىٰ جَبْرَئِيلَ ع فِي صُورَتِهِ [العُظمَی الفخیمة] مَرَّتَيْنِ هَذِهِ الْمَرَّةَ وَ مَرَّةً أُخْرَىٰ وَ ذَلِكَ أَنَّ خَلْقَ جَبْرَئِيلَ عَظِيمٌ فَهُوَ مِنَ الرُّوحَانِيِّينَ الَّذِينَ لَا يُدْرِكُ خَلْقـَهُمْ وَ صِفَتَهُمْ إِلَّا اللَّهُ رَبّ ُالْعَالَمِينَ... فَقَالَ: فَرَّجْتَ عَنِّي، فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ وَ حَلَلْتَ عَنِّي عُقْدَةً، فَأَعْظَمَ اللَّهُ أَجْرَكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! فَقَالَ ع: ... فَأَمَّا قَوْلُهُ: « ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ » فَإِنَّهُ مَا يَنْبَغِي لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً وَ لَيْسَ بِكَائِنٍ إِلَّا مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ، كَذَلِكَ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عُلُوّاً كَبِيراً؛ قَدْ كَانَ الرَّسُولُ يُوحَىٰ إِلَيْهِ مِنْ رُسُلِ السَّمَاءِ [أی الملائکة و لا سیَّما جَبرَئیلَ ع] فَيُبَلِّغُ رُسُلُ السَّمَاءِ رُسُلَ الْأَرْضِ، وَ قَدْ كَانَ الْكَلَامُ بَيْنَ رُسُلِ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ بَيْنَهُ [أی: بَینَهُم و بَینَ اللهِ] مِنْ غَيْرِ أَنْ يُرْسِلَ [أی: اللهُ] بِالْكَلَامِ مَعَ رُسُلِ أَهْلِ السَّمَاءِ [أی: قد کان یُوحیٰ إلی الأنبیاءِ مِن دون توسّـُط مَلـَکٍ]... قَالَ: فَرَّجْتَ عَنِّي فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ وَ حَلَلْتَ عَنِّي عُقْدَةً، فَعَظَّمَ اللَّهُ أَجْرَكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ!... ...فَقَالَ ع: وَ أَمَّا قَوْلُهُ: « وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ » كَذَلِكَ رَبُّنَا لَا يَعْزُبُ عَنْهُ شَيْءٌ؛ وَ كَيْفَ يَكُونُ مَنْ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ لَا يَعْلَمُ مَا خَلَقَ وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ؟! وَ أَمَّا قَوْلُهُ: «لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» يُخْبـِرُ أَنَّهُ لَا يُصِيبُهُمْ بِخَيْرٍ وَ قَدْ تَقُولُ الْعَرَبُ: «وَ اللَّهِ مَا يَنْظُرُ إِلَيْنَا فُلَانٌ» وَ إِنَّمَا يَعْنُونَ بِذَلِكَ أَنَّهُ لَا يُصِيبُنَا مِنْهُ بِخَيْرٍ؛ فَذَلِكَ النَّظَرُ هَاهُنَا مِنَ اللَّهِ تَعَالَى إِلَى خَلْقِهِ؛ فَنَظَرُهُ إِلَيْهِمْ رَحْمَةٌ مِنْهُ لَهُمْ؛ وَ أَمَّا قَوْلُهُ: « كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ »، فَإِنَّمَا يَعْنِي بِذَلِكَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَنَّهُمْ عَنْ ثَوَابِ رَبِّهِمْ مَحْجُوبُونَ. قَالَ: فَرَّجْتَ عَنِّي فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ وَ حَلَلْتَ عَنِّي عُقْدَةً، فَعَظَّمَ اللَّهُ أَجْرَكَ! فَقَالَ ع: وَ أَمَّا قَوْلُهُ: « أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ الْأَرْضَ، فَإِذا هِيَ تَمُورُ؟!» وَ قَوْلُهُ: « وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ » وَ قَوْلُهُ: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىٰ» وَ قَوْلُهُ: « وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ » وَ قَوْلُهُ:« وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ »، فَكَذَلِكَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَىٰ سُبُّوحاً قُدُّوساً تَعَالَىٰ أَنْ يَجْرِيَ مِنْهُ مَا يَجْرِي مِنَ الْمَخْلُوقِينَ، «وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ» وَ أَجَلُّ وَ أَكْبَرُ أَنْ يَنْزِلَ بِهِ شَيْءٌ مِمَّا يَنْزِلُ بِخَلْقِهِ؛ وَ هُوَ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىٰ عِلْمُهُ؛ شَاهِدٌ لِكُلِّ نَجْوَىٰ؛ وَ هُوَ الْوَكِيلُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَ الْمُيَسِّرُ لِكُلِّ شَيْءٍ وَ الْمُدَبِّرُ لِلْأَشْيَاءِ كُلِّهَا؛ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ أَنْ يَكُونَ عَلَى عَرْشِهِ [أی: جالساً] عُلُوّاً كَبِيراً! فَقَالَ ع: وَ أَمَّا قَوْلُهُ: « وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا » ... وَ قَوْلُهُ: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ»، فَإِنَّ ذَلِكَ حَقٌّ كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ لَيْسَ لَهُ جَيْئَة ٌ كَجَيْئَةِ الْخَلْقِ. وَ قَدْ أَعْلَمْتُكَ أَنَّ رُبَّ شَيْءٍ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ تَأْوِيلُهُ عَلَى غَيْرِ تَنْزِيلِهِ وَ لَا يُشْبـِهُ كَلَامَ الْبَشَرِ، وَ سَأُنَبِّئُكَ بِطَرَفٍ مِنْهُ فَتَكْتَفِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ مِنْ ذَلِكَ قَوْلُ إِبْرَاهِيمَ ع: « إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِين ِ» [الصّافـّات/99]، فَذَهَابُهُ إِلَى رَبِّهِ، تَوَجُّهُهُ إِلَيْهِ عِبَادَةً وَ اجْتِهَاداً، وَ قـُرْبُهُ إِلَى اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ؛ أَ لَا تَرَى أَنَّ تَأْوِيلَهُ غَيْرُ تَنْزِيلِهِ؟! وَ قَالَ: «وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ» [الحدید/25] يَعْنِي السِّلَاحَ وَ غَيْرَ ذَلِكَ؛ وَ قَوْلُهُ: «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ»، يُخْبِرُ مُحَمَّداً ص عَنِ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُنَافِقِينَ الَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ؛ فَقَالَ «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ» - حَيْثُ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ؟! - «أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ؟! أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ»، يَعْنِي بِذَلِكَ الْعَذَابَ يَأْتِيهِمْ فِي دَارِ الدُّنْيَا كَمَا عَذَّبَ الْقُرُونَ الْاُوْلَىٰ؛ فَهَذَا خَبَرٌ يُخْبِرُ بِهِ النَّبِيَّ ص عَنْهُمْ، ثُمَّ قَالَ: « يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً» يَعْنِي مِنْ قَبْلِ أَنْ يَجِيءَ هَذِهِ الْآيَةُ وَ هَذِهِ الْآيَةُ طُلُوعُ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا وَ إِنَّمَا يَكْتَفِي أُولُو الْأَلْبَابِ وَ الْحِجَىٰ وَ أُولُو النّـُهَىٰ [بمحض تـَذکار ِ] أَنْ يَعْلَمُوا أَنَّهُ إِذَا انْكَشَفَ الْغِطَاءُ رَأَوْا مَا يُوعَدُونَ؛ وَ قَالَ فِي آيَةٍ أُخْرَىٰ: «فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا»[الحشر/2] يَعْنِي أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ عَذَاباً؛ وَ كَذَلِكَ إِتْيَانُهُ بُنْيَانَهُمْ: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «فـَأَتـَى اللَّهُ بُنْيانَهُمْ مِنَ الْقَواعِدِ»[النحل/26] فَإِتْيَانُهُ بُنْيَانَهُمْ مِنَ الْقَوَاعِدِ إِرْسَالُ الْعَذَابِ ... وَ لَا تَجْعَلْ كَلَامَهُ كَكَلَامِ الْبَشَرِ، هُوَ أَعْظَمُ وَ أَجَلُّ وَ أَكْرَمُ وَ أَعَزُّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مِنْ أَنْ يَصِفَهُ الْوَاصِفُونَ إِلَّا بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ ». قَالَ: فَرَّجْتَ عَنِّي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ وَ حَلَلْتَ عَنِّي عُقْدَةً! فَقَالَ ع: ... فَأَمَّا قَوْلُهُ: « بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ » [السَّجدَة/10] يَعْنِي الْبَعْثَ، فَسَمَّاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِقَاءَهُ؛ ... وَ قَوْلُهُ: «مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ» [العنکبوت/5] يَعْنِي مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِأَنَّهُ مَبْعُوثٌ فَإِنَّ وَعْدَ اللَّهِ لَآتٍ مِنَ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ؛ فَاللِّقَاءُ هَاهُنَا لَيْسَ بِالرُّؤْيَةِ؛ وَ اللِّقَاءُ هُوَ الْبَعْثُ. فَافْهَمْ جَمِيعَ مَا فِي كِتَابِ اللَّهِ مِنْ لِقَائِهِ؛ فَإِنَّهُ يَعْنِي بِذَلِكَ الْبَعْثَ... ... وَ أَمَّا قَوْلُهُ: « قـُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ» وَ قَوْلُهُ: «اللَّهُ يَتَوَفـَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها» وَ قَوْلُهُ: «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ» وَ قَوْلُهُ: «الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ» وَ قَوْلُهُ: «تَتَوَفـَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ، يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ» فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُدَبِّرُ الْأُمُورَ كَيْفَ يَشَاءُ وَ يُوَكِّلُ مِنْ خَلْقِه ِ مَنْ يَشَاءُ بِمَا يَشَاءُ؛ أَمَّا مَلَكُ الْمَوْتِ [= عِزرائیلُ ع] فَإِنَّ اللَّهَ يُوَكِّلُهُ بِخَاصَّةِ [أی: بخصوصیّةِ اختیارهِ تعالی] مَنْ يَشَاءُ مِنْ خَلْقِهِ [لأمر قبضِ اَرواحِ الآخـَرینَ]، وَ يُوَكِّلُ رُسُلَهُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ [أی: مُضافـَة ً إلی عِزرائیلَ ع] خَاصَّة ً بِمَنْ يَشَاءُ مِنْ خَلْقِهِ [أن یُقبَضَ اَرواحُهُم کذلک بعمل جمعٍ مِن الملائکة مع عزرائیلَ ع]؛ وَ الْمَلَائِكَةَ الَّذِينَ سَمَّاهُمُ اللَّهُ - عَزَّ ذِكْرُهُ – [فی الآیات المزبورة] وَكَّلَهُمْ بِخَاصَّةِ [أی: بخصوصیّةِ اختیارهِ تعالی جماعة ً مِن] مَنْ يَشَاءُ مِنْ خَلْقِهِ [لامتثال ٍ جَمعیّ ٍ لأمرهِ بقبض ارواحِ بعضٍٍ] يُدَبِّرُ الْأُمُورَ كَيْفَ يَشَاءُ [و مع أيّ عَدَدٍ مِنَ الوسائطِ] ... وَ إِنَّمَا يَكْفِيكَ أَنْ تَعْلَم أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْمُحْيـِی الْمُمِيتُ وَ أَنَّهُ يَتَوَفـَّى الْأَنْفُسَ عَلَى يَدَيْ مَنْ يَشَاءُ مِنْ خَلْقِهِ مِنْ مَلَائِكَتِهِ وَ غَيْرِهِمْ [مُضافاً إلی عِزرائیلَ ع]. قَالَ: فَرَّجْتَ عَنِّي، فَرَّجَ اللَّهُ عَنْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ! وَ نَفَعَ اللَّهُ الْمُسْلِمِينَ بِكَ! فَقَالَ عَلِيٌّ ع لِلرَّجُلِ: إِنْ كُنْتَ قَدْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَكَ بِمَا قَدْ تَبَيَّنْتُ لَكَ، فَأَنْتَ - وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ - مِنَ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً! ... فَعَلَيْكَ بِالْعَمَلِ لِلَّهِ فِي سِرِّ أَمْرِكَ وَ عَلَانِيَتِكَ؛ فَلَا شَيْءَ يَعْدِلُ الْعَمَل! – اِنتهیٰ]. [و یقول الصّدوق ره فی خِتام رسالة الاعتقادات]: و سَاُجَرِّدُ كتاباً في ذلك [أی: فی مُختـَلـَفِ القرآن]، بمشيئة اللّهِ و عونِهِ إن شاءَ اللّهُ تعالىٰ. و[الحمدُ للهِ ربِّ العالـَمینَ و] صَلَّى اللّهُ على محمَّدٍ و عِترتِهِ الطّاهِرينَ، حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ، نِعْمَ الْمَوْلىٰ وَ نِعْمَ النَّصِيرُ، أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ.
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/01/09ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات شيخ صدوق ره، ترجمه، 145-155:
باب (چهل و پنجم) اعتقاد در اختلاف حديثـَين:
ابن بابَوَيه رحمة الله عليه گويد: اعتقاد ما در احاديث صحيحه كه از ائمه عليهم السّلام وارد گرديده اينست كه آنها موافق كتاب خدا است و مُتـّفِق در معنا است و مختلف نيست زيرا كه جملگى بوحى از حق تعالى اخذ شده و اگر از غير خداوند ميبود اختلاف داشت.
* و اختلاف ظاهرى احاديث نميباشد مگر بعلّتهاى مختلف:
- مثل آنكه در باب كفارۀ ظِهار [= تشبیه پشت زن خود به پشت مادر خود، که رسم جاهلیّت در حرام کردن زن برای خود بوده است – ش] وارد شده كه: آزاد كردن بنده است؛ و در حديث ديگر: دو ماه پى در پى روزه؛ و در حديث ديگر: شصت مسكين طعام دادن؛ و همه صحيح است و روزه براى كسى است كه قادر بر بنده آزاد كردن نيست، و طعام دادن براى كسیست كه قادر بر روزه مذكوره نيست. و مَروِيَّست كه: تصدّق نمايد بهرچه [از صدقه که] از او برآيد؛ و اين براى كسیست كه قادر بر اِطعام شصت مسكين نباشد.
* و بعضى از احاديث هست كه حكم آنها بَدَل اختيارى يكديگر است:
- مثل آنكه در باب كفارۀ قسَم، در قرآن وارد شده: «طعام دادن ده مسكين از وسطِ [= متوسّط و میانگین] آنچه طعام ميدهيد اهل و عيال خود را؛ يا جامه دادن ده مسكين؛ يا آزاد نمودن بندهاى» [ = إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ أَوْ كِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ - سورة المائدة/89]؛ پس هرگاه در كفارۀ قسَم سه حديث وارد گردد: يكى بطعام دادن، و دويُم بجامه دادن، و سيّـُم ببنده آزاد كردن؛ در نظر جُهّال، مختلف مينمايد و حال اينكه مختلف نيست؛ بلكه هر يك از اين كفاره ها بَدَل يكديگرند.
*و در احاديث، بعضى امور جهت تقيه وارد شده.
*و از سُلَيم بن قَيس هِلالى (عامِرى كوفى) [رضوانُ اللهِ علیهِ، مُتوفـّای 76 هجری، که اوّلین و معتبرترین کتاب (اسرار آل محمّد ص) در رابطه با تاریخ اسلام را نوشت و از یاران خالص حضرت علی(ع) بود] مَروِيّست كه گفت خدمت جَناب امير [المؤمنین] عليه السّلام عرض نمودم كه: من شنيدهام از سلمان و مِقداد و ابوذرّ چيزى از تفسير قرآن و احاديثى چند از جناب نبوى صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ غير آنچه در دست مردم است، و شنيدهام از جناب شما تصديق همانها را كه شنيده بودم از ايشان. و ديدهام در دست مردم بسيار چيزها از تفسير قرآن و از احاديث نبوى صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ كه شما در باب آنها خِلاف مردم ميفرمائيد و چنان ميدانيد كه آنها همه باطل است؛ آيا شما چنان مىبينيد كه مردم دروغ ميگويند عمداً برسول خدا و تفسير مينمايند قرآن را برَأى خود؟! آن جناب جواب فرمود كه: «سؤال نمودى؛ حال، پس جواب را بفهم؛ بدرستى كه در دست مردم حقى است و باطلى، و راستى و دروغى، و ناسخى و منسوخى، و عامّى و خاصّى، و محكمى و متشابهى. و حفظى و سهوى و بتحقيق كه دروغ بسته شد بر جَناب پيغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيهِ و آلِهِ، در حال حيات آن جناب، تا آنكه ايستاد بخطبه و فرمود: «ايّها النّاس بتحقيق كه بسيار شده اند دروغ گويندگان بر من! پس هر كه عمداً دروغ گويد بر من بايد منزل كند نشيمنگاه خود را از آتش جهنم!» و باز دروغ گفته شد بر آن جناب بعد از رحلتش، و اينست و غير از اين نيست كه احاديث بشما رسيده از [یکی از] چهار صنف كه پنجمين ندارند: (1) مرد منافقى كه اظهار ايمان ميكند، و ساختگى [تظاهر] باسلام مينمايد، احتراز از گناه نميكند و مُضايَقـَه [=خود داری] نمیدارد از اينكه عمداً دروغ بر رسول خدا(ص) گويد؛ و اگر مردم بدانند كه منافق و كذاب است از او قبول نميكنند و تصديقش نمىنمايند. ليكن گفتند كه اين مرد بصحبت پيغمبر مُشرَّف شده! و آن جَناب را ديده! و از آن جناب شنيده! پس از او اخذ نمودند در حالى كه حالش را نمى شناختند. و بتحقيق كه خبر داده حقتعالى از منافقان آنچه خبر داده و وصف نموده آنها را بآنچه وصف نموده و فرموده: «چون بينى منافقان را بعجب مىآوردَت جسمهاى آنها! و اگر سخن گويند ميشنوى مَر سخنانشان را...» [وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ... – سورۀ منافقون/4]. و بعد از رحلت آن جناب صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ مردم متفرّق شدند و تقرّب جُستند بسوى امامانِ گمراهى و دعوت كنندگان خلق بسوى آتش بواسطۀ تزوير و دروغ و بُهتان؛ پس آنها را مَنصِبهاى عملها [= حکومت] دادند و خوردند بواسطه ايشان دنيا را و مسلـّط نمودند ايشان را بر گردن هاى [همگی] مردمان؛ و غير از اين نيست كه مردمان با ملوك و دنيایند مگر كسى كه خدا حفظش نموده باشد. و اين مردى كه مذكور شد، يك صنف از آن چهار صنف است. (2) و مردى ديگر است كه از پيغمبر(ص) چيزى شنيده و درست بخاطرش نمانده و در آن سهو نموده و عمداً دروغ نگفته؛ و آن در دست او است بآن اعتقاد ميكند و بآن عمل مىكند و آن را روايت مینمايد و ميگويد: خودم شنيدم اين را از رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ! و اگر مسلمانان دانسته بودند كه اين سهو است، از او قبول نمىنمودند؛ و اگر خودش هم دانسته بود، هر آينه آن را بدور انداخته بود. (3) و سِيّـُم مردیست كه شنيده از پيغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ چيزى را كه امر بآن فرموده، ولی مِن بَعد [= بعد از آن] نهى از آن كرده و اين مرد مُطـّلع نشده؛ يا آنكه شنيده كه آن جناب نهى از چيزى نموده، لكن بعد امر فرموده و او مطلع نيست؛ پس حفظ نموده منسوخش را و ندانسته ناسخ را؛ و اگر مسلمانان دانسته بودند كه آن منسوخ است، هر آينه بدورش انداخته بودند و اگر خودش دانسته بود كه منسوخ است هر آينه طرحش [= انداختنش] نموده بود. (4) و چهارم مردى است كه دروغ بر خدا و رسول صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ نگفته و دروغ را دشمن دارد از ترس خدا و بسبب تعظيم رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ، و سهو ننموده و درست شنيده و همان نحو كه شنيده روايت نموده بدون زياد و كم، و دانسته ناسخ و منسوخ را و عمل بناسخ نموده و منسوخ را طرح نموده [= افکنده است]. و بدرستى كه امرهاى پيغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ را، مثل قرآن، ناسخى است و منسوخى، و خاصّى و عامّى، و محكمى و متشابهى، و اتفاق مىافتاد كه رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ سخنى ميفرمود و براى آن، دو وجه ميبود: كلامى عامّ و كلامى خاصّ، مثل قرآن. حق تعالى فرموده: «آنچه آورد شما را پيغمبر صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ، اخذ نمائيد؛ و آنچه منعتان فرمود از آن، دست بداريد» [= وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا - الحشر/7]؛ و آن سخن مُشتبـِه ميشد بر كسى كه معرفت نداشت كه خدا و رسول صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ چه معنى را از آن كلام قصد نموده اند و چنان نبود كه همۀ اصحاب رسول صلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِه سؤال نمايند و بعد از سؤال، تفهيم جواب را از آن جناب طلب كنند؛ زيرا كه در ميان اصحاب بودند قومى كه سؤال مينمودند از آن جناب و ديگر استدعاى تفسير جوابى را كه شنيده بودند نمينمودند، جهت آنكه حقتعالى منعشان فرموده بود از سؤال، آنجا كه در قرآن ميفرمايد: «اى مؤمنان سؤال مكنيد از چيزهائى كه اگر بيان شود براى شما بدحالتان ميكند و اگر سؤال نمائيد در آنوقت كه قرآن نازل كرده میشود بيان خواهد شد براى شما؛ كه خداوند عفو از آن فرموده و خدا آمرزنده و بردبار است؛ بتحقيق كه سؤال از آنها نمود قومى پيش از شما و بعد از جواب، بآن كافر گرديدند!» [= يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ؛ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ؛ عَفَا اللَّهُ عَنْها وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ؛ قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرِينَ» [المائدة / 101و102]؛ و لهذا آن جماعت از اصحاب جَنابِ رسالتْ مَآب(ص) بازايستادند از سؤال، حتى اينكه راغب بودند كه اعرابى يا صحرائى بيايد و سؤال نمايد و ايشان بشنوند! امير عليه السّلام [در ادامه] فرمود: اما من، چنان بود كه داخل ميشدم بر آن جناب صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ هر شب يك دفعه و خلوت با ايشان مينمودم هر روز يك بار و آنچه سؤال مينمودم جوابم ميفرمود، و با آن جناب ميگرديدم هر كجا كه ميگرديد، و همه اصحاب بتحقيق كه دانسته اند كه اين كار را با احدى غير من نميكرد و بسا بود كه اين امر در منزل من ميبود و چنان بود كه چون من وارد بر آن جناب ميگرديدم در بعضى از منزلهاى آن جناب براى من خلوت ميگردانيد (با من خلوت میکرد خ ل) و زنانش را برميخيزانيد و نميماند سواى من و او، و چون آن جناب بخانۀ من براى خلوت تشريف ميداد برنمی خيزانيد از ما فاطمه(ع) را و نه يكى از دو پسران (یا: هیچکدام از پسران خ ل) مرا؛ و چنان بود كه چون سؤال مينمودم جوابم ميفرمود و چون ساكت ميشدم و سؤالهاى من تمام ميشد، خود سر سخن برميداشت با من؛ پس نازل نشد هيچ آيه از قرآن و نه هيچ چيزى را كه دانسته بود آن جناب از حلال يا حرام، يا امر يا نهى، يا طاعت يا معصيت، يا چيزى كه ميبوده، مگر آنكه مرا تعليم فرمود و مرا بخواندن آن داشت و بر من املاء فرمود و من نوشتم آن را بخط خود، و خبر داد مرا بتأويل آن و ظاهر آن و باطن آن، پس من حفظش نمودم و ديگر فراموش نكردم هيچ حرفى از آنرا، و چنان بود كه چون آن جناب خبر ميداد مرا باين همه دست مباركش را بر سينه ام مينهاد و ميگفت: «خداوندا مَملُوّ كن دلش را از علم و فهم و نور و حكمت و ايمان و عالمش فرما و نادانش منما و بيادش بدار و مسازش فراموشكار». پس روزى بخدمتش عرض نمودم: يا رسولَ الله، پدر و مادرم فدايت باد! آيا در دل، خوف فراموشى بر من دارى؟ فرمود: يا اخى! ندارم بر تو تشويش [= دلهره از] فراموشى و نه نادانى، و بتحقيق كه خداوند مرا خبر داده بآنكه دعاى مرا در حق تو مستجاب فرموده و در حق شريكان تو كه بعد از تو ميباشند. عرض نمودم: يا رسولَ الله! شريكان من كيستند؟ فرمود آن كسانند كه خداوند اطاعت ايشان را قرين طاعت من ساخته. عرضكردم كيستند ايشان؟ فرمود: آنانند كه حقتعالى فرموده: «اى مؤمنان فرمان ببريد خدا را و فرمان ببريد رسول را و صاحباختياران خود را»[= يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُوْلِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ - النـِّساء/59]. [*مرحوم شارح مینویسد: و در این، دَلالت است بر عدم جواز شرعی تلقیب (= لقب دادن) غیر ائمّۀ اطهار(ع) به لقب «ولیّ امر» یا «اُوْلِی الأمر»، و نیز عدم جواز شرعی تلقـّـُب (= لقب پذیرفتن) کسی غیر از آنها(ع) به آن؛ چنانکه در اخبار متواتره آمده که این لقب خاصّ ایشان(ع) است و بس – شارح]. عرض كردم: يا نبىَّ الله، كيستند آنها؟ فرمود: اوصياء بعد از من كه متفرق نميشوند تا وارد حوض كوثر شوند بر من، هدايت كنندگان و هدايت شدگان، ضرر نميرساندشان مکر هر كس كه مكر با ايشان ميكند و نه بى مددى هر كه بايشان بى مددى نمايد، ايشان با قرآنند و قرآن با ايشان، نه جدا از ايشان مىشود و نه جدا از آن مى شوند؛ ببركت ايشان، امت من نصرت كرده ميشوند و بطـُفـَيل [= در پی لطف وجودی] ايشان باران [بر آنها] باريده ميشود، و بواسطه ايشان دفع بلا [از آنها] مى شود، و بوسيله ايشان دعاى امت مستجاب ميگردد. عرض نمودم: يا رسولَ الله، اسامى ايشان را بفرما. فرمود: تو، يا على(ع)؛ پس پسرم اين، و دست مبارك بر سر امام حسن عليه السّلام گذارد؛ و باز فرمود: پس پسرم اين، و دست شريف بر سر امام حسين عليه السّلام نهاد؛ و باز فرمود: پس همنام تو اى برادر من: او آقاى عبادت كنندگان است [= سَیّد العابدین، یا: زَین العابدین، امام سجّاد (ع)]؛ پس پسر او محمّد باقر و خازن وحى الهى است - و زود باشد كه متولد شود در زمان تو؛ پس سلام مرا باو برسان*- [*شارح گوید: مخاطـَب در این فِقرَة، سُلَیم بن قیس(ره) است و مخاطِب (= خِطاب کننده) خود حضرت علی(ع) است و این نیست جزئی از فرمودۀ پیامبر(ص) تا شبهه ای در حدیث وارد شود، که: امام باقر(ع) متولّد سال 57 هجری هستند و امیر المؤمنین(ع) قبل از تولّد ایشان، در سال 40 هجری شهید شده اند. ولیکن سُلَیم(ره) در سال 76 هجری وفات یافته، پس در اینصورت، هیچ شبهه در صِدق حدیث شریف نیست؛ پس گوش مکن به شبُهات «بعضی بی بصیرتان!!» در مورد اعتبار کتاب سُلَیم(ره) (یعنی کتاب اسرار آل محمّد ص) – شارح(ره)] سپس جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ [الصّادقُ (ع)]؛ سپس مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ [الکاظمُ (ع)]؛ سپس عَلِيُّ بْنُ مُوسَى [الرِّضا(ع)]؛ سپس مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ [الجوادُ(ع)]؛ سپس عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ [الهادي (ع)]؛ سپس الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ الزَّكِيُّ [العسکريّ ُ(ع)] ؛ سپس آن کسیکه اسم او اسم من است [م ح م د]، و رنگ چهرۀ او رنگ چهرۀ من، قَائِم بِأَمْرِ اللَّهِ در آخِر الزَّمَان، مَهْدِيّ [= هدایت یافتۀ الهی] امّت محمّد جَدّش - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ - همان كسى كه خداوند پر ميكند ببركت ظهور او زمين را از اِنصاف و عدل چنانچه مَملُوّ شده از جَور و ظلم. بخدا قسم كه من [= علی ع] ميشناسمش اى سُلَيم، در آنجا كه بيعت با او مى شود ميان ركن و مقام و ميدانم نامهاى ياوران او را و قبيلههاى هر يك را». سُلَيم(ره) گويد: بعد از آن بخدمت امام حسن و امام حسين عَلَيهِمَا السّلامُ در مدينه رسيدم، بعد از هلاك معاويه(لع)، و عرض نمودم همين حديث را كه از پدر بزرگوارشان داشتم، فرمودند: «راست گفتى! امير المؤمنين(ع) تو را خبر داد باين حديث و ما نشسته در حضورش بوديم، و بتحقيق كه حفظ نموده ايم از رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ چنانچه امير عليه السّلام تو را خبر داده و نه حرفى در آن زياد نموده و نه حرفى كم». سُلـَيم ميگويد: بعد از آن بخدمت علىّ بن الحسين [= امام سجّاد] عليه السّلام رسيدم -وقتى كه پسرش امام محمّد باقر عليه السّلام در نزد پدر بزرگوارش بود - و عرض نمودم آنچه را شنيده بودم از پدرش و آنچه را شنيده بودم از امير المؤمنين عليه السّلام؛ پس حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام؛ فرمود: «بتحقيق كه مرا بخواندن اين حديث داشت (یا: بر من خواند اين حديث را- "نسخه بَدَل") اميرُ المؤمنين(ع) از رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ، در حالى كه امير عليه السّلام بيمار بود و من طفل بودم». بعد از آن امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود: « مرا هم بخواندن اين حديث داشت ( یا: بر من هم خواند اين حديث را- خ ل) جدّ من [=امام حسین ع] از رسول خدا صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ در حالى كه من طفل بودم». اَبان بن ابى عَيّاش [رضوانُ اللهِ علیه] گويد: بعد از آن من تمام اين حديث را از سُلَيم بن قيس بخدمت حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام عرض نمودم؛ آن حضرت فرمود: «راست گفتى؛ و فرمود: بتحقيق كه جابر بن عبد الله انصارى(ره) [نیز همانند سُلَیم] آمد بنزد پسر من محمّد [= امام باقر ع]، در وقتى كه بمكتب ميرفت [یا: نزد کاتبان میرفت؟]، پس او را بوسيد و بر او از جانب رسول خدا سلام خواند» [مثل همان که سُلَیم انجام داد]. اَبان بن ابى عيّاش (ره) گويد: باز بحج رفتم بعد از رحلت حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام؛ پس بخدمت ابى جعفر محمّد بن على بن الحسين [= امام باقر] عليه السّلام رسيدم و اين حديث را سراپا از سُلَيم نقل و عرض خدمتش نمودم، پس اشك در دو چشم مباركش گشت و فرمود: « راست گفته سُلَيم، خداوند او را رحمت کند؛ سُلَيم آمد بخدمت پدرم (ع) بعد از قتل جدّم حسين عليه السّلام و من در خدمت پدرم بودم؛ پس همين حديث را بعَينِهِ حكايت نمود و پدرم باو فرمود: راست گفتى اى سليم! بتحقيق كه پدرم خبر داد مرا از امير المؤمنين عليه السّلام بهمين حديث» (روایت کرده این حدیث را سُلَيم(ره) در كتاب خود، متن عربی: ص61، و مُصَنِّفُ [= شیخ صّدوق] در کتاب "الخِصال" إلى قوله (ص): «و بيادش بدار و مسازش فراموشكار»، متن عربی - 1:255، باب الأربعة (خصال چهارگانه)، حدیث 131).
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/26ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات الإمامية، للصَّدوق، ج1، ص117-123:
[45] باب الاعتقاد فِی الحَديثـَين المُختلِفـَين: قال الشيخ أبو جعفر[الصّدوق]- رضي اللّه عنه: اعتقادُنا في الأخبار الصحيحة عن الأئمّة -عليهم السّلام- أنّها موافقة لكتاب اللّه تـَبارَكَ و تعالى، متّفقة المعاني غير مختلفة، لأنّها مأخوذة من طريق الوحي عن اللّه تعالى، و لو كانت من عند غير اللّه تعالى لكانت مختلفة.
* و لا يكون اختلاف ظواهر الأخبار إلّا لعلل مختلفة:
- مثل ما جاء في كفّارة الظـِّهار [و هو مِن رسوم الجاهلیّة، أن یقولَ لزوجته: "ظـَهرُکِ کظهرِ اُمِّي" حتّی یُحرِّمَهُ علی نفسه – الشارح] : عِتقُ رَقـَبَةٍ. و جاء في خبرٍ آخرَ: صِيامُ شهرَينِ مُتتابـِعَين. و جاء في خبرٍ آخرَ: إطعامُ سِتّينَ مسكيناً. و كلّها صحيحة، فالصيام لمن لم يجد العتق، و الإطعام لمن لم يَستـَطِعِ الصِّيامَ. و قد رُوِيَ أنّه يتصدّق بما يُطيق، و ذلك محمول على من لم يَقدِر على الإطعام.
* و منها ما يَقومُ كلّ ُواحدٍ منها مقامَ الآخـَر:
- مثلُ ما جاءَ في كفّارة اليمين: «إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ أَوْ كِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ» [سورة المائدة/89] ؛ فإذا ورد في كفّارة اليمين ثلاثة ُ أخبارٍ أحدُها بالإطعام و ثانيها بالكِسوَة، و ثالثها بتحرير رقبةٍ كان ذلك عند الجُهّال مختلفاً، و ليس بمختلفٍ، بل كلّ ُ واحدةٍ من هذه الكفّاراتِ تقوم مقامَ الاُخرىٰ.
* و في الأخبار ما وَرَدَ للتقيّة.
* وَ رُوِيَ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قـَيْسٍ الْهِلَالِيِّ [رضوانُ اللهِ علـَیه، المتوَفـّیٰ سَنـَة َ76 هـ، الـّتي کـَتبَ أوَّلَ کتابٍ و أوثـَقـَهُ في تاریخ الإسلام، و کان مِن خُلـَّصِ أصحابِ علیٍّ(ع)] أَنَّهُ قَالَ: قُلْتُ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ - عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنِّي سَمِعْتُ مِنْ سَلْمَانَ وَ مِقْدَادَ وَ أَبِي ذَرٍّ شَيْئاً مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ وَ مِنَ الْأَحَادِيثِ عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ غَيْرَ مَا فِي أَيْدِي النَّاسِ، ثُمَّ سَمِعْتُ مِنْكَ تَصْدِيقَ مَا سَمِعْتُ مِنْهُمْ. وَ رَأَيْتُ فِي أَيْدِي النَّاسِ أَشْيَاءَ كَثِيرَةً مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ وَ مِنَ الْأَحَادِيثِ عَنِ النَّبِيِّ(ص) أَنْتُمْ تُخَالِفُونَهُمْ فِيهَا وَ تَزْعُمُونَ أَنَّ ذَلِكَ كُلَّهُ بَاطِلٌ؛ أَ فَتَرَى النَّاسَ يَكْذِبُونَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص) مُتَعَمِّدِينَ وَ يُفَسِّرُونَ الْقُرْآنَ بِآرَائِهِمْ؟ قَالَ: فَقَالَ عَلِيٌّ - عَلَيْهِ السَّلَامُ: «قَدْ سَأَلْتَ، فَافْهَمِ الْجَوَابَ؛ إِنَّ مَا فِي أَيْدِي النَّاسِ: حَقٌّ وَ بَاطِلٌ، وَ صِدْقٌ وَ كَذِبٌ، وَ نَاسِخٌ وَ مَنْسُوخٌ، وَ خَاصٌّ وَ عَامٌّ، وَ مُحْكَمٌ وَ مُتَشَابِهٌ، وَ حِفْظٌ وَ وَهَمٌ. وَ قَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص) عَلَى عَهْدِهِ حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ: "أَيُّهَا النَّاسُ، قَدْ كَثُرَتِ الْكَذَّابَةُ عَلَيَّ فَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ"، ثُمَّ كُذِبَ عَلَيْهِ مِنْ بَعْدُ! وَ إِنَّمَا أَتَاكُمُ الْحَدِيثُ مِنْ أَرْبَعَةٍ لَيْسَ لَهُمْ خَامِسٌ: (1)رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرٌ لِلْإِيمَانِ، مُتَصَنِّعٌ بِالْإِسْلَامِ، لَا يَتَأَثَّمُ وَ لَا يَتَحَرَّجُ أَنْ يَكْذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ مُتَعَمِّداً. فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَذَّابٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ وَ لَمْ يُصَدِّقُوهُ، وَ لَكِنَّهُمْ قَالُوا:هَذَا صَحِبَ رَسُولَ اللَّهِ وَ رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ! فَأَخَذُوا عَنْهُ وَ هُمْ لَا يَعْرِفُونَ حَالَهُ. وَ قَدْ أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَ، وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ،فَقَالَ:«وَإِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ»[الْمُنَافِقُونَ/4]. ثُمَّ تَفَرَّقُوا بَعْدَهُ، فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ الضَّلَالَةِ وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ بِالزُّورِ وَ الْكَذِبِ وَ الْبُهْتَانِ، فَوَلَّوْهُمُ الْأَعْمَالَ، وَ أَكَلُوا بِهِمُ الدُّنْيَا، وَ حَمَلُوهُمْ عَلَى رِقَابِ[کلِّ]النَّاسِ، وَإِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّهُ. فَهَذَا أَحَدُ الْأَرْبَعَةِ. (2)وَ رَجُلٌ آخَرٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) شَيْئاً لَمْ يَحْفَظْهُ عَلَى وَجْهِهِ وَ وَهِمَ فِيهِ، وَ لَمْ يَتَعَمَّدْ كَذِباً، فَهُوَ فِي يَدِهِ يَقُولُ بِهِ وَ يَعْمَلُ بِهِ وَ يَرْوِيهِ، وَ يَقُولُ: أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ! فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ لَمْ يَقْبَلُوهُ، وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ وَهِمَ لَرَفَضَهُ. (3)وَ رَجُلٌ ثَالِثٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) شَيْئاً أَمَرَ بِهِ، ثُمَّ نَهَى عَنْهُ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ، أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَيْءٍ، ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ، فَحَفِظَ مَنْسُوخَهُ وَ لَمْ يَحْفَظِ النَّاسِخَ. فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ، وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إِذْ سَمِعُوهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ. (4)وَرَجُلٌ رَابِعٌ لَمْ يَكْذِبْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص)، مُبْغِضٌ لِلْكَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ وَ تَعْظِيماً لِرَسُولِ اللَّهِ، لَمْ يَسْهُ، بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ، فَجَاءَ بِهِ كَمَا سَمِعَ، لَمْ يَزِدْ وَ لَمْ يَنْقُصْ، وَ عَلِمَ النَّاسِخَ وَ الْمَنْسُوخَ، فَعَمِلَ بِالنَّاسِخِ وَ رَفَضَ الْمَنْسُوخَ. وَ إِنَّ أَمْرَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مِثْلُ الْقُرْآنِ، نَاسِخٌ وَ مَنْسُوخٌ، وَ خَاصٌّ وَ عَامٌّ، وَ مُحْكَمٌ وَ مُتَشَابِهٌ. وَ قَدْ كَانَ يَكُونُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ الْكَلَامُ لَهُ وَجْهَانِ: كَلَامٌ عَامٌّ وَ كَلَامٌ خَاصٌّ، مِثْلُ الْقُرْآنِ؛ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى:«وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»[الحشر/7]؛ فَاشْتَبَهَ عَلَى مَنْ لَمْ يَعْرِفْ مَا عَنَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، وَ لَيْسَ كُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ يَسْأَلُونَهُ وَ يَسْتَفْهِمُونَهُ، لِأَنَّ فِيهِمْ قَوْماً كَانُوا يَسْأَلُونَهُ وَ لَا يَسْتَفْهِمُونَهُ، لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى نَهَاهُمْ عَنِ السُّؤَالِ، حَيْثُ يَقُولُ: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ؛ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ؛ عَفَا اللَّهُ عَنْها وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ؛ قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرِينَ» [المائدة/ 101و102]؛ فَامْتَنَعُوا مِنَ السُّؤَالِ حَتَّى أنْ كَانُوا يُحِبُّونَ أَنْ يَجِيءَ الْأَعْرَابِيُّ وَ الْبَدَوِيُّ فَيَسْأَلَ وَ هُمْ يَسْمَعُونَ. وَ كُنْتُ أَدْخُلُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص) فِي كُلِّ لَيْلَةٍ دَخْلَة ً، وَ أَخْلُو بِهِ فِي كُلِّ يَوْمٍ خَلْوَةً، يُجِيبُنِي عَمَّا أَسْأَلُ، وَ أَدُورُ بِهِ حَيْثـُمَا دَارَ، وَ قَدْ عَلِمَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ يَصْنَعُ ذَلِكَ بِأَحَدٍ غَيْرِي، وَ رُبَّمَا كَانَ ذَلِكَ فِي بَيْتِي. وَ كُنْتُ إِذَا دَخَلْتُ عَلَيْهِ فِي بَعْضِ مَنَازِلِهِ خَلَا بِي وَ أَقَامَ نِسَاءَهُ، فَلَمْ يَبْقَ غَيْرِي وَ غَيْرُهُ، وَ إِذَا أَتَانِي هُوَ لِلْخَلْوَةِ وَ أَقَامَ مَنْ فِي بَيْتِي لَمْ يُقِمْ عَنَّا فَاطِمَة َ وَ لَا أَحَداً مِن أبنائي. وَ كُنْتُ إِذَا سَأَلْتُهُ أَجَابَنِي، وَ إِذَا سَكَتّ ُ وَ نَفِدَتْ مَسَائِلِی ابْتَدَأَنِي. فَمَا نَزَلَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ آيَة ٌ مِنَ الْقُرْآنِ، وَ لَا شَيْءٌ عَلَّمَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ حَلَالٍ أَوْ حَرَامٍ، أَوْ أَمْرٍ أَوْ نَهْيٍ، أَوْ طَاعَةٍ أَوْ مَعْصِيَةٍ، أَوْ شَيْءٍ كَانَ أَوْ يَكُونُ، إِلَّا وَ قَدْ عَلَّمَنِيهِ وَ أَقْرَأَنِيهِ، وَ أَمْلَاهُ عَلَيَّ وَ كَتَبْتُهُ بِخَطِّي، وَ أَخْبَرَنِي بِتَأْوِيلِ ذَلِكَ وَ ظَهْرِهِ وَ بَطْنِهِ، فَحَفِظْتُهُ ثُمَّ لَمْ أَنْسَ مِنْهُ حَرْفاً. وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ إِذَا أَخْبَرَنِي بِذَلِكَ كُلِّهِ يَضَعُ يَدَهُ عَلَى صَدْرِي، ثُمَّ يَقُولُ: «اللَّهُمَّ امْلَأْ قَلْبَهُ عِلْماً، وَ فَهْماً، وَ نُوراً، وَ حِلْماً، وَ حُكْماً وَ إِيمَاناً وَ عَلِّمْهُ وَ لَا تُجَهِّلْهُ، وَ احْفَظْهُ وَ لَا تَنْسَهُ»[*الظاهر أنه: و حَفـِّظهُ و لا تـُنـَسِّهِ، أو: لا تـُنسِهِ؛ لیکونا مُتعدِّیَینِ، بقرینة السّؤال بَعدَه – الشارح]. فَقُلْتُ لَهُ ذَاتَ يَوْمٍ: بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ، هَلْ تَتَخَوَّفُ عَلَيَّ النِّسْيَانَ؟ فَقَالَ: يَا أَخِي، لَسْتُ أَتَخَوَّفُ عَلَيْكَ النِّسْيَانَ وَ لَا الْجَهْلَ، وَ قَدْ أَخْبَرَنِي اللَّهُ تَعَالَى أَنَّهُ قَدِ اسْتَجَابَ لِي فِيكَ وَ لِشُرَكَائِكَ الَّذِينَ يَكُونُونَ بَعْدَكَ. قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَ مَنْ شُرَكَائِي؟ قَالَ: الَّذِينَ قَرَنَ اللَّهُ طَاعَتَهُمْ بِطَاعَتِهِ وَ بِطَاعَتِي. قُلْتُ: مَنْ هُمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِيهِمْ: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُوْلِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» [النـِّساء/59]. [قال الشارح(ره): فیه دَلالة ٌ علی عدم جواز تلقیب غیرهم(ع) أو تلقـّـُبـِهِ بلقب «اُولِی الأمر» کما قد تواترتِ الأحادیث بکونه خاصّاً لهم و تکذیبِ مَن تلقـَّبَ به مِن غیرِهِم(ع) – الشارح]. قُلْتُ: يَا نَبِيَّ اللَّهِ، مَنْ هُمْ؟ قَالَ: هُمُ الْأَوْصِيَاءُ بَعْدِي، وَ لَا يَتَفَرَّقُونَ حَتَّى يَرِدُوا عَلَيَّ الْحَوْضَ، هَادِينَ مَهْدِيِّينَ، لَا يَضُرُّهُمْ كَيْدُ مَنْ كَادَهُمْ، وَ لَا خِذْلَانُ مَنْ خَذَلَهُمْ، هُمْ مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنُ مَعَهُمْ، لَا يُفَارِقُونَهُ وَ لَا يُفَارِقُهُمْ، بِهِمْ تَنْتَصِرُ أُمَّتِي وَ بِهِمْ يُمْطَرُونَ، وَ بِهِمْ يُدْفَعُ الْبَلَاءُ، وَ بِهِمْ يُسْتَجَابُ لَهُمُ الدُّعَاءُ. قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، سَمِّهِمْ لِي. قَالَ: أَنْتَ يَا عَلِيُّ(ع)؛ ثُمَّ ابْنِي هَذَا، وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى رَأْسِ الْحَسَنِ(ع)؛ ثُمَّ ابْنِي هَذَا، وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى رَأْسِ الْحُسَيْنِ(ع)؛ ثُمَّ ابْنُهُ - سَمِيُّكَ يَا أَخِي [=علیّ بن الحسین] - سَيِّدُ الْعَابِدِينَ(ع)؛ ثُمَّ ابْنُهُ يُسَمَّىٰ مُحَمَّداً، بَاقِرُ عِلْمِي وَ خَازِنُ وَحْيِ اللَّهِ - وَ سَيُولَدُ فِي زَمَانِكَ يَا أَخِي فَاقْرَأْهُ مِنِّي السَّلَامَ - * [*المخاطـَبُ هنا: سُلـَیمُ بنُ قـَیسٍ (ره) و المُخاطِـبُ هـو: أمیرُالمؤمنینَ (ع) و الجملة الخِطابیّة مُعترِضَة ٌ وَ لیسَت مِن قولِ رسولِ الله (ص) حتی تَلزَمَ شُبهَة ٌفی الحدیث، بکون الإمام الباقرِ(ع) متولـِّداً سَنـَة َ57 هـ ، و کانَ قد استـُشهـِدَ أمیرُ المؤمنینَ(ع) سَنـَة َ40 هـ. و لکن، تـُوُفـِّيَ سُلـَیمٌ (ره) سَنَة َ76 هـ ، فإذاً لا شبهة َ في صدقِ الحدیثِ، فلا تـُصغِ إلی شُبُهاتِ «بَعضِ مَن لا بَصیرةَ له» في کتاب سُلـَیمٍ (ره) - الشارح] ثُمَّ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ [الصّادقُ (ع)]؛ ثُمَّ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ [الکاظمُ (ع)]؛ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى [الرِّضا(ع)]؛ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ [الجوادُ(ع)]؛ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ [الهادي (ع)]؛ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ الزَّكِيُّ [العسکريّ ُ(ع)] ؛ ثُمَّ مَنِ اسْمُهُ اسْمِي [م ح م د]، وَ لَوْنُهُ لَوْنِي، الْقَائِمُ بِأَمْرِ اللَّهِ فِي آخِرِ الزَّمَانِ، مَهْدِيّ ُ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ جَدِّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ - الَّذِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ قَـَبْلَهُ ظُلْماً وَ جَوْراً. وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَعْرِفُهُ - يَا سُلَيْمُ - حَيْثُ يُبَايَعُ بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ، وَ أَعْرِفُ أَسْمَاءَ أَنْصَارِهِ وَ قَبَائِلَهُمْ». قَالَ سُلَيْمُ بْنُ قَيْسٍ: ثُمَّ لَقِيتُ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ - عَلَيْهِمَا السَّلَامُ - بِالْمَدِينَةِ بَعْدَ مَا مَلَكَ مُعَاوِيَةُ، فَحَدَّثْتُهُمَا بِهَذَا الْحَدِيثِ عَنْ أَبِيهِمَا، قَالا: «صَدَقْتَ، قَدْ حَدَّثَكَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) بِهَذَا الْحَدِيثِ وَ نَحْنُ جُلُوسٌ، وَ قَدْ حَفِظْنَا ذَلِكَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) كَمَا حَدَّثـَكَ، فَلَمْ يَزِدْ فِيهِ حَرْفاً وَ لَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ حَرْفاً». قَالَ سُلَيْمُ بْنُ قَيْسٍ: ثُمَّ لَقِيتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ (ع) وَ عِنْدَهُ ابْنُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْبَاقِرُ أَبُو جَعْفَرٍ (ع)، فَحَدَّثْتُهُ بِمَا سَمِعْتُ مِنْ أَبِيهِ وَ مَا سَمِعْتُهُ مِنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع)، فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (ع): «قَدْ أَقْرَأَنِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ هُوَ مَرِيضٌ وَ أَنَا صَبِيٌّ»، ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ [الباقر] (ع):«وَ أَقْرَأَنِي جَدِّي[أی الحُسَینُ ع] مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) وَ أَنَا صَبِيّ ٌ». قَالَ أَبَانُ بْنُ أَبِي عَيَّاشٍ [رضوانُ اللهِ علیه]: فَحَدَّثْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ(ع) بِهَذَا كُلِّهِ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ الْهِلَالِيِّ، فَقَالَ: «صَدَقَ، وَ قَدْ جَاءَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيُّ إِلَى ابْنِي مُحَمَّدٍ [الباقر (ع)]، وَ هُوَ يَخْتَلِفُ إِلَى الْكُتَّابِ، فَقَبَّلَهُ وَ أَقْرَأَهُ السَّلَامَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص)» [کما فعَلَ سُلـَیمٌ – ش]. قَالَ أَبَانُ بْنُ أَبِي عَيَّاشٍ(ره): فَحَجَجْتُ بَعْدَ مَوْتِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ(ع)، فَلَقِيتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ [الباقر (ع)] ، فَحَدَّثْتُهُ بِهَذَا الْحَدِيثِ كُلِّهِ عَنْ سُلَيْمٍ، فـَاغْرَوْرَقـَتْ عَيْنَاهُ وَ قَالَ: «صَدَقَ سُلَيْمٌ رَحِمَهُ اللهُ، وَ قَدْ أَتَى [أی: سُلیمٌ] أَبِي بَعْدَ قَتْلِ جَدِّيَ الْحُسَيْنِ وَ أَنَا عِنْدَهُ، فَحَدَّثَهُ بِهَذَا الْحَدِيثِ بِعَيْنِهِ، فَقَالَ لَهُ أَبِي: صَدَقْتَ وَ اللَّهِ - يَا سُلَيْمُ - قَدْ حَدَّثَنِي بِهَذَا الْحَدِيثِ أَبِي عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ» (رواه سُلَيمٌ في كتابه: ص61، و المُصَنِّفُ [= الصّدوق] فی"الخِصال"إلى قوله(ص): «واحفظه ولا تنسه» 1:255، باب الأربعة، ح 131).
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/26ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات صدوق، ترجمه، ص 142-143:
باب (چهل و چهارم) اعتقاد در احاديث وارده در طبّ [=پزشکی سنتی]:
ابن بابَوَيه [= صدوق] رحمة الله عليه گويد: اعتقاد ما در باب احاديثى كه در طب وارد شده اينست كه آنها بر چند وجهست: بعضى است كه بنا بر هواء مكّه و مدينه وارد شده؛ پس جائز نيست استعمالش در غير آن هواء. و قسمى هست كه امام عليه السّلام آن را فرموده بنا بر آنچه شناخته از طبيعت شخص مُعيَّن ؛ ولی مكان آن شخص را (تجاوز/ خ ل/ یا) اعتبار نفرموده (و تجاوز از مَوضِعهاى مُعيَّن آن عِلاج نبايست نمود / خ ل)، چون [امام ع] آن شخص را [یا حال او یا مکان او را] بهتر از خودش ميشناخته. و نوعى هست كه مخالفان در كتابها غلط انداز كردهاند كه صورت مذهب حق را زشت نمايند در نظرها. و بعضى [دچار توهّم یا] سهو [شخص] راوى شده. و پاره [ای] آنست كه راوى، ناتمام بخاطرش مانده و ناقص نقل نموده. و آنكه بخصوص عسل وارد شده كه شِفاء هر دردى است (الخصال، شیخ صدوق، 2: 623، باب حديث الأربَعَمِائَة = خصلت های چهارصدگانه، حدیث 10)، صحيح است و معنيش آن است كه [عسل] شِفاءِ هر دردى است كه از بُرودت [= سردی مزاج] باشد [و نه از حرارت و گرمی مزاج]. و آنكه براى بواسير، اِستِنجاء بآب سرد [در حدیث] وارد شده، در صورتيست كه از حرارت باشد. و آنكه در باب بادنجان وارد شده كه شِفا است (*المَحاسِن، بَرقیّ: 525، باب الباذنجان، ح 755)، مخصوص فصل رُطـَب است و براى كسى كه خرما ميخورد [تا سردی بادنجان و خشکی (سَوداء آوری) آنرا جبران سازد]؛ نه سائر اوقات. و اما آنچه صحيح ميباشد از ائمه عليهم السّلام از دواهاى مرضها، آيات قرآنى و سوره هاى قرآنى است و دعاها؛ بآن نوعهائى كه وارد شده بسندهاى قوىّ و طريقهاى صحيح... و جناب نبوى صَلَّى اللهُ علـَيهِ و آلِهِ و سَلّم فرمود: «هر كه او را حمد شفا ندهد خدا او را شفا ندهد» [نظیر این حدیث در "اصول كافي"، شیخ کلینی، ترجمۀ مصطفوی،4/434، باب فضل القرآن، حدیث 22، چنین نقل شده است: عَنْ سَلَمَةَ بْنِ مُحْرِزٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ [الباقر] ع يَقُولُ: «مَنْ لَمْ يُبْرِئْهُ الْحَمْدُ لَمْ يُبْرِئْهُ شَيْءٌ»؛ و در کتاب "طِبّ الأئمّة(ع)" چنین آمده است: عن عبدِ اللّهِ بن سِنانٍ عن أبي عبدِ اللّهِ [الصّادق] علـَيهِ السّلامُ:ُ «... مَن لم يَشفِهِ القرآنُ فلا شَفاهُ اللّهُ» ].
****************************************************** *تصحیح الاعتقاد، شیخ مفید(ره): فرموده است شيخ مفيد (عَلـَيهِ الرَّحمة) كه: ((طبّ، صحيح است و علم بآن ثابت است و طريق آن وحى است و جز اين نيست كه اخذ نمودهاند آنرا عالمان بآن، از انبياء عليهـِمُ السّلام؛ و اين بجهت آنست كه نيست [در آغاز امر طبابت، نزد مردم] طريقى بسوى علم بحقيقت درد، مگر بسمع؛ و نيست [باز هم در آغاز امر طبابت، نزد مردم] راهى بسوى شناختن دواء مگر بتوقيف [یعنی: نصّ فرمایش پیامبران به آنها، که فقط باید توقـّف و ایستادگی بر آن شود – شارح]، پس ثابت شد كه طريق آن [همچون سایر علوم بشری، در سرآغاز آن] شنيدن است از [خداوند] عالِم بخفيّات تعالىٰ [همانگونه که عالم شیعی اِثناعَشَریّ شهید، ابو حاتِم رازی(ره)(م322ق) در اوائل "أعلامُ النـّـُبُوَّة" تبیین نموده است...– شارح]. و اخبارى كه وارد شده است از [ائمّۀ] صادِقِين عليهـِمُ السّلام، تفسيرش قول حضرت امير المؤمنين ع است كه: «معده خانه دردها است و پرهيز سَرِ هر دوائى است؛ و عادت ده هر بدنى آنچه را كه معتاد است» [المِعدَة ُ بَيتُ الأدواءِ وَ الحِميَة ُ رَأسُ الدَّواءِ؛ عَوِّدْ كـُلَّ بَدَنٍ مَا اعتاد]. و گاه نفع مىبخشد در بعضى شهرها دوائى - از مرضى كه عارض ميگردد ايشانرا - آنچه سبب هلاكت ميگردد اگر استعمال كنند آن را در غير اهل آن شهر (يعنى گاهى دوائى براى يكنوع مرض در يكى از شهرها خوب است، ولى همان دوا در شهر ديگرى براى آن مرض مفيد نميباشد، از جهت اختلاف آب و هوا- مصحّح)؛ و گاه پسند ميباشد از براى قومى كه صاحِبان عادتى ميباشند آنچه پسند نميباشد از براى كسانى كه مخالف ايشان باشند در عادت. و بودهاند حضرات ائمه صادقين عليهـِمُ السّلام كه امر ميفرمودهاند پاره[ای] صاحِبان امراض را به استعمال نمودن چيزى كه ضرر ميرساند بكسى كه بوده باشد در او آن مرض؛ پس ضرر نميرسانده او را استعمال آن و اين بجهت علم ايشان بود بمنقطع شدن سبب مرض؛ پس وقتى كه [آن شخص] استعمال مينموده است آنرا، [آن چیز] استعمال شده بود با صِحّت، بدون شعور [شخص] بآن؛ و بوده است علم ايشان به آن، از جانب خداوند، بر طريقه معجزه ايشان و اينكه آن برهانى بوده باشد از براى اختصاص دادن ايشان بآن [= اِعجاز] و خـَرقِ [= شکافتن و نقض] عادت بمعنای آن [یعنی بمعنای معجزه – ش]؛ پس گمان نمودهاند گروهى كه آن استعمال هر گاه حاصل شود با مادّۀ مرض، نفع بخشد؛ پس غلط نمودهاند در آن و مُتضرِّر گشتهاند در آن. و اين قسمى است كه ايراد ننموده است آن را شيخ ابو جعفر [صدوق] رَحِمَهُ اللَّهُ تعالى، و او مُعتمَد است در اين باب [بجهت تسلّط و احاطه ای که بر احادیث داشته]، و وجوهى را كه ذكر نموده است از احاديث، مُحتمِل ميباشد از براى آنچه كه وصف نموده، بحَسَب آنچه ذكر نموديم ما آن را)).
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/25ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات الإمامية، للصّدوق، ص115-116:
[44] باب الاعتقاد في الأخبار الواردة في الطبّ: قال الشيخ أبو جعفر[الصّدوق]- رضي اللّه عنه: اعتقادنا في الأخبار الواردة في الطبّ أنّها على وجوهٍ: منها: ما قيل على هواءِ مَكَّة َوَ المدينةِ، فلا يجوز استعمالـُه في سائر الأهوِيَة. و منها: ما اَخبَرَ به العالِمُ -عليه السّلام- على ما عَرَفَ مِن طبع السائل و لم يَتـَعَدَّ [یُتـَعَدَّ خ ل / یَعْتـَدَّ خ ل] مَوضِعَه، إذ كان [الإمامُ ع] أعرفَ بطبعِهِ [أو حالِهِ أو مکانِهِ] مِنهُ. و منها: ما دَلَّسَهُ المُخالِفونَ في الكتب لتقبيح صورة المذهب عِندَ الناس. و منها: ما وقع فيه وهمٌ أو سهوٌ من ناقلِهِ. و منها: ما حَفِظََ بعضَه و نـَسِيَ بعضَه. وَ مَا رُوِيَ فِي الْعَسَلِ أَنَّهُ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ*؛ فهو صحيح، و معناه أنّه شِفاءٌ مِن كلِّ داءٍ باردٍ [و لا حارّ]. (*رواه مُسنداً المصنّف في الخصال، 2: 623، باب حديث الأربعمائة، ح 10). وَ مَا رُوِيَ فِي الِاسْتِنْجَاءِ بِالْمَاءِ الْبَارِدِ لِصَاحِبِ الْبَوَاسِيرِ، فإنّ ذلك إذا كان بواسيرُه من حرارةٍ. وَ مَا رُوِيَ فِي الْبَاذَنْجَانِ مِنَ الشِّفَاءِ*، فإنّه في وقت ادراك الرّ ُطـَب لمن يأكـُلُ الرّطَب [حتّی جَبَّرَ بُرودَةَ الباذَنجانِ و یُبوسَتـَهُ (السَّوداویَّة)]، دون غيره من سائر الأوقات. (*المحاسن، للبرقیّ: 525، باب الباذنجان ح 755). وأمّا "أدوية العلل" الصحيحة عن الأئمّة - عليهم السّلام - فهي آيات القرآن و سُوَرُهُ و الأدعية على حسب ما وردت به الآثار بالأسانيد القويّة و الطرق الصحيحةِ ... ؛ و أصلُ الطبّ التـَّداوي... ؛ وَ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «مَنْ لَمْ تَشْفِهِ الْحَمْدُ فَلَا شَفَاهُ اللَّهُ تَعَالَى» [نحوَهُ رَواهُ مُسنداً الكلينيّ في الكافي، 2/458، باب فضل القرآن، ح 22: عَنْ سَلَمَةَ بْنِ مُحْرِزٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (الباقرَ) ع يَقُولُ: «مَنْ لَمْ يُبْرِئْهُ الْحَمْدُ لَمْ يُبْرِئْهُ شَيْءٌ»؛ و فی "طبّ الأئمّة(ع)": عن عبدِ اللّهِ بن سِنانٍ عن أبي عبدِ اللّهِ [الصّادق] علـَيهِ السّلامُ:ُ «... مَن لم يَشفِهِ القرآنُ فلا شَفاهُ اللّهُ» ].
****************************************************** * تصحيح الاعتقاد، للمفید، ج2، ص 144-145: قال الشيخ المفيد رَحِمَهُ اللهُ: الطبّ صحيحٌ و العلم به ثابت و طريقه الوحي و إنما أخذه العلماء به عن الأنبياء ع و ذلك [من حیثُ کان أمر الطبّ في بـِدایتهِ للناسِ] أنه لا طريقَ إلى علم حقيقة الدّاءِ إلا بالسّمع و لا سبيلَ إلى معرفة الدواء إلا بالتوقيف [أی النـّصِّ المُتوَقـَّفُ علیها – ش]، فثبت أن طريق ذلك هو السمع عن العالم بالخفيات تعالى [بواسطة الأنبیاء(ع)، کسائر العلوم البشریّة، کما قد بیّنهُ العالِمُ الإمامیّ الإثناعشریّ الشهیدُ أبو حاتِمٍ الرّازیّ رَحِمَهُ اللهُ (م322هـ)، فی اوائل کتابه: "أعلامِ النـّـُبُوَّة"... - الشارح]. و الأخبار الواردة [فی الطبّ] عن [الأئمّة] الصادِقِين ع مُفسَّرة بقول أمير المؤمنين ع: ((المِعدَة ُ بَيتُ الأدواءِ وَ الحِميَة ُ رَأسُ الدَّواءِ؛ عَوِّدْ كـُلَّ بَدَنٍ مَا اعتادَ)). و قد يَنجَعُ [أی یُؤثـِّرُ] في بعض أهل البلاد من الدّواء - مِن مرضٍ يَعرِضُ لهم - ما يُهلِكُ مَن استعمَلـَه لذلك المرض من غير أهل تلك البلاد؛ و يَصلـُح لقوم ذوي عادة ما لا يَصلـُح لمن خالفهم في العادة. و كان الصّادقونَ ع يأمُرُونَ بعضَ أصحاب الأمراض باستعمال ما يُضِرّ بمن كان به المرض، فلا يَضُرّهم! و ذلك لعلمهم ع بانقطاع سبب المرض؛ فإذا استعملَ الإنسانُ ما يَستعمِله كان [ذلک الشیء] مُستعمَلاً له مع الصحة من حيث لا يَشعُر بذلك؛ و كان علمُهم بذلك مِن قِبَل الله تعالى على سبيل المعجز لهم و البرهانِ لتخصيصهم به و خرقِِ العادة بمعناه [أی بمعنی المعجز – ش]؛ فظنَّ قوم أن ذلك الاستعمال إذا حصل مع مادة المرض نفع فغـَلِطوا فيه و استَضَرّوا به. و هذا قسم لم يورده أبو جعفر [الصّدوق ره] و هو مُعتمَدٌ في هذا الباب [لإحاطته علی الأحادیثِ]؛ و الوجوهُ التي ذكرها مِن بعدُ فهي على ما ذكرَهُ و الأحاديث محتملة لما وَصَفـَهُ حَسَبَ ما ذكرناه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/25ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات شيخ صدوق ره - ترجمه، ص142:
باب (چهل و دوم): اعتقاد در احاديث مُجمَله [= کلّی گویی شده] و مُفـَسَّره [= توضیح داده شده]:
ابن بابَوَيه - رحمة الله عليه - گويد: اعتقاد ما در باب حديث مُفسَّر [= دارای توضیح و تفسیر در متن خودش] آنست كه: آن حاكمست بر مُجمَل [= حدیث دارای اِجمال و کلّیّت]؛ چنانچه حضرت صادق عليه السّلام فرموده.
*****************************************
باب (چهل و سوم): اعتقاد در حَظر [= نهی] و اِباحَه [= مُباح و حلال نمودن]:
ابن بابَوَيه [= صدوق] - رحمة الله عليه - گويد اعتقاد ما در اين باب اينست كه: همه چيزها [که بدی یا خوبی آنها معلوم نباشد – ش] حلال و مَوضِع رُخصَت [= دارای اجازه] است، تا در چيزى از آنها [از طرف شارع مقدّس] نهى وارد شود.
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/12/24ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات الإمامية، للصّدوق، ج1، ص: 114
[42] باب الاعتقاد في الأخبار المُفسَّرَة و المُجمَلة:
قال الشيخ [الصّدوق] - رَضِيَ اللّهُ عَنه:
اعتقادُنا فی الحديث المُفـَسَّرِ أنّهُ يَحكـُمُ عَلـَى المُجمَل، كما قال الصّادقُ - عليه السّلام.
*****************************
[43] باب الاعتقاد في الحَظر [= النهی] و الإباحة [= التحلیل و التجویز]:
قال الشيخ [الصّدوق]- رضي اللّه عنه:
اعتقادنا في ذلك، أنّ الأشياءَ كـُلَّها مُطلـَقة ٌ [أی جائزة ٌحلالٌ متیٰ لَم یُعلـَم حالـُها من الحُسن أو القبح]، حَتـّى يَرِدَ في شيءٍ مِنها نهيٌ [مِن ناحیة الشارع المقدّس].
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/12/24ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات شيخ صدوق ره - ترجمه، ص 136-141:
باب (چهل و يكم) اعتقاد در شأن علويان [یعنی سادات و نیک و بد ایشان]:
ابن بابَوَيه رحمة الله عليه گويد: اعتقاد ما در شأن سادات علويّه آنست كه ايشان از آل رسول الله(ص) اند و آنكه دوستى ايشان واجب است جهت آنكه مزد پيغمبرى پيغمبر - صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ و سَلّمَ – است. و حقتعالى فرموده: «بگو يا محمّد(ص)، كه: از شما امّت، مزدى بعوض پيغمبرى شما نمیطلبم، الاّ مَحَبَّت دربارۀ خويشاوندانم» [= قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبىٰ -الشوریٰ / 23]. و صدقه بر علويان [یعنی سادات] حرام است؛ زيرا كه آن از چركينهاى مالست كه در دست مردمان است و صدقه دادن سبب پاكيزه شدن ايشانست، لكن...حلال است صدقۀ خود اين سلسله، بعضى بر بعضى... [و اینکه خداوند در عِوَض زکات و صدقات، خُمس مال زائد بر احتیاج مردم را به ایشان اختصاص داده است]. و اعتقاد ما در باره بد كار از اين طايفه [= سادات؛ سَیِّدها] آنستكه عِقاب [=جزای گناه] او دو برابر است؛ و در شأن نيكوكار ايشان آنستكه ثوابش دو مقابل است[چنانکه در اخبار معتبره وارد شده است*- شارح] [*اصول كافى، شیخ کلینی، ترجمه مصطفوى، ج2، ص: 209تا 211]. و [امّا سیّد بدکار و گناهکار و ستمگر، پس آن چنانستکه] حضرت صادق عليه السّلام فرمود: «هر كه مخالفت با دين خدا نمايد و دوستى با دشمنان خدا و دشمنى با دوستان خدا كند بيزارى از او واجب است، هر كه باشد و از هر قبيله اى كه باشد». و جناب امير [المؤمنین] عليه السّلام بپسر خود محمّد بن الحَنـَفيّه فرمودند كه: «تواضع كردن تو در حال شرف تو، شرافتش بيشتر است براى تو از شرف آباء تو». و حضرت صادق عليه السّلام فرمود: «دوست داشتن من امير المؤمنين عليه السّلام را [توأم با پیروی از راه او] محبوبتر است پيش من از آنكه متولّد از [نسل] آن جَنابم». و از آن حضرت سؤال شد كه آل محمّد(ص) كيست؟ فرمود: «آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلّم كسى است كه حرام میباشد بر رسول خدا نكاح او» [زیرا از مَحارِم او هستند - ش]. حق تعالى فرمود: «هر آينه بتحقيق كه فرستاديم نوح و ابراهيم را و مُقرَّر ساختيم در ذُرِّيَّۀ آن دو، نـُبُوَّت و كتاب را؛ پس بعضى از ايشان هدايت پذيرفته اند و بسيارى از ايشان فاسقند» [= وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِيمَ وَ جَعَلْنا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النّـُبُوَّةَ وَ الْكِتابَ؛ فَـمِـنْـهُـمْ مُهْــتَــدٍ وَ كَـثِـيـرٌ مِـنْهُـمْ فاسِـقُـونَ - الحدید /26]. و از آن حضرت سؤال شد از معنى اينكه حقتعالى فرموده كه:«بعد ازآن بميراث رسانديم كتاب را بآن كسانى كه انتخابشان نموديم از ميان همه بندگان خود؛ پس بعضى از ايشان ظالمِ نفس خودند و پاره[ای] ميانه رو و بعضى سبقت نماينده بانواع خوبيها» [= ثُمَّ أَوْرَثـْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ - الفاطر/32]؛ فرمود: ظالمِ نفس خود از ما طايفه: كسیست كه حقّ امام را نميشناسد، وميانهرو: شناسنده حقّ امام است، و سبقت نماينده بخوبيها باذن خدا: [خود] امام است. و اسماعيل از پدر بزرگوار خود [= امام صادق – ع] پرسيد كه گناهكاران طائفه ما چه حال دارند؟ فرمود [این آیه را]: « لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ؛ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ وَ لا یَجِدْ لَهُ مِن دُونِ اللهِ وَلِیّاً وَ لا نصیراً » [النِّساء/123]، يعنى: « نه اوضاع دلخواه شماست و نه آرزوهاى اهل كتاب؛ هر كس بدى ميكند جزا داده مىشود بآن و نمييابد براى خود غير از خداوند يارى و نه ياورى». و حضرت باقر عليه السّلام در حديث طولانى فرمود: « ميانۀ خداوند و اَحَدى قرابتى نيست، بدرستیكه محبوبترين خلق بسوى خدا و گرامى ترين ايشان بر خدا كسيست كه مُتـّقى تر و عمل كننده تر بطاعت خدا بوده باشد؛ بخدا قسم هيچ بندهاى خود را نزديك بخدا نميكند الاّ بواسطه طاعت، نيست با ما خطّ [= سند و نوشتۀ بَرائت و] فراغتى از آتش و نه بر خدا مُوَجَّهست براى احدى حجّتى؛ هر كه مطيع خدا است دوست ما است و هر كه نافرمان خدا است دشمن ما است و دوستى [و ورود در اطاعت و تشیّع و ولایت] ما بدست نميآيد الاّ بوَرَع [= پرهیز از گناه] و عمل صالح».
[و امّا آنچه در این باب آمده، مُنافات ندارد با آنچه در باب شفاعت گذشت؛ پس مراجعه کن و بیاندیش! – شارح] [رجوع شود به باب 21، پوشۀ 27]. و بتحقيق كه نوح عليه السّلام عرض نمود: «پروردگار من! پسرم از اهل من است و بدرستیكه وعدۀ توست حق و تو اَحكَمُ الحاكِمينى؛ حقتعالى در جوابش فرمود: بدرستیكه او از اهل تو نيست، او (فاعل) عمليست غير صالح! پس سؤال مكن مرا امرى كه نيست براى تو علمى بآن! بدرستى كه من نصيحت تو مينمايم كه مبادا از جاهلان باشى! نوح عرض نمود: پروردگارا پناه مى آورم بتو از اينكه سؤال نمايم ترا امرى كه علمى بآن ندارم و اگر مرا نيامرزى و رحم ننمائى از جمله زيانكاران خواهم بود» [= رَبِّ، إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقّ ُ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ؛ قالَ: يا نُوحُ، إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ! إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ! فـَلا تَـسْئَـلْنِ ما لَـيْسَ لَـكَ بِهِ عِـلْمٌ! إِنِّي أَعِـظـُـكَ أَنْ تَـكُـونَ مِنَ الْجاهِـلِـينَ! قالَ: رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ، وَ إِلَّا تَغْفِرْ لِي وَ تَرْحَمْنِي أَكُنْ مِنَ الْخاسِرِينَ» [سورة هود/ 45-47]. و از حضرت صادق عليه السّلام سؤال شد از معنى اينكه حق تعالى فرمود كه: « در روز قيامت مىبينى آن كسانى را كه دروغ گفتهاند بر خدا كه رويهاى آنها سياه شده؛ آيا نيست در جهنم جايگاه متكبّران؟! » [وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ؛ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ؟!- الزّ ُمَـر /60]؛ فرمود: «مراد، كسى است كه ادّعا كند كه امام است و امام نباشد»؛ عرض شد: اگر چه علوى و فاطمى [= سَیّد] باشد؟ فرمود: «آری؛ اگر چه علوى و فاطمى باشد!»*. [*شارح – رَحمة اللهِ علیه – فرموده است: «این حدیث از اخبار متواتره نزد ما امامیّه است؛ و بدین جهت، ما حرام میدانیم لقب دادن کسی غیر از معصومین(ع) را به لقب "امام" و نیز حرام میدانیم که کسی چنین لقبی را برای خود بپذیرد؛ بر خِلاف سُنـّیان و صوفیان – خـَذَلـَهُمُ اللهُ (= خدا خوارشان سازد!) – که رؤساء خود را به آن مُلقـَّب ساخته اند، مثل: "امام شافعی" و "امام محمّد غزالی" و... – که خدایشان با ایشان محشور فرماید! – و متأسّفانه، امروزه نیز شاهد هستیم که برخی از فرومایگان عوامّ ما شیعیان نیز از سُنـّیان و صوفیان تبعیّت کرده و به هر عالمی، این لقب را میدهند؛ حال آنکه در روایات معتبرۀ فراوان ما، تحریم شرعی شده تلقیب (= لقب دادن) و تلقـّـُب (لقب پذیرفتن) به آن!... پس بار الها! تو خود شاهد باش که ما (= مرحوم شارح) از این دسته از مردمان و از این جماعت که امامان ایشان باشند، بیزاریم...»*]. [*ظاهراً مراد مرحوم شارح، برخی از علماء عهد مشروطه هستند، که بیشتر در عِراق، مردم هوادارشان چنین لقبی را به آنها میداده اند – ویراستار]. و اَيضاً آن حضرت فرمود: «نيست فرق ما بين شما و كسى كه مخالف شما باشد مگر [یک مِطمَر = ریسمان]! عرض شد كه: مِطمَر [= ریسمان] چه چيز است؟ فرمود: «آن چيزى كه آن را [تـُرّ = ریسمان "تراز" بنائی] ميگویید؛ پس هر كس خلاف شما نمود و تجاوز از اين [تراز] نمود، از او بيزار باشيد و اگر چه علوى فاطمى [= سَیّد] باشد». و اَيضاً آن حضرت در باره عبد الله [اَفطـَح = دارای سر پَهن – لعنـَهُ اللهُ؛ رئیس فرقۀ ضالّۀ افطحیّه – لـَعَنـَهُمُ اللهُ – که لقب امام به او داده بودند – شارح - و] پسر خود [آن حضرت بود]، فرمود: « او نيست بر هيچ چيز از اين مذهب [شیعه] كه شما برآنيد و بدرستى كه من بيزارم از او! خداى عَزَّ وَ جَلَّ از او بيزار باد!»*. [*مرحوم شارح مینویسد: و مناسبست که ذکر کنیم اینجا روایتی را از کتاب "غَيبَت نـُعمانى(ره)" – که در حکم رسالۀ عملیّۀ تکالیف شیعه در عصر غیبت کبریٰ است – در باب 17: درباره آنچه قائم عليه السلام با آن برخورد مىكند از نادانى مردم و نيز آنچه پيش از قيامش از خاندان خود [= سادات] مى بيند: حدیث 4 - أبان بن تَغلِب گويد: شنيدم امام صادق عليه السّلام مى فرمود: «هنگامیكه پرچم حقّ پديدار شود، اهل شرق و غرب، آنرا لعن كنند؛ آيا مى دانى براى چه؟! گفتم: نه، فرمود: بخاطر آنچه كه مردم پيش از خروج او از خاندانش مى بينند!». و در حدیث 5- منصور بن حازم از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: « هنگامیكه پرچم حقّ برافراشته شود اهل مشرق و مغرب آن را لعنت كنند! به او عرض كردم: ز چه رو چنان مى شود؟ فرمود: بسبب آنچه كه از بني هاشم [= سادات] ديدهاند!»* و مثل این در احادیث ما بسیار است؛ فاعتـَبـِرُوا یا اُولِی الأبصار (= پس به دیدۀ عبرت بنگرید ای صاحِبان بصیرت!) – شارح(ره)].
[* غیبت نعمانی، ترجمه غفارى، ص 415].
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/12/24ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات الإمامية، للصّدوق، ج1، ص111-113:
[41] باب الاعتقاد في العلويّة [أی السّادات و مُحسِنِهم و مُسیئِهـِم]:
قال الشيخ [الصّدوق] - رَضِيَ اللّهُ عَنهُ:
اعتقادُنا فی العلويّة أنّهم مِن آلِ رسولِ اللّهِ(ص)، و أنّ مَوَدّتـَهُم واجبة، لأنّها أجرُ النـّـُبُوَّة. قال عزّ و جلّ: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى [الشوریٰ / 23]. و الصَّدَقة ُعَلـَيهـِم مُحَرَّمَة ٌ، لأنّها أوساخُ ما في أيدِی الناس و طهارة ٌ لهم، إلّا... صدقة بعضهم على بَعضٍ... [و أنّ اللهَ عوَّضَهُم من الزَّکاة و الصّدقةِ بالخُمس مِنَ المال الزّائدِ علی المَؤونة للنّاس]. و اعتِقادُنا فِی المُسيءِ منهم أنّ عليه ضِعفَ العِقاب، و فی المحسن منهم أنّ له ضِعفَ الثواب [کما قد ورد فی الأحادیث المعتبرة* – الشارح]... [*الكافي، للشیخ الکـُلـَینیّ، ج : 1 ص :37- بابٌ فِيمَنْ عَرَفَ الْحَقَّ مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ وَ مَنْ أَنْكَرَ]. وَ [أمَّا المُسیئُ و العاصي و الظالمُ مِنهُم، فهُم کما] قَالَ الصَّادِقُ - عَلَيْهِ السَّلَامُ: «مَنْ خَالَفَ دِينَ اللَّهِ، وَ تَوَلَّىٰ أَعْدَاءَ اللَّهِ، أَوْ عَادَىٰ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ، فَالْبَرَاءَةُ مِنْهُ وَاجِبَة ٌ، كَائِناً مَنْ كَانَ، مِنْ أَيِّ قَبِيلَةٍ كَانَ». وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ -عَلَيْهِ السَّلَامُ- لِابْنِهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِيَّةِ: «تَوَاضُعُكَ فِي شَرَفِكَ أَشْرَفُ لَكَ مِنْ شَرَفِ آبَائِكَ». وَ قَالَ الصَّادِقُ - عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَلَايَتِي لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ -عَلَيْهِ السَّلَامُ- أَحَبّ ُإِلَيَّ مِنْ وِلَادَتِي مِنْهُ». وَ سُئِلَ الصَّادِقُ - عَلَيْهِ السَّلَامُ - عَنْ آلِ مُحَمَّدٍ (ص)، فَقَالَ: «آلُ مُحَمَّدٍ (ص) مَنْ حَرُمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ نِكَاحُهُ» [لکونهم مِن مَحارِمِهِ - ش]. و قال اللّه عزّ و جلّ: « وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِيمَ وَ جَعَلْنا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النّـُبُوَّةَ وَ الْكِتابَ؛ فَـمِـنْـهُـمْ مُهْــتَــدٍ وَ كَـثِـيـرٌ مِـنْهُـمْ فاسِـقُـونَ» [الحدید /26]. وَ سُئِلَ الصَّادِقُ -عَلَيْهِ السَّلَامُ- عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: « ثُمَّ أَوْرَثـْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ» [الفاطر/32]؛ فَقَالَ: «الظَّالِمُ لِنَفْسِهِ مِنَّا: مَنْ لَا يَعْرِفُ حَقَّ الْإِمَامِ، وَ الْمُقْتَصِدُ: الْعَارِفُ بِحَقِّ الْإِمَامِ، وَ السَّابِقُ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ: هُوَ الْإِمَامُ». وَ سَأَلَ إِسْمَاعِيلُ أَبَاهُ الصَّادِقَ - عَلَيْهِ السَّلَامُ - فَقَالَ: مَا حَالُ الْمُذْنِبِينَ مِنَّا؟ فَقَالَ -عَلَيْهِ السَّلَامُ: « لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ؛ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ وَ لا یَجِدْ لَهُ مِن دُونِ اللهِ وَلِیّاً وَ لا نصیراً » [النِّساء/123]. وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ الْبَاقِرُ- عَلَيْهِ السَّلَامُ - فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ: « لَيْسَ بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ قَرَابَة ٌ، أَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَى اللَّهِ أَتْقَاهُمْ لَهُ وَ أَعْمَلُهُمْ بِطَاعَتِهِ. وَ اللَّهِ مَا يُتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ - عَزَّ وَ جَلَّ ثَنَاؤُهُ - إِلَّا بِالطَّاعَةِ، مَا مَعَنَا بَرَاءَةٌ مِنَ النَّارِ، وَ لَا عَلَى اللَّهِ لِأَحَدٍ مِنْ حُجَّةٍ. مَنْ كَانَ لِلَّهِ مُطِيعاً فَهُوَ لَنَا وَلِيّ ٌ، وَ مَنْ كَانَ لِلَّهِ عَاصِياً فَهُوَ لَنَا عَدُوّ ٌ. وَ لَا تُنَالُ وِلَايَتُنَا إِلَّا بِالْوَرَعِ وَ الْعَمَلِ ». [و أمّا هذا البابُ لا یُنافِی ما جاءَ فی بابِ الشَّفاعَةِ؛ فراجـِع و تدبَّر! – الشارح] [راجع: البابَ 21- المَلـَفّ 27]. و قال نوحٌ - عليه السّلام : « رَبِّ ، إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقّ ُ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ؛ قالَ: يا نُوحُ، إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ! إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ! فـَلا تَـسْئَـلْنِ ما لَـيْسَ لَـكَ بِهِ عِـلْمٌ! إِنِّي أَعِـظـُـكَ أَنْ تَـكُـونَ مِنَ الْجاهِـلِـينَ! قالَ: رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ، وَ إِلَّا تَغْفِرْ لِي وَ تَرْحَمْنِي أَكُنْ مِنَ الْخاسِرِينَ» [سورة هود/ 45-47]. وَ سُئِلَ الصَّادِقُ -عَلَيْهِ السَّلَامُ- عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى: « وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ ؛ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ؟! » [سورة الزّ ُمَـر/60]؛ قَالَ: «مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ إِمَامٌ وَ لَيْسَ بِإِمَامٍ»؛ قِيلَ: وَ إِنْ كَانَ عَلَوِيّاً فَاطِمِيّاً؟! قَالَ: «وَ إِنْ كَانَ عَلَوِيّاً فَاطِمِيّاً»*. [*یقول الشارح – رَحِمَهُ اللهُ: هذا الحدیث من الأخبار المتواترة عِندَ الإمامیّة؛ فیَحرُمُ عندنا تلقیبُ غیر المعصومین (ع) بلقب "الإمام" أو تلقـّـُبُه به؛ خِلافاً لأهل السّنّة و الصّوفیّة – خذلهم الله – حیثُ لَقـَّبوا رُؤَسَائَهُم بهذا اللقب، کما یقولون: الإمام الشافعیّ، و الإمام محمّد الغزالی و ... – حَشَرَهُمُ اللهُ مَعَهُم ... – و مع الأسف، نـُشاهِد حُثالة ًمِن عوامِّنا في هذا العصر یتّبعونهم في هذه البدعة المُحَرَّمَة و یُلقِّبونَ کلَّ عالمٍ بلقب الإمام؛ مع أنّه حُرِّمَ متواتراً فی الأحادیث المعتبرة المتکاثرة... اللّهمّ اشهَد أنـّا بُرَءَاءُ منهم و مِن أئمّتِهِم هٰؤلاءِ!! – الشارح]. وَ قَالَ الصَّادِقُ -عَلَيْهِ السَّلَامُ: «لَيْسَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ مَنْ خَالَفَكُمْ إِلَّا الْمِطْمَرُ*». قِيلَ: فَأَيّ ُشَيْءٍ الْمِطْمَرُ؟ قَالَ: الَّذِي تُسَمّـُونَهُ التّـُرَّ*، فَمَنْ خَالَفَكُمْ وَ جَازَهُ فَابْرَءُوا مِنْهُ وَ إِنْ كَانَ عَلَوِيّاً فَاطِمِيّاً». [*فی النـِّهایة: (هـ) و في حديث نافع: «كنتُ أقولُ لابن دَأبٍ إذا حدّثَ: أقِمِ المِطْمَر»؛ هو بكسر الميم الأولى و فتح الثانية: الخَيط الذي يُقَوَّمُ عليه البـِناءُ، و يُسَمَّى التّـُرَّ (بالفارِسیّة = تراز)؛ أي أقول: قـَوِّمِ الحديثَ و اصدُق فيه – انتهیٰ]. وَ قَالَ الصَّادِقُ- عَلَيْهِ السَّلَامُ- لِأَصْحَابِهِ فِي ابْنِهِ عَبْدِ اللَّهِ [الأفطح، أی: عریض الرّأس؛ و هو – لعنه الله – کان رأسَ الأفطحیّة – لعنهم الله – الذین یُلقـِّبونه اِمامًا - ش]: «إِنَّهُ لَيْسَ عَلَى شَيْءٍ مِمَّا أَنْتُمْ عَلَيْهِ؛ وَ إِنِّي أَبْرَأُ مِنْهُ! بَرِئَ اللَّهُ مِنْهُ!»*. [*و لنذکـُر هٰهُنا حدیثاً معتبراً آخَرَ مِن کتاب الغَيبَة للنّـُعمانيّ - رَحِمَهُ اللهُ [ص298؛ الحدیث (4) من باب 17 منه]:عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ (الصّادقَ) ع يَقُولُ: إِذَا ظَهَرَتْ رَايَةُ الْحَقِّ لَعَنَهَا أَهْلُ الْمَشْرِقِ وَ أَهْلُ الْمَغْرِبِ؛ أَ تَدْرِي لِمَ ذَاكَ؟! قُلْتُ: لَا! قَالَ(ع): «لِلَّذِي يَلْقَى النَّاسُ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ قَبْلَ خُرُوجِهِ!». - و فی الحدیث (5) منه: عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(الصّادق) ع أَنَّهُ قَالَ: إِذَا رُفِعَتْ رَايَة ُالْحَقِّ لَعَنَهَا أَهْلُ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ قُلْتُ لَهُ: مِمَّ ذَلِكَ؟! قَالَ(ع): «مِمَّا يَلْقـَوْنَ مِنْ بَنِي هَاشِم!» - انتهیٰ. و مثل هذا في أحادیثنا کثیرة؛ فاعتبـِروا یا اُولِی الأبصار! - الشارح(ره)].
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/12/24ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات شيخ صدوق ره - ترجمه، ص: 135
باب (چهلم) اعتقاد در شان آباء جَناب نبَوى صَلَّى اللهُ علـَيهِ و آلِهِ و سَلـَّمَ [و جَناب عَلـَوی – علیه السّلام]: ابن بابَوَيه [ = شیخ صدوق] (رحمة الله عليه) گويد:
اعتقاد ما، در شأن پدران جناب پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلّم [و جَناب امیر المؤمنین علی – ع] آنست كه همه مسلمانان بوده اند از آدم عليه السّلام تا پدرش(ص) عبد الله(ع) و آنكه ابو طالب [= عموی پیامبر (ص) و پدر علی(ع) که نام او عِمران بود – علیه السّلام] مُسلِم بوده [لکن در حال تقیّه میزیسته و به إیماء و اشاره و رمز، اظهار اسلام نموده است – شارح]. و مادر آن جَناب (ص) آمِنـَه (ع) دختر وَهْب، مُسلِمَه [= مسلمان] بوده*. [* و این ثابتست بنقل، و واجبست بعقل؛ چه آنکه ولادت پیامبر یا وصیّ او از صُلب (= پشت) یک کافِر و یا از رَحِم یک کافِرَة، ولو در یکی از اجداد یا جدّات او بوده باشد، مُستلزِم عار و ننگ است نزد مردم بر آن نبیّ یا وصیّ الهی؛ پس این جائز نیست در احدی از انبیاء یا اَوصیاءِ سَلَف (= گذشته)؛ چه رسد به حضرات چهارده معصوم – صلوات الله علیهِم – که برترند از جمیع ایشان و از جمیع مردمان – شارح].
و آن جناب صلى الله عليه و آله و سلّم فرمود: از نكاح بيرون آمدهام و از زنا بيرون نيامدهام از ابتداء [زاد و ولد] آدم عليه السّلام. و مَروِيَّست كه عبد المُطـَّلب(ع) حجّت خدا بوده [در الهام دین حنیف (= پاک و مستقیم) به او؛ بدون آنکه پیامبر یا امام باشد – شارح] و ابو طالب(ع) وصيّش بود [بی آنکه او نیز پیامبر یا امام بوده باشد – شارح] - رضوانُ اللهِ علـَيهـِما*. [*علّامۀ مجلسی – اَعلَی اللهُ مَقامَهُ – در بیان ذَیل این حدیث، میفرماید: «علماء امامیّه – رضوانُ اللهِ عَلـَیهـِم – اتّفاق و اجماع دارند بر اینکه والدین پیامبر(ص) و تمامی اجداد او تا حضرت آدم(ع)، مسلمان (به اسلام ابراهیمی حنیف = پاک و مستقیم) بوده و بلکه از صِدّیقین (یعنی بندگان برگزیده و راستین خدا) و از پیامبران یا اوصیاء پیامبران بوده اند؛ و اینکه برخی از ایشان نتوانسته اند اظهار اسلام کنند، شاید از جهت تقیّه بوده و یا بجهت مصلحت دینی دیگری؛ و امین الدّین طبرسی – رَحِمَهُ اللهُ – در تفسیر "مجمع البیان" گوید: اصحاب ما (امامیّه) گفته اند که: آزَر...عموی حضرت ابراهیم(ع) [و پدر خواندۀ پرورش دهندۀ او] بوده، چه نزد ایشان ثابتست که پدران پیامبر(ص) تا حضرت آدم(ع) موحِّد (= یکتاپرست) بوده اند؛ و طائفۀ امامیّه [= شیعۀ دوازده امامی] بر آن اِجماع دارند» - اِنتهیٰ (بـِحارالانوار، ج15، ص 117). و همو در موضع دیگر، بنقل از صدوق(ره) در "عیون اخبار الرّضا(ع)" از آنحضرت روایت میکند که در حدیثی فرمود: ((... و اگر عبد المُطـَّلِب، حجّت الهی نبود و نیز عزم او بر ذبح فرزندش عبدالله، شبیه نبود به عزم ابراهیم(ع) بر ذبح فرزندش اسماعیل(ع)، پیامبر اکرم(ص) افتخار نمیفرمود به انتساب به آنها به اینکه دو "ذبیح" (در راه خدا) هستند، در این گفتارش (ص): أَنَا ابْنُ الذَّبِيحَين...)) - بحارالانوار، ج15، ص 130].
**************************************************
*تصحیح الاعتقاد، شیخ مفید(ره):
* شيخ مفيد محمّد بن نـُعمان (رِضوانُ اللَّهِ علـَيه) فرموده كه:
پدران پيغمبر اكرم محمّد - صلـَّى اللَّهُ علـَيهِ و آلِه - تا آدم ابو البشر عليه السّلام تمامى مُوَحِّد [= یکتا پرست] بودهاند، بر ايمان بخداى تعالى [و اسلام یا دین حنیف ابراهیمی]، همان طورى كه شيخ ابو جعفر بن بابَوَيه [صدوق] - رَحِمَهُ اللَّهُ تعالىٰ - ذكر فرمودهاند و دليل اين امر، اِجماع فرقۀ مُحِقـَّه [شیعۀ دوازده امامی] است؛ و نيز در قول خداوند تعالى است: الَّذِي يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلّـُبَكَ فِي السَّاجِدِينَ (سوره شعراء، آيه 218 و 219) يعنى: «آن خدائى كه مى بيند تو را در آن هنگام كه برميخيزى باَمر نـُبُوَّت و مى بيند گردش تو را در اصلاب [جمع صُلب: پشتهای] پيغمبران و پاكان سجده كنندگان»؛ كه در اين آيه خداوند اراده فرموده گرديدن آن حضرت را در اَصلاب مُوَحِّدين، و پيغمبر خدا صلى اللَّه عليه و آله فرموده كه: «من هميشه از اصلاب پاكان بـِاَرحام پاكيزگان منتقل مىشدم تا آنكه خداوند مرا در عالم امروز شما پديد آورد و ظاهر نمود»، پس اين حديث دلالت ميكند بر اينكه پدران بزرگوار رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله همگى مؤمن بودند، زيرا كه اگر در ما بين پدران آن جناب كافِرى وجود داشت سزاوار نبود كه پيغمبر، كافِر را بطهارت [= پاکی] توصيف فرمايد چه آنكه كافِر نجس است در حالى كه پيغمبر توصيف فرموده آباء گرام خود را بطهارت؛ و دليل بر نـَجاسَت كفار قول خداى تعالى استكه: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ (سوره توبه، آيه 28) = جز اين نيست كه مشركين نجس و پليدند»، پس در اين آيه خداوند بنجاست كفار حكم فرموده. بنا براين، چون پيغمبر اكرم (ص) حكم فرموده بطهارت و پاكى پدران خود تماماً و آنها را بپاكى توصيف فرمود دليل است بر اينكه پدران آن جناب تماماً از مؤمنين بودهاند. [مُصحِّح (چاپ کتاب) گويد: اين حاشيه در نسخۀ اصل نبوده و ما خود آن را از نسخۀ عربى (اعتقاداتُ الشَّیخِ المفید، یا: تصحیح الاعتقاد) ترجمه نموديم – الاَحقـَر: محمود موسوى زرندى].
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/22ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
[40] باب الاعتقاد في آباءِ النـَّبيِّ - صَلََّى اللّهُ علَيه و آلِهِ و سَلّمَ – و علیٍّ – علیه السَّلامُ: قال الشيخ [الصّدوق]- رَضِيَ اللّهُ عَنه:
اعتقادُنا في آباء النبيّ (صلّی اللهُ علیهِ و آلِهِ) و علیٍّ (علیه السّلام) أنّهم مُسلِمونَ مِن آدَمَ(ع) إلى أبيه(ص) عبدِ اللّه(ع)، و أنّ أبا طالب(ع) [عَمَّهُ(ص) و أبا علیٍّ (ع) و اسمُهُ عِمرانُ – علیه السّلام] كان مُسلِماً [لکنّه کان فی حال التقیّةِ و أظهرَ إسلامَهُ بالإیماء والرّمز–الشارح]، و اُمّه(ص) آمِنـَة ُ(ع)بنتُ وَهْبٍ كانت مُسلِمة ً*.
[*و هذا ثابتٌ بالنّقل و واجبٌ بالعقل؛ حَیثُ أنّ الوِلادَةَ مِن صُلبِ کافِرٍ أو رَحِمِ کافِرَةٍ، فی أحدٍ من الاَجدادِ أوِ الجَدّاتِ، تلزَمُ عاراً عند النّاس علی النبیّ و الوصیّ؛ فلا یجوز ذلک فی أحدٍ من الأنبیاء و الأوصیاءِ الماضینَ – علیهِمُ السّلامُ – ناهیکَ عَنِ المَعصومینَ الأربَعَة َعَشَرَ– صلواتُ اللهِ علَیهِم أجمعینَ - الذین کانوا أفضلَ منهم و من جمیع الخلق - الشارح].
وَ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «خَرَجْتُ مِنْ نِكَاحٍ وَ لَمْ أَخْرُجْ مِنْ سِفَاحٍ مِنْ لَدُنْ آدَمَ». وَ رُوِيَ أَنَّ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ(ع) [جدّ النبیّ ص] كَانَ حُجَّةً [مِنَ اللهِ بإلهام الدّین الحنیفِ و إن لم یکن نبیّاً و لا إماماً – الشارح] وَ أَبَا طَالِبٍ (ع) كَانَ وَصِيَّهُ [مِن دون أن یکون نبیّاً و لا إماماً أیضاً – الشارح]*.
[* قال العلّامة المجلسیّ (أعلی اللهُ مقامَهُ) فی بـِحارالانوار (ج15، ص 117) فی بیانٍ ذَیلَ هذا الحدیث: « اتّفقتِ الإمامية ُ - رضوان الله عليهم - على أن والِدَي ِالرَّسول و كلَّ أجدادِه إلى آدمَ ع كانوا مُسلِمينَ [بالإسلام الإبراهیمیّ الحنیف] بل كانوا من الصِّديقين إمّا أنبياءَ مُرسَلينَ أو أوصياءَ معصومينَ و لعَلَّ بعضَهم لم يُظهـِرِ الإسلامَ لتقيَّةٍ أو لمَصلَحةٍ دينيّةٍ. قال أمين الدّين الطبرسي - رَحِمَهُ اللهُ - في "مجمع البيان": قال أصحابُنا إن آزرَ كان...عمَّ إبراهیمَ (ع) [و أباً مُتَبَن ٍّ له، کعَرّابٍ فی الاصطلاح]، مِن حَيثُ صَحَّ عِندَهم أنَّ آباءَ النـَّبيِّ (ص) إلى آدمَ (ع) كـُلـَّهم كانوا موحِّدين وأجمَعَتِ الطائفة على ذلك » – انتهیٰ. و رَویٰ فی مَوضِعٍ آخرَ عن الصّدوق(ره) فی "عُیون أخبار الرّضا(ع)" أنّه – علیه السّلام – قال فی حدیث: ((... وَ لَوْ لَا أَنَّ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ كَانَ حُجَّةً وَ أَنَّ عَزْمَهُ عَلَى ذَبْحِ ابْنِهِ عَبْدِ اللَّهِ شَبِيهٌ بِعَزْمِ إِبْرَاهِيمَ ع عَلَى ذَبْحِ ابْنِهِ إِسْمَاعِيلَ ع، لَمَا افْتَخَرَ النَّبِيُّ ص بِالانْتِسَابِ إِلَيْهِمَا لِأَجْلِ أَنَّهُمَا الذَّبِيحَانِ، فِي قَوْلِهِ ص: أَنَا ابْنُ الذَّبِيحَين...))- بحارالانوار، ج15، ص 130].
**************************************************
* تصحيح الاعتقاد، للشیخ المفید(ره)، ج2، ص: 139 فصلٌ في أنَّ آباءَ النبيِّ (ص) كانوا موحِّدينَ: قال الشيخ المفيد(ره): آباء النبي ص إلى آدم ع كانوا موحِّدين على الإيمان بالله [و الإسلام بالأین الحنیف الإبراهیمیّ] حَسَبَ ما ذكـَرَهُ أبو جعفر[الصّدوق] رَحِمَهُ اللهُ؛ و عليه إجماعُ عِصابةِ الحقّ [أی الشیعة الإثنی عَشَریَّة]. قال الله تعالى: الَّذِي يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلّـُبَكَ فِي السَّاجِدِينَ (الشعراء/218-219)؛ يُريدُ به [قیامَه بأمر النـّـُبُوَّة و] تـَنـَقـّـُلـَه في أصلابِ الموحِّدينَ. وقال نبيّه ص:«ما زِلتُ أتـَنـَقـَّلُ مِن أصلاب الطاهرين إلى أرحام المُطـَهَّرات حتى أخرجَنِيَ اللهُ تعالى في عالـَمِكـُم هذا»؛ فدلَّ على أن آباءَه كـُلـَّهم كانوا مؤمنين؛ إذ لو كان فيهم كافِرٌ لـَمَا استحَقَّ [ذلک الکافرُ] الوصفَ بالطهارة لقول الله تعالى: إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ [التوبة/ 28]؛ فحكـَمَ على الكفار بالنـَّجاسة؛ فلمّا قضىٰ رسولُ الله ص بطهارة آبائه كلـِّهم و وَصَفـَهم بذلك، دلَّ على أنهم كانوا مؤمنين.
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/22ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
* تصحیح الاعتقاد، شیخ مفید(ره): گفته است شيخ مفيد - رَحِمَهُ اللَّهُ تعالىٰ – كه: تَقِيّه، كِتمان حق و پوشيده داشتن اعتقاد در آن است و متعرض نشدن مخالفين و ترك يارى نمودن با ايشان بچيزى كه بعقب در آورد ضررى را در دين و دنيا. و فرض [= تکلیف شرعی] تقيه وقتى است كه بداند بـِالبَديهَة و يا مَظِنـَّۀ قوى [که در صورت اظهار عقیدۀ حقّ] ضرر بهمرساند [به خود او یا به کسی دیگر – شارح]؛ پس هر زمان كه نداند ضررى را در اظهار حق و نه مَظِنـَّۀ قوى در آن داشته باشد، واجب نباشد فرض تقيه. و بتحقيق كه امر نمودهاند حضرات ائمّۀ صادقين عليهِمُ السّلام جماعتى از شيعيان خود را بباز داشتن و نگاهداشتن خود از اظهار حق، و در باطن و پوشيده نگاهداشتن آن از دشمنان دين، و يارى نمودن بچيزى كه بر طرف كند شك را از ايشان دربارۀ مخالفت ايشان [= دشمنان و مخالفان] و بود آن اصلح براى ايشان [= آن گروه از اصحاب امامان(ع) که مأمور به اِخفاء بودند]؛ و حضرات ائمه عليهم السّلام امر ميفرمودند جماعتى ديگر را از اصحاب خود بسخن گفتن با خصمان و آشكارا نمودن امر حق با ايشان و خواندن ايشان بسوى امر حق، بجهت دانستن ايشان عليهِمُ السّلام كه ضررى نيست بر آن جماعت در آن. پس تقيه واجب مىشود بحَسَب آنچه ياد نموديم آنرا، و ساقط ميباشد فرض آن در مواضع ديگر بنحوى كه مقدّم داشتيم آنرا؛ و شيخ ابو جعفر [صدوق] رَحِمَهُ اللَّهُ تعالىٰ اجمال نموده است گفتار را در آن و تفصيل نداده است...
+ نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
*تصحيح الاعتقاد، للشَّیخ المفید، ج2، ص: 137 فصلٌ فِی التَّقيَّة: قالَ الشَّيخُ المفيد: التقية كتمان الحق و سَترُ الاعتقاد فيه و مُكاتَمَة المخالفين و ترك مُظاهَرَتِهم بما يُعقِبُ ضرراً في الدّين أو الدّنيا. و فـَرضُ ذلك [فی الشّرع] إذا عَلِمَ بالضّرورة أو قـَوِيَ في الظـَّنّ [بأنّ إظهارَ الحقّ یُمکِنُ أن یکونَ مُضِرّاً له أو لأحدٍ آخَرَ – الشارح]؛ فمَتىٰ لـَم يَعلـَم ضرراً بإظهار الحقِّ و لا قوي في الظن ذلك لم يجب فرض التقية. و قد أمَرَ [الأئمّة] الصّادقونَ (علیهِمُ السّلامُ) جماعة ً مِن أشياعِهـِم بالكَفِّ و الإمساكِ عن إظهار الحقّ، و المُباطنة و السَّتر له عن أعداء الدين، و المُظاهَرَة لهم بما يُزيل الرَّيبَ عنهم في خِلافِهم، و كان ذلك هو الأصلح لهم [أی لهؤلاء الأشیاعِ المأمورینَ بالإخفاء – ش]؛ و أمروا طائفة ً أخرىٰ من شيعتهم بمكالمة الخصوم و مظاهرتهم و دعائهم إلى الحق لعلمهم بأنه لا ضررَ عليهم في ذلك. فالتقية تَجـِبُ بحَسَب ما ذكرناه و يَسقـُط فرضُها في مَواضِعَ أخرىٰ على ما قدَّمناه و أبو جعفر أجمَلَ القولَ في هذا و لم يُفصِّله...
+ نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات شيخ صدوق ره- ترجمه، ص: 131
باب (سى و نهم) اعتقاد در تقيّه:
ابن بابَوَيه رحمة الله عليه گويد: اعتقاد ما در باب تقيه آنستكه آن واجب است؛ هر كه ترك تقيه نمود مانند كسى است كه ترك نماز نموده. و بخدمت حضرت صادق عليه السّلام عرض شد كه: يَا ابنَ رسولِ الله ما مى بينيم در مسجد مردى را كه فاش دشنام بدشمنان شما ميدهد و نامشان ميبَرَد. آن حضرت فرمود: چه مرض دارد؟ خدا لعنتش كند! ما را در معرض اذيّت مياندازد! بتحقيق كه حقتعالى فرموده: ((دشنام مگوئيد آنانرا كه غير خداوند را ميخوانند كه آنها دشنام ميدهند خدا را بظلم و تعدّى بدون علم)) [الأنعام /108]؛[که حضرت امام صادق ع در تفسیر این آیه فرموده اند: یعنی دشنام ندهید آنها را زیرا که آنها نیز بر شما دشنام دهند] و اَيضاً آن حضرت فرمود: هر كه دشنام به ولىّ خدا دهد دشنام به خدا داده؛ و جناب نبوى - صلّى الله عليه و آله و سلّم - بأمير المؤمنين عليه السّلام فرمودند كه: هر كه دشنام بتو داد دشنام بمن داده و هر كه دشنام بمن داده دشنام بخدا داده و هر كه دشنام بخدا داد، دور افكند خداوند او را بر دو سوراخ بينيش [= به صورتش] در جهنم. و تقيه واجبى است كه تركش جايز نيست تا خروج قائم - عليه السّلام - و هر كه تركش كند پيش از خروج آن حضرت، بتحقيق كه از دين خدا بيرون رفته و از دين اماميه خارج شده و مخالفت خدا و رسول و ائمه – عليهِمُ الصّلاة ُ وَ السّلام - نموده. و از آن حضرت سؤال شد از معنى اينكه حقتعالى فرموده كه:((گرامى ترين شما در نزد خداوند اَتقاى [= با تقواترین/ پرهیزگارترین] شماست)) [الحُجُرات/13]، فرمود: عمل كننده ترين شما بتقيّه. و بتحقيق كه حقتعالى مُرخَّص [= مُجاز] فرموده اظهار دوستى كافران را در حال تقيه و فرموده: ((بايد مؤمنان كافِران را دوست نگيرند غير از مؤمنان؛ و هر كه بكند اين كار را نيست در هيچ چيزى از خدا؛ مگر اينكه تقيّه نمائيد از كافران، تقيّه اى)) [آل عِمران/28]. و اَيضاً فرموده كه: ((منع نمی فرمايدتان خداوند از آنانكه جنگ با شما نكردند در دين و شما را بيرون ننموده اند از ديارتان، كه نيكى بآنها كنيد و بسوى آنها سلوك [= رفتار] باِعتدال نمائيد، بدرستى كه خداوند دوست مى دارد منصفان را. منع نمينمايد خدا شما را جز آن كسانى كه مقاتله نمودند با شما در دين و شما را از ديارتان اخراج نمودند و معاونت يكديگر كردند بر اخراج شما، و منع ميفرمايد از آنكه دوست گيريد آنها را؛ و آنكسانی كه دوست میگيرند آنها را، ظالمانند)) [المُمتَحَنـَة/ 8و9]. و حضرت صادق عليه السّلام فرمود كه:"[گاه میشود که من] خود ميشنوم كلام مردى را در مسجد و او مرا دشنام میگويد و پنهان میشوم از او بپشت ستون كه مرا نبيند [که با دیدن من، بیشتر دشنام دهد]". و ايضاً فرموده [یکی از صادقـَین – امام باقر یا امام صادق – علیهـِمَا السّلامُ]: و مخالطه نمائيد با مردم بظاهر و مخالفت ايشان كنيد بباطن، مادام كه حكمرانى"بچه بازى" است*. [*علاّمۀ مجلسی(ره) در توضیح ذَیل این حدیث شریف مینویسد: ... و مراد از صِبیانیّة (= بچه بازی) آنست که حاکم و امیر مانند کودکان باشد در کمی عقل و سَفاهت (= نفهمی و نادانی)؛ یا معنی اینستکه بـِناءِ حکومت بر حقّ نباشد، بلکه بر هواهای باطله باشد، همچون بازی کودکان و... مراد، تشبیه آنست به حکومتی که مشتی کودک (= صِبیان) گرد آن جمع شده باشند - بـِحار الأنوار،ج72، ص: 436]. و اَيضاً فرمود: رياء با مؤمن شرك است و با منافق در خانۀ او عبادت است. و اَيضاً فرمود كه: هر كه با آنها[= مخالفین] در صفّ اوّل نماز كند گويا با رسول خدا (ص) در صفّ اوّل نماز گزارده. و اَيضاً فرمود: عِيادت نمائيد مَرضاى [= مریضان] آنها را و حاضر شويد جنازه هاشان را و نماز گزاريد در مسجدهاشان. و اَيضاً فرمود كه: براى ما [به نیکی رفتارتان] زينت باشيد؛ و بر ما [به زشتی رفتارتان] عار مباشيد. و اَيضاً فرمود: خدا رحمت كند كسیرا كه محبوب سازد ما را پيش مردم و مبغوض ننمايدمان نزد ايشان. و نام قصه گويان [= قَـَصّاصین] نزد آن حضرت مذكور شد، حضرت فرمود: خدا لعنتشان كند! تشنيع بر ما ميكنند، يعنى سبب تشنيع [= بدگوئی و عیب جوئی] مخالفان بر ما مىشوند. و از آن حضرت سؤال شد كه آيا گوش دادن براى سخن قصه گويان حلال است؟ فرمود نه. و فرمود: هر كس گوش دهد به سخنگوئى، بندگى او نموده؛ پس اگر آن سخنگوى از جانب خدا باشد، مُستمِع، بندگى خدا نموده و اگر ناطق از جانب ابليس باشد، مستمع، عبادت ابليس نموده. و از آن حضرت سؤال شد از معنى اينكه خداوند فرموده كه: ((شاعران را پيروى كنند گمراهان)) [=الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ – سورة الشّـُعَراء/224]؛ فرمود: آنها قصه گويانند*. [*یعنی: داستان سرایان افسانه پرداز، که دروغ تحویل عوامّ کالأنعام (= مثل چارپایان) دهند؛ چنانکه نقـّالان ایران در قهوه خانه ها اشعار تماماً دروغ "شاهنامه" فردوسی را برخوانند و اوقات مردم را به این خُزَعبَلات (= چرت و پرت ها) ضایع سازند؛ عِوَض آنکه اخلاق و احکام وعلوم دینیّه و دانشها و فنون جدیده به ایشان بیاموزند تا جامعه از این انحطاط فرهنگی و اخلاقی و عقلی ناشی از فتنۀ مشروطه، بیرون آید؛ لیکن مشروطه خواه فقط بدنبال فسق و فجور و آزادی حیوانی خود است؛ چه کار به ارتقاء دین و اخلاق و فرهنگ ملّت دارد؟!!... – شارح]. و [امّا تقیّه، مُباح و حلال نمیسازد همکاری با مخالفان و مُساعَدَت با ظالمان و مُماشات و همراهی با ایشانرا در چیزی از بدعتها و ظلمهای ایشان، یا در تبلیغ و ترویج امر ایشان، بقول یا بعمل، و بتصریح یا بتلویح (= اشاره) یا بتقریر (= تأیید عملی و ضمنی)، و اگرچه به اجتماع اطراف ایشان باشد هنگام سخنرانی و نطق عمومی؛ الاّ اینکه اِکراه و اجبار کنند انسان را به آن – شارح]؛ جناب نبوى صلى الله عليه و آله فرمودند كه: هر كه وارد [بر] صاحب بدعتى شود و او را تعظيم و توقير نمايد، بتحقيق كه سعى در خراب كردن بـِناى اسلام نموده. و اعتقاد ما در باره كسى كه مخالف با ما شود در يك امر از امور دين مُعايَنـَة ً[= بعَینِهِ = دقیقاً مثل و عین] اعتقاد ما است در باره آنكه مخالفت ما در جميع امور دين نموده باشد [چه، انکار یکی از آنها باز میگردد به انکار جمیع آنها؛ زیرا که همگی نازل شده اند از جانب خدایتعالیٰ – شارح].
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات الإمامية، للصّدوق، ج1، ص: 107- 109:
[39] بابُ الاعتقادِ في التَّقِيَّة [و وجوبـِها؛ و هي کِتمان العقیدةِ مِمَّن یُتـَّقیٰ شَرّ ُهُ - الشارح]:
قال الشيخ [الصّدوق] - رَحِمَهُ اللّهُ: اعتقادُنا فِی التَّقيّة أنّها واجبة، مَن ترَكـَها كان بمنزلة من ترك الصّلاة. وَ قِيلَ لِلصَّادِقِ- عَلَيْهِ السَّلَامُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ، إِنَّا نَرَى فِي الْمَسْجِدِ رَجُلًا يُعْلِنُ بِسَبِّ أَعْدَائِكُمْ وَ يُسَمِّيهِمْ. فَقَالَ: «مَا لَهُ- لَعَنَهُ اللَّهُ- يَعْرِضُ بِنَا». و قالَ اللّهُ تعالى: ((وَ لا تَسُبّـُوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبّـُوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ)) [الأنعام /108]. قَالَ الصَّادِقُ -عَلَيْهِ السَّلَامُ- فِي تَفْسِيرِ هَذِهِ الْآيَةِ: «لَا تَسُبّـُوهُمْ فَإِنَّهُمْ يَسُبّـُونَ عَلَيْكُمْ»؛ وَ قَالَ -عَلَيْهِ السَّلَامُ : «مَنْ سَبَّ وَلِيَّ اللَّهِ فَقَدْ سَبَّ اللَّهَ»؛ وَقَالَ النَّبِيُّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ – لِعَلِيّ ٍ(ع): «مَنْ سَبَّكَ - يَا عَلِيّ ُ- فَقَدْ سَبَّنِي، وَ مَنْ سَبَّنِي فَقَدْ سَبَّ اللَّهَ تَعَالَى و من سَبَّ اللّهَ كَبّهُ اللّهُ على مَنخِرَيهِ يومَ القيامة». و التقيّة واجبة لا يجوز رفعُها إلى أن يَخرُجَ القائمُ -عليه السّلام، فمن تركها قبل خروجه فقد خرج عن دين اللّه و دين الإمامية و خالف اللّهَ و رسولَه (ص) و الأئمّة (ع). وَ سُئِلَ الصَّادِقُ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ»[الحُجُرات/13] قَالَ: «أَعْمَلُكُمْ بِالتَّقِيَّةِ». و قد أطلق اللّه تبارك و تعالى إظهارَ مُوالاةِ الكافرين في حال التَّقِيَّة؛ و قال تعالى: ((لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ؛ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً)) [آل عِمران/28]. و قال: ((لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرّوُهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبّ ُالْمُقْسِطِينَ؛ إِنَّما يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى إِخْراجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُوْلٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ)) [المُمتَحَنـَة/ 8و9]. وَ قَالَ الصَّادِقُ- عَلَيْهِ السَّلَامُ-: «إِنِّي لَأَسْمَعُ الرَّجُلَ فِي الْمَسْجِدِ وَ هُوَ يَشْتِمُنِي، فَأَسْتَتِرُ مِنْهُ بِالسَّارِيَةِ* كَيْ لَا يَرَانِي» [فی "لسان العرب": السَّارِيَةُ: الأُسْطُوانَة، و قيل: أُسْطُوانة من حِجارة أَو آجُرٍّ، و جمعها السَّوَارِي... اِنتَهیٰ]. وَ قَالَ [أحدُ الصّادِقَـَین] – عَلَيْهِمَا السَّلَامُ : « خَالِطُوا النَّاسَ بِالْبَرَّانِيَّةِ، وَ خَالِفُوهُمْ بِالْجَوَّانِيَّةِ، مَادَامَتِ الْإِمْرَةُ صِبْيَانِيَّة ً»*. [* قال العلاّمة المجلسیّ (أعلی اللهُ مقامَهُ) ذَیل هذا الحدیث الشریف: إيضاحٌ: قال [ابن الأثیر] في "النـِّهاية" في حديث سَلمانَ [الفارسیّ – أعلی اللهُ مقامَه]: "مَن أصلَحَ جَوّانيَّهُ أصلَحَ اللهُ بَرّانِيَِّهُ"، أراد بالبَرّانيِّ العَلانيَّة والألف و النون من زيادات النَّسَب - كما قالوا في صَنعاءَ: صنعاني - و أصله من قولهم: خرج فلان بَرّاً؛ أي خرج إلى البَرّ والصحراء...؛ و قال أيضاً في حديث سلمانَ:"إنَّ لِكُلِّ امرِئ جَوّانيّاً و بَرّانيّاً" أي باطناً و ظاهراً و سرّاً و عَلانيَة ً و هو منسوبٌ إلى جَوِّ البَيت و هو داخِلُه و زيادة الألف و النون للتأكيد - انتهىٰ. و الإمرَة بالكسر الإمارة؛ و المرادُ بكونها صِبيانيَّة، كَونُ الأمير صَبيّاً أو مِثلـَهُ في قِلَّة العقل و السَّفاهَة؛ أو المعنى أنه لم تكن بـِناءُ الإمارة على أمر حقّ بل كانت مبنية على الأهواء الباطلة كلعب الأطفال و ... المراد التشبيهُ بإمارةٍ يَجتمِع علـَيهَا الصِّبيانُ - بـِحار الأنوار،ج72، ص: 436]. وَ قَالَ [الصّادق]- عَلَيْهِ السَّلَامُ: «الرِّيَاءُ مَعَ الْمُؤْمِنِ شِرْكٌ، وَ مَعَ الْمُنَافِقِ فِي دَارِهِ عِبَادَةٌ». قَالَ عَلِيّ ٌ- عَلَيْهِ السَّلَامُ: «مَنْ صَلَّى مَعَهُمْ [أی مع مخالفینا] فِي الصَّفِّ الْأَوَّلِ، فَكَأَنَّمَا صَلَّى مَعَ رَسُولِ اللَّهِ فِي الصَّفِّ الْأَوَّلِ». وَ قَالَ- عَلَيْهِ السَّلَامُ: «عُودُوا مَرْضَاهُمْ، وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ، وَ صَلّـُوا فِي مَسَاجِدِهِمْ». وَ قَالَ- عَلَيْهِ السَّلَامُ-: «كُونُوا لَنَا زَيْناً، وَ لَا تَكُونُوا عَلَيْنَا شَيْناً». وَ قَالَ- عَلَيْهِ السَّلَامُ-: «رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً حَبَّبَنَا إِلَى النَّاسِ، وَ لَمْ يُبَغِّضْنَا إِلَيْهِمْ». وَ ذُكِرَ الْقـَصَّاصُونَ* عِنْدَ الصَّادِقِ، فَقَالَ - عَلَيْهِ السَّلَامُ: «لَعَنَهُمُ اللَّهُ يُشَنِّعُونَ عَلَيْنَا». وَ سُئِلَ -عَلَيْهِ السَّلَامُ- عَنِ الْقـُصَّاصِ*، أَ يَحِلّ ُ الِاسْتِمَاعُ لَهُمْ؟ فَقَالَ: «لَا». [القـُصّاص – بضمّ القاف - جمع القاصّ؛ و هو فی "لسان العرب": الَّذي يَأْتي بالقِصّةِ على وجهها كأَنه يَتَتَبَّعُ مَعانِيَها و أَلفاظـَها...] [و القـَصّاصُ – بفتح القاف - صیغة ٌ لِمَن یَشتغِلُ بالقـَصّ عادَة ً و القِصَّة حِرفـَتـُهُ - الشارح]. وَ قَالَ - عَلَيْهِ السَّلَامُ: «مَنْ أَصْغىٰ إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ، وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنْ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ». وَ سُئِلَ الصَّادِقُ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ: ((الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ))[الشعراء/224]؛ قَالَ: «هُمُ الْقُصَّاصُ»*. [*و هُم الیومَ في بلاد العجم (= إیران) یُسَمَّون بالنـَّقـّالینَ، الذین یَقرَؤونَ الأشعار الحَماسیّة الکاذبة المُسَمّاة بـ «شاهنامَة» للفردَوسیّ و هی فی الکـَذِب کأشعار المُتـَنـَبِّي – لـَعَنهُ اللهُ – و أمثالِهِ. فهٰؤلاءِ النقـّالونَ یُضِلـّونَ الناسَ عن طریق الأخلاق و الأحکام و المعارف الدّینیّة و العلوم و الفنون الجدیدة بخُزَعبَلاتِهـِم و أکاذیبهم... – الشارح]. وَ [أمَّا التقیّة لا تُبیحُ و لا تُحَلـِّلُ مُساعَدَةَ المخالفین و الظالمین و مُماشاتِهـِم في شیءٍ مِن بِدَعِهِم و ظلمهم أو تبلیغ أمرهم أو ترویجه، قولاً أو فِعلاً، تصریحاً أو تلویحاً أو تقریراً، و لو بالاجتماع حولـَهم حینَ نطقِهِم، الاّ إذا اُکرِهَ علیه – الشارح – فـ] قَالَ النَّبِيّ ُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «مَنْ أَتَى ذَا بِدْعَةٍ فَوَقـَّرَهُ فَقَدْ سَعَى فِي هَدْمِ الْإِسْلَامِ». و اعتقادنا فيمن خالـَفـَنا في شيء من امور الدّين كاعتقادنا فيمن خالفنا في جميع امور الدين [لأنَّ إنکارَ الواحد یرجع إلی إنکار الجمیع؛ فإنّ الکلَّ مُنزَلٌ مِن جانب الله تعالی – الشارح].
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات شيخ صدوق ره - ترجمه، ص: 126
باب (سى و هشتم) اعتقاد در ظالمان [بر هر جانداری، حتـّی بر حَیَوانات - شارح]:
ابن بابَوَيه رحمة اللهِ عليه گويد: اعتقاد ما دربارۀ ظالمان آنست كه آنها ملعونند و تبرّى [= اظهار نفرت و بیزاری] از آنها واجب است*. [ * شارح (ره) گوید: دلیل ما بر اینکه ظلم کننده بر هر جانداری ملعون است، آن چیزیست که در این معنیٰ مُتواتِراً در روایات ما آمده؛ از آنجمله: علاّمۀ مجلسی(ره) در "بـِحارِ الأنوار" (61/268) بنقل از " نوادر راوندی(ره)" بإسناد وی از امام موسی کاظم(ع) از پدرانش(ع) از رسول اکرم(ص) روایت کرده که: گذر فرمود آنحضرت بر گروهی که مُرغ زنده ای را هدف خود بسته و با تیر او را میزدند، پس فرمود: ((اینها چه کسان اند؟ خداوند لعنتشان فرماید!)). و باز در همان "بـِحار" (61/267) از "ثواب الأعمال و عِقاب الأعمال" شیخ صدوق(ره) در باب "عِقاب کسیکه بکشد جانداری را مُتعمِّداً"(ص287) نقل کرده که: امام صادق(ع) فرمودند: ((براستیکه زنی داخل جهنم شود بسبب گربه ای که آنرا حبس کرده بود، تا از تشنگی بمُرد!)). اکنون گویم(مرحوم شارح): بار الٰها! این بود گزیده ای از آنچه پیامبر اکرم تو و آل اکرمینش – صلوات الله علیهم – فرموده اند در لعن آنکس که آزار دهد حیوانی را و در وعده دادن چنین کسی به آتش جهنم؛ پس چه خواهد بود رفتار تو با آن کسان – از عوامّ کالأنعام (= مردم عامّی چارپا صفت) - که لذّت میبرند و شاد میگردند از ایذاء و آزار کردن ما؟ و حال آنکه ما از علماء اهل بیت پیامبر تو(ص) هستیم! پس خدایا لعنتشان کن و هلاکشان ساز و انتقام ما از ایشان باز سِتان بحقّ محمّد و آل محمّد – صلواتـُکَ علیهـِم اجمَعینَ – شارح رَحِمَهُ اللهُ]. حقتعالى در قرآن فرموده: « وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ = نيست براى ستمكاران هيچ يار» «1». و اَيضاً فرموده: «كيست ظالمتر از آن كسان كه بر خداوند دروغ بستهاند؟ آن جماعت بر پروردگارشان عرض ميشوند و گواهان ميگويند كه: اينهايند آنانكه دروغ گفته اند بر پروردگارشان؛ أَلا لَعْنَة ُاللهِ عَلَى الظَّالِمِينَ = لعنت خدا بر ظالمان، آنان كه منع راه خدا مينمايند و طالب اِعوِجاج [= کجی] و مَيل [= انحراف]اند براى آن راه، و آنها كافر و مُنكِر آخِرَتند» «2». ابن عباس در تفسير اين آيه گويد: مراد از "راه خدا" در اين مواضع، عليّ بن ابى طالب و ائمّه عليهـِمُ السّلام اند. و در كتاب خدا دو نوع امام مذكور است: امام هدايت و امام ضَلالت؛ حقتعالى فرموده: «گردانيديم ايشان را امامانى كه هدايت ميكنند بأمر ما» «3»؛ و فرمود: «گردانيديم آنها را امامانى كه دعوت مينمايند بسوى آتش و روز قيامت مدد كرده نميشوند، و پيرو آنها نموديم در اين دنيا لعنتى را و روز قيامت آنها از جمله زشت صورت شدگانند» «4». و چون نازل شد آيه:اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً؛ يعنى: بپرهيزيد از گناهى كه نرسد عقوبتش تنها بستمكاران از شما«5»، جناب نبوى صلى الله عليه و آله و سلّم فرمود: «كسى كه غصب كند از على عليه السّلام مكان مرا [در خِلافت] - همين مكان - بعد از وفات من، همانست كه انكار نموده نبوّت مرا و نبوّت پيغمبران پيش از مرا». و هر كه دوست و تابع ظالمى شود ظالم است. خداوند فرموده: «اى آن كسانیكه ايمان آورده ايد مگيريد پدرانتان را و برادرانتان را دوست خود اگر ترجيح دهند كفر را بر ايمان؛ و كسانى از شما كه دوست ميگيرند آنها را آن كسان حقـّاً كه ظالمانند»«6»؛ و فرموده: «هر كس دوست گيرد آنها را از شما پس بدرستیكه او از آنها است؛ بتحقيق كه خداوند هدايت نميفرمايد آن قوم را كه ظالمند» «7»؛ و اَيضاً فرموده: « نمى يابى تو - يا محمّد (صلى الله عليه و آله و سلّم) - قومى را كه ايمان بخدا و روز واپسين آورده باشند، كه دوستى نمايند با كسى كه خصمى [= دشمنی] نموده خدا را و رسول خدا را و اگر چه پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا عشيرتشان باشند؛ آن مؤمنان را حقتعالى ايمان نوشته در دلهاشان» «8»؛ و فرموده: «اى مؤمنان دوست مَگيريد قومى را كه غضب كرده خدا بر آنها؛ بتحقيق كه نااميد شدهاند آنها از آخِرَت چنانچه نااميد شدهاند كافِران از اهل قبور» «9»؛ و فرموده: «ميل مَکنید بجانب آن كسان كه ستم كردهاند؛ كه آتش بشما ميرسد» «10». و ظلم عبارت است از نهادن چيزى در غير موضعش، پس هر كه ادّعاءِ امامت نمايد و امام نباشد ظالم و ملعون است، و هر كه امامت را در غير اهل امامت نهد ظالم و ملعون است. و جناب نبوى - صلى الله عليه و آله و سلّم – فرموده: «هر كه انكار امامت على(ع) كند بعد از من، انكار نـُبُوّت من نموده و هر كه انكار نبوت من كرد انكار خداوندى خداوند را نموده»؛ و فرمود: «يا على توئى مظلوم بعد من؛ و هر كه تو را ظلم نمود مرا ظلم كرده، و هر كه تو را انصاف داد مرا انصاف داده، و هر كه تو را انكار كرد مرا انكار نموده، و هر كه دوستى با تو كرد دوستى با من كرده، و هر كه دشمنى با تو نمود دشمنى با من نموده، و هر كه فرمان تو را بُرد فرمان من بُرده، و هر كه نافرمانى تو كرد نافرمانى من كرده». و اعتقاد ما در باره كسى كه انكار امامت امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب و ائمه عليهم السّلام بعد از آن حضرت نمود آنست كه مانند كسيست كه انكار نبوّت جميع انبياء عليهم السّلام نموده [زیرا امیر المؤمنین علی(ع) وصیّ آخِرین پیامبر(ص) است و به وِصایت او نـُبُوَّت ایشان تمام میگردد – شارح]. اعتقاد ما در باره كسى كه اقرار بأمير المؤمنين عليه السّلام و انكار يكى از امامان ما بعد آن جناب كرده [آنستکه] بمنزله كسى است كه اقرار بهمه انبياء نموده و مُنكِر پيغمبر ما – صلـَّى اللهُ علـَيهِ و آلِهِ و سلّم - بوده باشد [زیرا وصایت امیر المؤمنین علی(ع) نیز تمام خواهد شد بوصایت امامان پس از او، که آخِرین ایشان خاتم الأوصیاء، حجّة بن الحسن المهدیّ – عجَّلَ اللهُ فرجَهُ – است؛ و بوصایت اوست که تمام میگردد نبوّت جمیع انبیاء(ع) و وصایت جمیع اوصیاء(ع) – شارح]. و حضرت صادق عليه السّلام فرمودند كه: مُنكِر آخِر ما مثل مُنكِر اوّل ما است. و جناب نبوى (ص) فرمودند كه: امامان بعد از من دوازده نفرند، اوّلشان امير المؤمنين علی (ع) و آخِرشان قائم (عج) است؛ اطاعت امر ايشان اطاعت امر منست و نافرمانى امر ايشان نافرمانى امر منست؛ هر كه انكار يكى از ايشان نمود انكار من كرده. و حضرت صادق عليه السّلام فرموده: هر كه شك نمايد در كفر دشمنان ما و ظالمان حق ما كافِر است [زیرا ایمان به حقّ، مستلزِم نفی باطل است؛ پس کسیکه نفی نکند باطل را، ایمان نیاورده حقیقتاً؛ اگرچه ظاهراً حکم اسلام بر او جاری باشد – شارح]. و جناب امير [المؤمنین] عليه السّلام فرموده: من هميشه مظلوم بودهام از روزى كه مادرم مرا زاد، حتى آنكه عقيل را وقت بود [= گاه میشد] كه درد چشم عارض ميشد و ميگفت دارو بچشم من مَريزيد تا اوّل بچشم على بريزيد، پس بچشم من ميريختند بىآنكه دردى داشته باشم! و اعتقاد ما در باره كسى كه جنگ با على عليه السّلام كند [مانند اصحاب جَمَل (ناکِثین = عهد شکنان)، که در رأس ایشان بود: عائشه و طلحه و زُبَیر؛ و مانند اصحاب صِفـّین(قاسِطین = جفاکاران)، که در رأسشان بود: معاویه و عَمرو بن العاص؛ و مانند اصحاب نـَهرَوان، که خوارج (مارِقین = از دین بیرون رفتگان) بودند – ش] آنست كه او كافِر است؛ بسبب فرمودۀ جناب نبوى - صلى الله عليه و آله و سلّم - كه: هر كه مقاتله با على كرد مقاتله با من كرده، و هر كه حرب با على نمود با من حرب نموده، و هر كه حرب با من نمود با خدا حرب نموده. و اَيضاً فرموده آن جناب بعلىّ و فاطمه و حسن و حسين عليهـِمُ السّلام كه: من در جنگم با هر كه در جنگ است با شما، و آشتيم با هر كه آشتيست با شما «11». و امّا فاطمه - عَلـَيهَا السّلامُ - اعتقاد ما در شأن آن حضرت آنستكه سَيّدۀ زنان عالـَميان است از اوّلين و آخِرين، و آنكه حقتعالى غضب ميفرمايد بسبب غضب او، و خشنود مىشود به خشنودى او «12»، زيرا كه خداوند بريده (و قطع كرده) او را - و هر كه دوست دارد او را - از آتش، و اينكه آن حضرت بيرون رفت از دنيا خشمناك بر ظلم نمايندگانش و غصب كنندگان حقـّش و كسانى كه [از وی] سلب ميراث او از پدرش - صلـَّى الله عليه و آله و سلّم [در فدک – ش] نمودند«13». و جناب نبوى – صلـَّى اللهُ عليه و آلِهِ و سلّم - فرموده: فاطمه پارۀ تن من است، هر كه او را آزار نمايد مرا آزار نموده، و هر كه او را بغَيظ آورد مرا بغيظ آورده و هر كه او را شاد كند مرا شاد كرده«14». و اَيضاً فرمود كه: فاطمه پاره تن منست و او جان منست كه در ميان دو پهلوى من است، مرا بد مىآيد آنچه او را بد آيد و مسرور ميدارد مرا آنچه او را مسرور دارد «15». و اعتقاد ما در باب بَرائت و بيزارى [از ظالمان در حقّ اهل بیت پیامبر – ص] آنست كه واجب است [برائت جُستن] از «چهار بُت*» و از «چهار شريك*» [یا«چهار زن» خ ل] [*اوّلی کنایه از: ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه؛ و* دوّمی کنایه از: عایشه و حفصه و هند و اُمّ الحَکـَم – خواهر معاویه؛ که در حدیث معتبر در "فروع کافی" شیخ کلینی(ره) آمده است: این هشت نفر را امام صادق(ع) در تعقیب هر نماز واجب خود، لعن میفرمودند – شارح] و از هر كس كه پیروی و اطاعت آنها نموده و از همۀ تابعان آنها؛ و اينكه آنها بدترين خلق خدايند [زیرا ایشان با اولیاء آخِرین و کاملترین ادیان الهی دشمنی میکرده اند؛ پس واجبست لعن ایشان بر هرکس که مسلمان باشد حقیقتاً – شارح]؛ و اينكه كامل نميشود اقرار بخدا و رسول - صلى الله عليه و آله و سلّم - و ائمه معصومين - عليهم السّلام - اِلاّ به بيزارى از دشمنانشان. و اعتقاد ما درباره كشندگان انبياء و قاتلان ائمّه معصومين - عليهم السّلام - آنستكه آنها كافر و مُشرِك و مُجاوِر ابدى دَرَك اَسفـَل* آتشند. [* دَرَک، یا: دَرْک: مُنتهای گودی و قعر هر چیز را گویند؛ و اطلاق آن در لسان شرع، در خصوص قعر جهنّم شیوع یافته است – که پناه میبریم بخدا از شرّ آن - و اسفل: بمعنی پائینتر و پست ترین درجۀ آنست – شارح]. و هر كه جز اين عقيده در باره آنها داشته باشد آن كس نزد ما هيچ از دين خداوند نيست [بدان سبب که گذشت – شارح]. ******************************************************** ( 1) البقرة 2: 270. ( 2) ((وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرٰى عَلَى اللَّهِ كَذِباً؟ أُوْلئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الْأشْهادُ: هٰؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلىٰ رَبِّهِمْ؛ أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ)) هود 11: 18- 19. ( 3) ((وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّة ً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا)) الأنبياء 21: 73. ( 4) ((وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَة ًوَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ)) القـَصَص 28: 41، 42. ( 5) الأنفال 8: 25. ( 6) ((يا أَيّـُهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبّـُوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ)) التوبة 9: 23. ( 7) ((وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)) المائدة 5: 51. ( 8) ((وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)) المُجادَلة 58: 22. ( 9) ((يا أَيّـُهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَـَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ)) المُمتحَنة 60: 13. (10) ((وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ)) هود 11: 113. (11) جهت اطّلاع بر مدارک اهل سنـّت در نقل این حدیث متواتر، رجوع کنید به کتاب: "فضائل پنج تن عليهم السلام در صِحاح ششگانۀ اهل سنـّت"،ترجمۀ " فضائلُ الخَمسَةِ مِنَ الصِّحاحِ السِّتـَّةِ"، تألیف علاّمه فیروزآبادی، ترجمه: محمبد باقر ساعدی، جلد1/ صفحات 415- 417. (12) جهت اطّلاع بر مدارک اهل سنـّت در نقل این حدیث متواتر، رجوع کنید به همان کتاب ارزشمند: جلد4 / صفحات56 و57. (13و14و15) جهت اطّلاع بر مدارک اهل سنـّت در نقل این احادیث متواتره، که: فاطمه(ع) پارۀ تن پیامبر(ص) بوده، و اینکه آن بانو تا دم وفات و شهادتش، بر عمر و ابو بکر - بخاطر اذیّتها و آزارهایی که به او رسانده بودند - خشمگین بوده و هیچگاه از آن دو راضی نشده، رجوع کنید به همان کتاب ارزشمند: ج4/ ص 47-57.
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/11/25ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات الإمامية، للصّدوق، 1/102- 106:
[38] باب الاعتقاد في الظالمين [علیٰ کلّ ذی روح، و إن کانَ حَیَواناً غیرَ إنسان – الشارح]:
قال الشيخ [الصَّدوق]- رَحِمَهُ اللّهُ: اعتقادُنا فيهم أنّهم ملعونون، و البَراءة منهم واجبة*.
[*یقول الشارح: دلیلـُنا علی کون المؤذي و الظـّالمِ علی کلِّ حَیَوانٍ مَلعوناً، ما رُوِيَ متواتراً فی هذا المَعنیٰ؛ کما رَوَی العلاّمة المجلسيّ ُ(ره) فی "بـِحارِ الأنوار" (61/268) عن نَوَادِرِ الرَّاوَنْدِيِّ(ره)، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ - علیهـِمُ السَّلامُ – قَالَ: مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ – صَلـَّی اللهُ علـَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلـَّمَ - عَلَىٰ قَوْمٍ نَصَبُوا دَجَاجَةً حَيَّة ًوَ هُمْ يَرْمُونَهَا بِالنَّبْلِ؛ فَقَالَ: ((مَنْ هَؤُلَاءِ لَعَنَهُمُ اللَّهُ؟!))؛ و أیضاً رَوَی فی البحار (61/267) عن "ثواب الأعمال و عِقاب الأعمال" للشیخ الصّدوق(ره) فی باب "عِقاب مَن قتلَ نفساً مُتعمِّداً"(ص287) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ (الصّادق) - علیه السّلامُ – قَالَ: ((إِنَّ امْرَأَةً عُذِّبَتْ فِي هِرَّةٍ رَبَطَتْهَا حَتَّى مَاتَتْ عَطَشاً)) – فإذاً أقول: اللهُمَّ هذه نـُبذَة ٌ مِمّا قالَ نبیّـُکَ الأکرَمُ و أوصیاؤهُ الأکرَمونَ – صلواتُ اللهِ علـَیهـِم - في لعن مَن یُؤذي حَیَواناً و توعّـُدِهِم بالنـّارِ، فکیفَ فـَعالـُکَ بمَن یَــلتــَذ ّ ُ وَ یُــسَــرّ ُ بإیذائِنا، مَن العوامِّ کالأنعامِ، و نحن علماءُ أهلِ بَیتِ نبیـِّکَ(ص)؟؟ اللّهمَّ فالعَنهُم وَ أهلِکهـُم و انتـَقِم لنا مِنهُم بحقّ محمّدٍ و آلِ محمّدٍ – صلواتـُکَ علیهـِم أجمَعینَ – الشارح رَحِمَهُ اللهُ].
قال اللّه تعالى: وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ«1». و قال اللّهُ تعالى: ((وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرٰى عَلَى اللَّهِ كَذِباً؟ أُوْلئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الْأشْهادُ: هٰؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلىٰ رَبِّهِمْ؛ أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ)) «2». قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فِي تَفسِيرِ هَذِهِ الْآيَةِ: إِنَّ سَبِيلَ اللَّهِ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ عَلِيّ ُ بْنُ أَبِي طَالِبٍ - عَلَيْهِ السَّلَامُ. و الأئمّة في كتاب اللّه تعالى إمامان: إمامُ هُدًى، و إمامُ ضَلالةٍ. قال اللّه تعالى: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّة ً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا «3». و قال اللّه تعالى: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَة ًوَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ «4». و لمّا نزلت هذه الآية: ((وَ اتَّقُوا فِتْنَة ً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّة ً)) «5» قَالَ النَّبِيُّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «مَنْ ظَلَمَ عَلِيّاً مَقْعَدِي هَذَا بَعْدَ وَفَاتِي، فَكَأَنَّمَا جَحَدَ نُبُوَّتِي وَ نُبُوَّةَ الْأَنْبِيَاءِ قَبْلِي». و من تـَوَلّىٰ [و أحَبَّ في قلبه - ش] ظالماً، فهو ظالمٌ. قال اللّهُ تعالى: يا أَيّـُهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبّـُوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ «6». و قال تعالى: وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ «7». و قال تعالى: يا أَيّـُهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَـَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ «8». و قال تعالى: لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أبْناءَهُمْ أَوْ إخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ «9». و قال تعالى: وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ «10».
و الظلم وضع الشيء في غير موضعه، فمن ادّعَى الإمامة و ليس بإمام فهو ظالم ملعون، و من وضع الإمامة في غير أهلها فهو ظالم ملعون. وَ قَالَ النَّبِيّ ُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «مَنْ جَحَدَ عَلِيّاً إِمَامَتَهُ بَعْدِي فَقَدْ جَحَدَ نُبُوَّتِي، وَ مَنْ جَحَدَ نُبُوَّتِي فَقَدْ جَحَدَ اللَّهَ رُبُوبِيَّتَهُ». وَ قَالَ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ – لِعَلِيٍّ - عَلَيْهِ السَّلَامُ: «يَا عَلِيّ ُ، أنْتَ الْمَظْلُومُ بَعْدِي، مَنْ ظَلَمَكَ فَقَدْ ظَلَمَنِي، وَ مَنْ أنْصَفَكَ فـَقَدْ أَنْصَفـَنِي، وَ مَنْ جَحَدَكَ فَقَدْ جَحَدَنِي، وَ مَنْ وَالاكَ فَقَدْ وَالانِي، وَ مَنْ عَادَاكَ فَقَدْ عَادَانِي، وَ مَنْ أَطَاعَكَ فَقَدْ أَطَاعَنِي، وَ مَنْ عَصَاكَ فَقَدْ عَصَانِي». و اعتقادُنا فيمن جَحَدَ إمامة َأميرِ المؤمنين عليَّ بن أبي طالبٍ و الأئمّة َ مِن بعده -عليهِمُ السّلام- أنّه بمنزلة من جحد نـُبُوّة َجميع الأنبياء[لأنَّ علیّاً(ع) کانَ وصیَّ خاتَم الأنبیاء(ص) و بوصایته تمَّت نبوّتـُهُم – الشارح]. و اعتقادنا فيمن أقرّ بأمير المؤمنين (ع) و أنكر واحداً من بعده من الأئمّة أنّه بمنزلة من أقرّ بجميع الأنبياء و أنكر نبوّة نبيّنا محمد- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم [لأنَّ وِصایَة َ أمیر المؤمنین (ع) تمَّت بوصایة الأئمّة المنصوصة مِن بعده، و آخِرُهُم خاتَمُ الأوصیاء: حجّة بنُ الحسن المهدیّ –عجّلَ الله ُ فرجَهُ– و بوصایته تـَتِمّ ُ نبوّة الأنبیاء و وصایة الأوصیاء أجمعینَ - الشارح]. وَ قَالَ الصَّادِقُ- عَلَيْهِ السَّلَامُ: «الْمُنْكِرُ لِآخِرِنَا كَالْمُنْكِرِ لِأَوَّلِنَا». وَ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «الْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ، أَوَّلُهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيّ ُ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ، طَاعَتُهُمْ طَاعَتِي، وَ مَعْصِيَتُهُمْ مَعْصِيَتِي، مَنْ أَنْكَرَ وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ أَنْكَرَنِي». وَ قَالَ الصَّادِقُ- عَلَيْهِ السَّلَامُ: «مَنْ شَكَّ فِي كُفْرِ أَعْدَائِنَا وَ الظَّالِمِينَ لَنَا فَهُوَ كَافِرٌ» [لأنَّ الإیمانَ بالحقِّ یَستَلزِمُ نفيَ الباطلِ؛ فمَن لم یَنفِ الباطلَ لم یَکُن مؤمناً حقیقة ً، و إن کانَ محکوماً علیهِ بالإسلام ظاهراً – الشارح]. وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ- عَلَيْهِ السَّلَامُ: «مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ وَلَدَتْنِي أُمِّي، حَتَّى إِنَّ عَقِيلًا كَانَ يُصِيبُهُ الرَّمَدُ فَيَقُولُ: لَا تَذُرُّونِي حَتَّى تَذُرُّوا عَلِيّاً، فَيَذُرُّونِّي وَ مَا بِي رَمَدٌ». و اعتقادُنا فيمَن قاتَلَ عليّاً - عليه السّلام – [کأصحاب الجَمَل (الناکِثین)، علی رأسِهـِم: عائشة ُ و طلحة ُ و زُبَیرٌ؛ و أصحاب صِفـِّینَ (القاسِطین)، علی رأسِهـِم: معاویة َ و عَمرو بن العاص؛ و أصحاب نـَهرَوانَ (المارِقین)، و هم الخوارج – ش؛ فاعتقادُنا فیهم هو] قَوْلُ النَّبِيِّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «مَنْ قَاتَلَ عَلِيّاً فَقَدْ قَاتَلَنِي، وَ مَنْ حَارَبَ عَلِيّاً فَقَدْ حَارَبَنِي، وَ مَنْ حَارَبَنِي فَقَدْ حَارَبَ اللَّهَ». وَ قَوْلُهُ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ - لِعَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ -عَلَيْهِمُ السَّلَامُ: «أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ» «11». و أمّا فاطمة - صلوات اللّه عليها - فاعتقادُنا فيها أنّها سَيِّدة نساءِ العالـَمينَ من الأوّلين و الآخِرين، و أنّ اللّهَ يَغضَبُ لغضبها و يَرضىٰ لِرضاها «12»، و انّ اللّه فطـَمَها و فطمَ مَن أحبّها من النّار، و أنّها خَرَجَت مِنَ الدّنيا ساخطة ً على ظالميها و غاصِبيها و مانعي إرثِها [في فدَکٍ – ش]«13». وَ قَالَ النَّبِيُّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «إِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَة ٌ مِنِّي، مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي، وَ مَنْ غَاظَهَا فَقَدْ غَاظَنِي وَمَنْ سَرَّهَا فَقَدْ سَرَّنِي» «14». وَ قَالَ النَّبِيُّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «إِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَة ٌ مِنِّي، وَ هِيَ رُوحِيَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيَّ، يَسُوؤُنِي مَا سَاءَهَا، وَ يَسُرُّنِي مَا سَرَّهَا» «15». و اعتقادنا في البَراءَة [مِن ظالمي حقوق أهل البیت ع – ش] أنّها واجبة من الأوثان الأربعة* و من الانداد الأربعة* [الإناث الأربع* – خ ل] [*کنایة عن اربعة مِن الرّجال: أبی بکرٍ و عُمَرَ و عثمانَ و مُعاویة َ، و أربعٍ مِنَ النِّساء: عائشة َ و حفصة َ و هِندٍ و اُمِّ الحَکـَم (= اُختِ معاویة) – کما رَوَی الشیخ الکلینیّ فی الكافي (ج3، ص342) عن أبی عَبْدِ اللَّهِ (الصّادق) ع أنـَّهُ کانَ يَلْعَنُ فِي دُبُرِ كُلِّ مَكْتُوبَةٍ أَرْبَعَةً مِنَ الرِّجَالِ وَ أَرْبَعاً مِنَ النِّسَاءِ: فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ مُعَاوِيَةُ - وَ يُسَمِّيهِمْ - وَ فُلَانَة ٌ وَ فُلَانَة ٌ وَ هِنْدٌ وَ أُمّ ُ الْحَكَمِ أُخْتُ مُعَاوِيَة – الشارح]، و مِن جميع أشياعهم و أتباعهم، و أنّهُم شرّ خلق اللّهِ [لأنـَّهـُم کانوا یُعادُونَ أولیاءَ آخِر الأدیانِ و أکملِها، فیجب لعنهُم علی مَن کانَ مُسلِماً حقیقة ً – الشارح]. و لا يَتِمّ ُ الإقرارُ باللّه و برسوله و بالأئمّة إلّا بالبَراءَة من أعدائهم. و اعتقادنا في قتلة الأنبياء و قتلة الأئمّة أنّهم كفّار مُشرِكون مُخلـَّدون في أسفل دَرَكٍ* من النّار. [*الدَّرَک – بفتح الرّاءِ أو سکونِها – هو مُنتهیٰ قعر کلِّ شیءٍ، و شاعَ فِی لسان الشرعِ إطلاقـُهُ علی أسفـَلِ مدارِجِ الجحیمِ – أعاذَنـَا اللهُ مِنه – الشارح]. و مَنِ اعتقدَ فيهم غـَيرَ ما ذَكـَرناه فليسَ عِندَنا مِن دين اللّهِ في شيءٍ [لِما مَضیٰ – ش].
**************************************************
( 1) البقرة 2: 270. ( 2) هود 11: 18- 19. ( 3) الأنبياء 21: 73. ( 4) القـَصَص 28: 41، 42. ( 5) الأنفال 8: 25. ( 6) التوبة 9: 23. ( 7) المائدة 5: 51. ( 8) المُمتحَنة 60: 13. ( 9) المُجادَلة 58: 22. (10) هود 11: 113. (11) للعثور علی منابع العامّةِ في هذا الحدیث المتواتر، انظر: فضائل الخمسة من الصِّحاح السِّتة، للعلاّمة الفیروزآبادیّ، ج1، ص: 251-253. (12) للعثور علی منابع العامّةِ في هذا الحدیث المتواتر، انظر: فضائل الخمسة من الصِّحاح الستة، ج3، ص: 155. (13و14و15) للعثور علی منابع العامّةِ في أنَّ فاطمَة َالزَّهراءِ(س) بَضعَة النـَّبیّ(ص)، و إثباتِ کونِها ساخِطة ًعلیٰ أبی بکرٍ و عُمَرَ و أنـَّها اُوذِیَت بفـَعالِهِما و لم یَرضَ عنهما ابداً، انظر: فضائل الخمسة من الصِّحاح السِّتة، ج3، ص: 151- 156.
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/11/25ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
* فرموده است شيخ مفيد - رَحِمَهُ اللهُ تعالى - كه: غلوّ در لغت، گذشتن از حدّ است و بيرون رفتن از ميانه روى. فرموده است خداوند تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَـَى اللّهِ إِلَّا الْحَقَّ...[= ای اهل کتاب، در دین خود، مبالغه نکنید و مگوئید بر خداوند مگر سخن حقّ را...] - تا آخِر آيه (نساء/171)؛ پس نهى فرموده است خداوند تعالى از در گذشتن از حدّ، در باب مسيح عليه السّلام و حذر فرموده است بيرون رفتن از ميانه روى در گفتار را؛ و گردانيده است آنچه را كه ادعا نمودند آن را نـَصارٰى در باب عيسىٰ عليه السّلام غلوّ، بجهت تجاوز نمودن ايشان از حدّ، بنحویكه بيان نموديم ما آن را. و غاليان از كسانى كه ظاهرا اسلام را بر خود بسته بودند، كسانيند كه نسبت دادند امير المؤمنين و امامان از ذريه او را عليهم السّلام بسوى خدائى و پيغمبرى و وصف نمودن ايشان را در فضيلت در دين و دنيا بسوى آنچه تجاوز نمودند در آن از حد، و بيرون رفتند از ميانه روى و ايشان گمراهان و كافِرانند و حكم نموده در باره ايشان امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه بكشتن و سوزانيدن بآتش و حكم نمودند امامان عليهم السّلام بر ايشان بكافِر بودن و بيرون رفتن از اسلام [و برای همین ما امامیّه نیز حکم میکنیم به کفر صوفیّه و فلاسفه و شیخیّه و مثل ایشان از فِرَق ضالـَّۀ (=گمراه) مُضِلـَّة (= گمراه کننده) – شارح]. ... و مُفوِّضَه گروهى اند از غـُلٰات، و گفتارى كه بآن ممتاز گشتند از باقى غـُلات (يعنى فرق بين مُفوِّضه و ساير غـُلات) اعتراف ايشان بود بحادث شدن [= خلق گشتن] امامان عليهم السّلام و مخلوق بودن ايشان و نفى قديم [= بدون آغاز زمانی] بودن از ايشان، و نسبت دادن خلق و رزق را - با وجود [اعتقاد به] حدوث [امامان ع] - بسوى ايشان!! و ادّعاى ايشان اين بود كه خداوند تعالى مُنفـَرِد [یگانه خالق] بود بخلقت ايشان و اينكه مُحوَّل نمود بسوى ايشان خلق عالـَم را با آنچه در آن است وهمه افعال!! و حلاّجیّه نوعى از اصحاب تصوّف مىباشند، و ايشانند اصحاب اِباحه [= مُباح و حلال پنداشتن همه چیز برای عارف و رفع تکالیف شرعیّه از او!! – شارح] و قائل شدن بحلول [و وحدت وجود]؛ و بود حلاّّّّج (حسين بن منصور حلّاج – لـَعـََنـَهُ اللهُ) مخصوص باظهار تشيع [بلکه ادّعای بابیّت و نیابت از امام زمان عج!! – شارح] و اگر چه ظاهر امرش تصوّف بود [که بدعتی است از اهل سنـّت – شارح]. و آن جماعت حلاجيه قومى اند مُلحِد و زِنديق [= فاسد العقیدة و بی دین] و به وهم مياندازند كه ايشان تقويت ميكنند هر گروهى را به دين ايشان [یعنی ریاکارانه با هر فرقه ای سازگاری از خود نشان میدهند – ش]؛ و ادعا مينمايند از براى حلاج باطلهائى چند را، و جارى میباشند در اين باب، مَجراى مَجوس [یعنی مثل و در حکم ایشانند در دین باطل خود] و ادعا نمودن ايشان از براى زردشت معجزات را، و جاريند مَجراى نصارٰى در ادعا نمودن از براى عُبّاد [= عابدان و راهبان] خود آيات و بَيِّنات را، و مجوس و نصارى نزديكترند بسوى عمل نمودن بعبادات از ايشان و ايشان دورترند از شريعتها - و عمل نمودن بآنها - از نصارى و مجوس. ...و كافى ميباشد در علامت غلوّ، آنكه: هر كس كه قائل بغلو ميباشد نفى ميكند از ائمه عليهم السّلام علامات حدوث [= حادث شدن و مخلوق بودن] را و حكم ميكند از براى ايشان بخداوندى و [یا به] قديم بودن [جوهر ایشان] صريحاً، يا بآنچه اقتضاى آن مينمايد، از خلق اعيان و اجسام [به تفویض الهی]، و اختراع نمودن جواهر [= ایجاد اصول مخلوقات، توسّط ایشان] و آنچه نيست مقدور عِباد [= بندگان] از اَعراض [جمع عَرَض، در مقابل جوهر؛ فروع مخلوقات که از اصول آنها پدید آیند، البته به زعم فلاسفه و در اصطلاح ایشان - شارح]...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/21ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
تصحيح الاعتقاد، للشیخ المفید، 2/131-136:
قال الشيخ المفيد (رَحِمَهُ اللهُ):
الغلوّ في اللغة هو التجاوز عن الحدّ و الخروج عن القصد. قال الله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ، الآية... [النساء /171]؛ فنـَهٰى عن تجاوز الحدّ في المسيح (علیه السّلامُ) و حَذَّرَ من الخروج عن القصد في القول و جعل ما ادَّعَتهُ النـَّصارٰى فيه غلوّاً لتعدِّيهِ الحدَّ على ما بيّنـّاه.
والغـُلاة من المتظاهرين بالإسلام هُمُ الذين نسبوا أميرَ المؤمنين و الأئمة من ذُرّيّته (علیهـِمُ السَّلامُ) إلى الألوهية و النـّـُبُوَّة و وَصَّفوهم من الفضل في الدين و الدنيا إلى ما تجاوزوا فيه الحدَّ و خـَرَجوا عن القصد و هم ضُلاّلٌ كُفـّارٌ حَكـَمَ فيهـِم أميرُ المؤمنينَ ع بالقتل و التحريق بالنار و قضَتِ الأئمة ُع عليهم بالإكفار و الخروج عن الإسلام [و لهذا، نحن الإمامیّة نـُکفـِّرُ الصّوفیّة و الفلاسفة و الشیخیّة و أمثالـَهُم مِنَ الفِرَق الضالـَّةِ المُضِلـَّة – لعنهمُ اللهُ – الشارح].
... و المُفوِّضة صِنفٌ مِن الغـُلاة؛ و قولـُهُمُ الذي فارقوا به مَن سِواهُم مِنَ الغـُلاة اعترافـُهُم بحدوث الأئمة و خلقِهم و نفي القِدَمِ عنهم و إضافة الخلق والرّزق مع ذلك إليهم! و دعواهم أن اللهَ - سبحانـَه و تعالى– تَفـَرَّدَ بخلقهم خاصة ًو أنـَّه فوَّضَ إليهم خلقَ العالـَم بما فيه و جميعَ الأفعال!!
و الحلاّجيَّة ضربٌ من أصحاب التصوّف و هم أصحاب الإباحة و القول بالحلول [و وحدة الوجود – الشارح] و کان الحلاج (لعنه الله) يتخصَّص بإظهار التشيّع [و البابیّة َ وَ النـّیابة َ عن الإمام عج] و إن كان ظاهرُ أمره التصوّفَ [الذی کان مِن مُبدَعاتِ العامَّة – الشارح]. و هم قومٌ مَلاحِـدَة ٌ و زنادِقـَة ٌ يُمَوِّهُونَ بمُظاهَرَة كلِّ فرقةٍ بدينهم [ریاءً و تزویراً – ش] و يَدَّعُون للحلاج الأباطيلَ و يَجرُونَ في ذلك مَجرَى المَجوس في دعواهم لِزرادُشتَ المعجزاتِ، و مَجرَى النـَّصارٰى في دعواهم لرُهبانِهم الآياتِ و البَيِّناتِ؛ و المجوسُ و النصارٰى أقرَبُ إلى العمل بالعبادات منهم و هم أبعَدُ من الشرائع و العمل بها من النصارى و المجوس.
... و يَكفي في علامة الغلوّ نفيُ القائل به عن الأئمةِ (ع) سِماتِ الحدوثِ و حُكمُه لهم بالإلهية [أو] القِدَم [مَتیٰ] قالوا بما يقتضي ذلك [أی القِدَمَ] مِن خلق أعيان الأجسام و اختراع الجواهر و ما ليس بمقدور العباد من الأعراض...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/21ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات صدوق ره - ترجمه، ص119- 125
باب (سى و هفتم) اعتقاد در نفى غلوّ [= زیاده گوئی و إغراق]، و تفويض [= واگذاری امور خدا ببعض خلق]: ابن بابَوَيه رحمة الله عليه گويد: اعتقاد ما درباره غاليان [= غـُلٰاة = غلوّ کنندگان، همانند صوفیّه و فلاسفه – شارح]، و تفويضيان [مثل شیخیّه و رُکنیّه، که گویند خدا اموری چون خلقت را واگذار امامان ع کرده - شارح]، آنستكه آنها كافِر بخدايند و بدترند از يهود و نـَصارٰى و مَجُوس [= زرتشتیان] و قـَدَريّه* [*مترجم: قدريه ملعونند بى خِلاف؛ و خِلاف در معنى قدَريّه است كه آيا جبريّه اند (که انسان را از طرف خدا مجبور به خوبی و بدی دانند) يا تفويضيّه (که انسان را مختار بدون دخالت قضاء و قدَر الهی دانند)؟ و حق اينست كه هر دو طايفه گمراه و ملعونند و طايفۀ مُحِقـَّه آنانند كه قائل بأمر ٍ بَينَ الأمرَين اند (یعنی چیزی میان این و آن: نه جبر و نه اختیار تمام)– مِنهُ، رضوانُ اللهِ علـَيه] و حَروريّه* [= خوارج، منسوب به حَرَوراء که دهکده ایست در جَنوب کوفه – شارح. *مترجم نوشته است: حروريه نوعى از خوارجند كه اصحاب عبد الله بن حَرور اند و نماز بى زيرجامه ميكنند و حَرَوراء نام مَوضِعيست كه در آنجا مُجتمِع شده مشورت در باب قتل امير المؤمنين على عليه السّلام نمودند - مِنهُُُُُُُُُ ُ] و [باز، اهل غلوّ و تفویض – بمعنای اوّل – بدترند] از كلّ اهل بدعتها و ميلهاى گمراه كننده، و آنكه كوچك نشده است خداوند بچيزى [دیگر از عقاید ملل و نِحَل] مثل كوچك نمودن ايشان خداوند را؛ چنانچه حقتعالى فرموده كه: ((نميرسد هيچ بشرى را كه بعد از آنكه خدا بـِاُو كتاب و حكمت و نـُبُوَّت عطا فرمود، بمردم گويد كه: بندگان من باشيد سِواى خدا! و ليكن [باید] بگويد كه: خداوند شما را امر فرموده كه ربّانى باشيد بآنكه بوديد كه تعليم كتاب مينموديد، و بآنكه بوديد كه درس كتاب ميخوانديد؛ و امر نمينمايد شما را كه ملائكه و پيغمبران را خدايان گيريد؛ آيا امر ميكند شما را بكفر بعد از اينوقت كه شما مسلمانانيد؟!)) [= مٰا كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ: كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ! وَ لكِنْ: كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِمٰا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً؛ أَ يَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؟! (سوره آل عِمران، آيۀ 79 و 80)]. اَيضاً حقتعالى فرمود: ((از حدّ بـِدَر مَرَويد در دينتان و نگوئيد بر خدا مگر حق را)) [=لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقََّّ - النـِّساء/171].
[*فصل، در بیان چگونگی قتل پیامبر(ص) و دختر وی فاطمۀ زهراء(ع) و امامان(ع)]:
[1] و اعتقاد ما در امر پيغمبر (صلـَّى اللهُ علـَيهِ و آلِهِ) آنستكه آن جناب در جنگ خيبر مسموم گرديدند [توسّط زنی یهودیّه که بدستور دو همسر پیامبر – عایشه و حفصه – آنحضرت را مسموم ساخت؛ چه این دو زن پیوسته کینۀ پیامبر را در دل داشته و در صدد آن بودند که بلائی بر سرش بیاید؛ چنانکه در روایات معتبره آمده و خداوند نیز سورۀ تحریم (ش66) را – به إجماع مفسّران - در ذمّ این دو زن و در وَعدِ عذاب به ایشان نازل فرموده است – شارح]؛ و پيوسته همان خوراك [مسموم] بازگشت بآن جناب مینمود "تا آنكه رگ پشتش را بريد" [کنایه از اینکه آنجَناب را بالأخره کشت – ش] بهمان سبب ارتحال فرمود [و بشهادت رسید، در 28 صَفـَر سَنـَۀ 11 هجریّه - شارح].
[2] و امير المؤمنين [علیّ بن أبیطالب] عليه السّلام را عبد الرَّحمٰن بن مُلجَم لَعَنـَهُ اللهُ بقتل رسانيد، بشمشيرى كه در آن زهر بود [که در 19 رَمَضان سَنۀ 40 هجری، آنرا در نماز بر فرق سر مبارک حضرت زد و در 21 همان ماه، حضرت بر اثر آن ضربت بشهادت رسید - شارح] و در "غـَرِيّ" يعنى نجف مدفون گرديد.
[3] [ و بدانکه حضرت فاطمۀ زهراء – سلامُ اللهِ علـَیها – نیز حُجَّت و معصوم بوده، هرچند نه امام بود و نه پیغمبر، ولیکن او دارای مقامی عظیم نزد اولادش ائمّۀ معصومین(ع) و نزد پدرش پیامبر کریم(ص) بوده؛ و همین خود کافیست در اثبات عصمت آن بانو و حجّت الهیّه بودنش، نزد آنکس که انصاف و عقل دارد. لیکن، با آنکه او محبوبترین خلق نزد پدرش حضرت محمّد مصطفی(ص) بود، کشته شد و بشهادت رسید توسّط بعض اصحاب آنحضرت، و آن شخص کسی نبود جز عُمَر بن خـَطـّاب، آنجا که آتش زد درب خانۀ آن بانو را – در روز اخذ بَیعَت برای أبوبکر – و چنان سیلی بصورت آن بانو زد که آثار کبودی در گونه های او نمایان شد، پس از آنکه درب را به او کوبید و او را میان در و دیوار فشار داد تا جنینش – که مُحَسَّن نام داشت – سِقط شد؛ و خود فاطمه(ع) نیز در اثر همین ضربات و آثار زخم و کبودگی ناشی از آنها – که توسّط عُمَر و غلامش قـُنفـُذ بر او وارد شده بود - پس از اندک زمانی به شهادت رسید؛ و این در 13 جُمادَی الاُولٰی یا در 3 جُمادَی الاُخرٰی از سَنـَۀ 11 هجرت بود. پیکر مطهّرش در مدینه دفن شد، لیکن مجهول است مکان آن تا ظهور فرزندش مَهدیّ (عَجَّلَ اللهُ فرَجَهُ و سَهَّلَ مَخرَجَهُ) همانکه از قاتلان او و غاصبان حقوق او انتقام میکشد – که لعنت خدا بر ایشان و دوستدارانشان باد. این مُلـَخـَّصی بود از آنچه که مُتواتِر است از اخبار نزد اهل آگاهی و اختبار – و خداوند انتقام گیرد از قاتل آن بانو و لعنت کند آن قاتل را، و محشور سازد با خود آنشخص هر آنکس را که در صدد دفاع از آن شخص است و یا او را دوست میدارد و یا ایجاد شکّ و شبهه میکند در قاتل بودن او – شارح].
[4] و امام حسن [مجتبی] (علیه السلام) را زوجۀ آن حضرت جَعدَة دختر اشعث كِندى (لـَعـَنـَهَا اللهُ) مسموم ساخت و از آن وفات نمود [و بشهادت رسید در 28 صـَفـَر سَنـَۀ 50 هجریّه، و در قبرستان بقیع مدینه بخاک سپرده شد – شارح].
[5] و [سَیّد الشهداء] امام حسين عليه السّلام در كربلا مقتول شد و قاتلش سِنان بن اَنـَس نَخَعى لعنه الله بود و بقولى [که اَشهَر و اَصَحّ اقوال است]، شَمِر بن ذِی الجَوشَن ضَبابى - لـَعَنـَهُ اللهُ [و ظاهر آنستکه هر دو ملعون بمُشارَکـَتِ هم چنین جنایتِ عظیمه را مرتکب شده اند؛ و امام حسین (ع) در روز عاشوراء از محرّم سَنـَۀ 61 هجریّة شهید گشت و در محلّ شهادتش در دشت کربلا بخاک سپرده شد؛ و آمِر (= دستور دهنده) بقتلش، یزید بن معاویَة – که خدا ساکن سازد هر دو (=پسر و پدر) را در هاویَة (=قعر جهنّم) – بود - شارح].
[6] و علىّ بن الحسين [امام سجّاد، یا: امام زَین العابدین، یا:] سَيّد العابدين را - عليه السّلام - وليد بن عبد الملك [اُمَوی] لعنه الله [و بنا بر اَشهَر: هِشام بن عبد الملک اُمَوی – لعنه الله] مسموم نمود و كشت [و شهادت آنحضرت در 25 محرّم – یا بنا بقولی12 آن ماه – از سَنـَۀ 95 هجریّه بود، و او نیز در بقیع مدینه مدفون شد – شارح].
[7] و امام محمّد باقر عليه السّلام را ابراهيم بن وليد [اُمَوی] لعنهما الله [بنا بر اَشهَر اقوال – شارح] مسموم ساخت و كشت [و شهادت آنحضرت در 7 ذِی الحِجَّۀ سَنـَۀ 114 هجریّه واقع شد و نیز در بقیع مدینه بخاک سپرده شد].
[8] و امام جعفر صادق عليه السّلام را ابو جعفر منصور دَوانِقى [عبّاسی] لعنه الله مسموم كرد و كشت [و شهادت آنحضرت در 25 شوّال سَنـَۀ 148 هجریّه رخ داد و همانند پدر و جدّش در بقیع مدینه دفن شد – شارح].
[9] و امام موسى [بن جعفرٍ الکاظم] عليه السّلام را هارون الرّشيد [عبّاسی] لعنه الله بـِزَهر كشت [و شهادت آنحضرت در 25 رجب سَنۀ 183 واقع شد و در کاظمَین (کاظمیّه) از توابع بغداد، بخاک سپرده شد – شارح].
[10] و امام [علیّ بن موسی] الرّضا عليه السّلام را مأمون [عبّاسی] لعنه الله بزهر [در انگور و اناری که بالإجبار بخورد حضرت داد] مقتول ساخت [ و شهادت وی در سَلخ (=آخِر ماه) صَفـَر سَنۀ 203 هجریّه رخ داد و در طوس (مشهد رضوی ع) غریبانه مدفون شد – شارح].
[11] و امام محمّد تقىّ [الجواد] عليه السّلام را مُعتصِم [عبّاسی] لعنه الله [توسّط زن آن حضرت، اُمّ فضل – لـَعَنـَهَا اللهُ – که دختر مأمون ملعون بود] بـِسمّ كشت [و شهادت حضرت در سَلخ (=آخِر ماه) ذِی القـَعدَة از سَنۀ 220 هجریّه واقع شد و در مرقد جدّش در کاظمَین (ع) بخاک سپرده شد].
[12] و امام علىّ النـَّقىّ [الهادی] عليه السّلام را متوكـِّل*[عبّاسی] - لعنه الله - بـِسَمّ مقتول نمود [شهادت آنحضرت در3 رجب سَنۀ 254 رخ داد و در سامَرّاءَ (= سُرَّ مَن رَأٰی) دفن شد – شارح]. [* شارح گوید: این صحیح نیست؛ زیرا متوکل لعین، هرچند از دشمنان سرسخت اهل بیت پیامبر(ص) و خصوصاً امام هادی(ع) بود، لیکن در سَنـَۀ 247 هجریّه به نفرین امام هادی(ع) – که در شرح ما قبل "دعاءِ سَیف" یا "دعاءِ یَمانی" مذکور در "مُهَجُ الدَّعَواتِ" سیّد بن طاووس (ره) [چاپ دار الذّخائر قم - ص : 267] آمده – توسّط پسرش مُنتصِر هلاک شد؛ و اَصَحّ اقوال بحَسَب تاریخ، آنستکه حضرت بأمر مُعتَزّ عبّاسی – که از 252 تا 255 هجری خلیفه بود – مسموم و شهید شده است؛ و اللهُ أعلمُ – الشارح].
[13] و امام حسن عسكرى عليه السّلام را مُعتمِد [عبّاسی] لعنه الله بزهر بقتل رسانيد [و شهادت آن حضرت در 8 ربیع الأوّل سَنۀ260 هجریّه رخ داد و در سامَرّاءَ (سُرَّ مَن رَأٰی) در کنار پدر گرامیش بخاک سپرده شد – شارح].
[14] [ و امام قائمُ مُنتظـَرُ مَهدِيّ، صاحِب الزّمان و بقیّة اللهِ في أرضِهِ: م ح م د بنُ الحسَن – عَجَّلَ اللهُ فرجَهُ و سهَّلَ مَخرَجَهُ – نیز پس از غیبت طولانی خود، هرگاه خدا خواهد ظهور فرماید، و پس از گذشت زمانی، توسّط زنی ریشدار که اداء و اطوار مردان نماید و هواخواه "حُرّیّت نِسوان" (= آزادی زنان = فِمینیسم = Feminism) است و نام او بحَسَب نقل: "ملیحه" یا "سعیده" باشد، با انداختن سنگی از بلندی بر سر مبارک آن حضرت، بشهادت رسد؛ و لعنت خدا بر آن زن و هر زنی که رفتاری چون مردان از خود بروز دهد و بر تمامی هواخواهان فرقۀ ضالـّۀ مُضِلـَّۀ "حُرّیّت نِسوان"(= فِمینیسم) که اولاد نامشروع "مشروطه" هستند و لعنت بر هرآنکس که مشروطه و مشروطه خواهی را ترویج داد یا تأیید نمود* – شارح]. [* عبارت مرحوم شارح در لعن بر تمامی علماء هوادار مشروطه، محلّ اشکال است – ویراستار].
و اعتقاد ما آنست كه اين امور [شهادت اهل بیت – ع] بحقيقت وقوع يافت، و آنكه مُشتبـِه نشد امر [قتل و درگذشت] ايشان بر مردم، چنانچه خيال نموده اند [باینکه ایشان – بغیر از امام عصر(عج) - همگی هنوز زنده اند؛ و این خیالی است از] آن كسانى كه در حقّ ايشان عليهم السّلام تجاوز از حدّ كرده اند [مثل صوفیّه و علیّ اللهیّه - که اسم "اهل حقّ" را برگزیده اند – و کثیری از فلاسفه – که لعنت خدا بر جملگی ایشان باد – شارح]؛ بلكه مردم مشاهده كردند قتل هر يك [از معصومین ع] را بر سبيل حقيقت و درستى، نه بوَضع گمان و خيال، و نه بر شكّ و شبهه؛ و هر كه معتقد باشد كه: "[قتل] همه يا بعضى از آن جَنابان عليهم السّلام غلط انداز و مورد اشتباه [به دیدۀ ظاهری مردم] گرديده و [پندارد که] در حقيقت وفات ننمودهاند"، آنكس بر دين ما نيست و ما از او بيزاريم.
و بتحقيق كه خبر دادند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلّم و ائمه عليهم السّلام كه ايشان مقتول ميگردند [بگفتار معروفشان: "ما مِنـّا إلاّ مَسمومٌ أو مَقتولٌ = نیست از ما چهارده معصوم(ع) مگر آنکه یا به زهر و یا به سلاح کشته شود" – شارح]؛ پس هر كه گويد: كشته نگشته اند [بلکه مثلاً همگی یا یکی از ایشان بمرگ طبیعی مرده، یا اینکه مثلاً بگوید ایشان یا یکی از ایشان – غیر از امام زمان(عج) – هنوز زنده است]، تكذيب ايشان نموده و هر كه تكذيب ايشان نمود البته تكذيب خدا كرد و بخدا كافِر شد و بيرون از دين اسلام رفت "و هر كه دينى غير از اسلام خواهد هرگز از او قبول نميشود و او در آخرت از جمله زيانكاران است" [ وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرين - آلعِمران/85].
و حضرت امام رضا عليه السّلام مُكرَّر در دعاى خود ميگفت [متن عربی دعا در بخش عربی آمده است – ویراستار]: ((پروردگارا من تبَرّى [= بیزاری] و تحاشى [= کناره و دوری] ميكنم بخدمت تو از قدرت و قوّت، كه نيست يار و قوّتى مگر بتو، پروردگارا من تبرى مينمايم بسوى تو از آن كسانى كه دربارۀ ما [اهل بیت ع] ميگويند سخنى را كه ما در خود ندانستهايم، پروردگارا من بيزارم از آن كسانى كه ادّعا مينمايند براى ما چيزى را كه حقّ ما نيست، خداوندا من بيزارى ميجويم بخدمت تو از آنها كه درباره ما گفتند سخنى را كه ما نگفتهايم درباره خودمان، خدايا آفرينش مَر تـُرٰاست و روزى دادن مَر ترا، تو را بندگى مينمائيم و از تو مدد ميجوئيم، خدايا توئى خالق ما و خالق پدران ما كه سابق ميبوده اند، خداوندا سزاوار نميشود خداوندى [= خدا بودن] مگر بتو، و درست نمىآيد خدائى مگر براى تو، پس لعنت فرما آن نـَصارٰى [=مسیحیان] را كه عظمت تو را كوچك ياد نمودند، و لعن فرما شبيه گويندگان سخن آنها را از جمله خلائقت، خدايا ما يا بندگان توايم و بندگانزادگان تو، اختيار نداريم براى خودمان ضررى را و نه نفعى را و نه مرگى را و نه زندگى اى را و نه زندگى بعد از مردنى را، خداوندا هر كه پنداشت كه ما خدايانيم ما از او بيزاريم، و هر كه پنداشت كه رجوع آفريدن بسوى ما است و عهدۀ روزى دادن بر ما است ما از او بيزاريم چون بيزارى عيسَى بن مريم عليه السّلام از نصارٰى، خدايا ما دعوت نكردهايم آنها را بآنچه ميپندارند، مگير ما را بآنچه ميگويند و بيامرز ما را [از] گناه آنچه مى پندارند، "پروردگار من، مگذار بر روى زمين دَيّارى [= ساکن خانه ای، احدی] از كافرين را، كه اگر تو بگذاريشان گمراه ميكنند بندگانت را، و فرزند نمىآورند مگر نابكار كفر شِعارى را (شديد الكفرى را - خ ل) [سورۀ نوح/26و27] )). و از زُرارَه مَروىّ است كه گفت خدمت حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم كه مردى از اولاد عبد الله بن سبا (لعنـَهُ اللهُ) قائل بتفويض [= واگذاری] است؛ فرمود: [مراد او از] تفويض چيست؟ عرض نمودم كه: ميگويند كه حق تعالى آفريد محمّد و على - عليهـِمَا [الصَّلاة ُ وَ] السّلامُ – را؛ بعد از آن، امر را بايشان تفويض كرد، پس آفريدند و روزى دادند و زنده نمودند و ميرانيدند!! فرمود: دروغ گفته دشمن خدا، و فرمود چون مراجعت بسوى او نمائى بخوان بر او [این] آيه [از] سوره رعد را: أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ، فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ؟! قُلِ اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ؛ يعنى: آيا قرار دادهاند شريكان براى خدا كه خلق نموده اند آن شريكان مثل خلق خدا، پس مُشتبـِه گرديده خلق بر ايشان؟! بگو يا محمّد (ص) كه خداوند خالق هر چيز است و اوست يكتاى شديد القهر [رعد / 16]. زُرارَه گويد پس بازگشتم بسوى آن مرد و او را خبر دادم بآنكه حضرت صادق عليه السّلام فرموده بود؛ آنگاه گويا لقمه به سنگش [در دهان] دادهام؛ يا گفت كه: گويا گنگ شد! و[برای تفویض، معنای دیگری است که عقلاً و شرعاً صحیح و مقبول است؛ و آن اینکه:] بتحقيق كه حقتعالى تفويض فرموده امر دينش را به پيغمبرش - صلَّى اللهُ عليه و آلِهِ و سلَّم - و فرموده: [وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا] «هر چه داد شما را رسول بگيريدش و از هر چه نهيتان نمود باز ايستيد»[الحشر/7]. و بتحقيق كه تفويض فرموده پيغمبر (ص) اين امر را باَئمّه - عليهـِمُ السّلام.
[*فصل، در شناخت بعض علائم اهل غلوّ و تفویض اعمّ از فلاسفه و صوفیّه و حلاّجیّه – لعنهم اللهُ – جهت احتراز از ایشان]:
و علامت مُفـَوِّضَه و غاليان و اصناف آنها آنستكه پيران [مشایخ و علماء قـُم] را نسبت به تقصير [= کوتاهی در امر اعتقادات] ميدهند، يعنى در معرفت پيغمبر (ص) و ائمه عليهـِمُ السّلامُ [ از آنرو که علماء و فقهاء قم – رضوانُ اللهِ علیهـِم – همواره صوفیّه و فلاسفه را تکفیر میکردند، چه اینها هستند که بچنین اقاویل فاسده و ردیئه (= پَست) سخن میگویند – شارح]. و علامت حَلاّجيّه از غاليان [که ایشان پیروان حسین بن منصور حلاّج – لـَعَنـَهُ اللهُ – هستند، و او از آن کسان بود که دعوی نیابت و بابیّت از امام زمان(عج) نمود؛ پس توقیع (=نوشته ای) از ناحیۀ مقدَّسۀ حضرت صادر شد در لعن وی و تابعین وی و در برائت از ایشان – شارح]، ادعاء [آنها] انزوا [= تخلـّي؛ یا: مکاشفه = تجلـّی - خ ل] بشغل عبادت است با وجود تديّن آنها بترك نماز و سائر فريضه ها و ادّعاء معرفت اسمهاى اعظم الهى و ادّعاء انطباع حقتعالٰى يعنى تجلّى ذات او براى ايشان [در مقام وحدت موهومه ای که ادّعاء کنند - ش؛ یا: اِتـِّباع – یعنی پیروی – جنّ از ایشان –خ ل] و آنكه [ادّعا کنند که:] "وليّ" چون خلوص يابد و بمذهب آنها عارف شود افضل از انبياء است نزد آنها!! و اَيضاً از جمله علامتهاشان ادّعاء علم كيمياء است؛ با وجود آنكه هيچ از آنرا نميدانند سِواى دَغـَل و فـَساد و رواج دادن شَبَه [= مس زرد، برنج، بجای طلا!] و قلع [یا سُرب سفید، بجای نقره!] بر مسلمانان! خدايا ما را از آنها مگردان و تمامشان را لعنت نما!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/21ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات الإمامية، للصَّدوق، 1 / 97-101:
[37] باب الاعتقاد في نفي الغـُلوّ و التَّفويض:
قال الشيخ أبو جعفر[الصّدوق]- رَضِيَ اللّهُ عَنه: اعتقادُنا في الغـُلاة [و منهم الصّوفیّة و الفلاسفة – الشارح] و المُفـَوِّضة [کالشَّیخیّة و الرّکنیّة – الشارح]، أنّهم كفّار باللّه تعالى، و أنّهم أَشـَرّ ُ مِن اليهود و النـَّصارٰی و المجوس و القدرية و الحَرورية [و هم الخوارج – لعنهم الله - منسوبة إلی حَرَوراءَ من توابع الکوفة جَنوبیّة ً، و کان اوّلُ مُجتمَعٍ لهم فیها – الشارح] و مِن جميع أهل البـِدَع و الأهواءِ المُضِلَّة، و اَنّه ما صَغّرَ اللّهَ - جَلَّ جلالـُهُ – تَصغيرَهُم [أی: بمثل تصغیرهِم] شَيئٌ [آخـَرُ مِن عقائد سائر المِلـَل و النـِّحَل – الشارح]. وقال اللّهُ تعالى: «ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النّـُبُوَّةَ ثـُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لكِنْ كُونُوا رَبّٰانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً؛ أيَأمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؟!» [آل عِمران/79-80]. و قالَ اللّهُ تعالى: لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ [النـِّساء/171].
[ * فصلٌ: فی کـَیفیّة قتل النـَّبیّ و بـِنتِه فاطمة َ و الأئمّة المعصومینَ – صلوات اللهِ علـَیهـِم أجمَعینَ]:
[1] و اعتقادُنا في النبيّ - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - أَنَّهُ سُمَّ فِي غَزْوَةِ خَيْبَرَ [علی یَدِ امرَأةٍ یهودیّةٍ امتثالاً لأمر زوجتـَی النبیّ ص: عائشة َ و حفصة َ، حیثُ کانتا تَحتَقِدانِ علـَی رسول الله ص و تـَتـَرَبَّصان به، کما فی الرِّوایات المعتبرة و کما صرّحَ اللهُ تعالی بذَینِک الإحتقادِ و التـَّرَبّـُص فی "سورة التحریم"(66) النازلة – بإجماع المُفسِّرین - فی ذمِّهـِما و تـَوَعّـُدِهِما بعذابه الألیم – الشارح]، فَمَا زَالَتْ هَذِهِ الْاُكْلَة ُ تُعَاوِدُهُ حَتَّى قَطَعَتْ أَبْهَرَهُ* فَمَاتَ [النبیّ (ص) و استـُشهـِدَ] مِنْهَا [فی 28 من صفر سَنة 11 هـ. و دُفِنَ بالمدینة المُنوَّرَة فی جَنوب بیته الذی قد صارَ بَیتاً لابنته فاطمة َالزّهراءِ و زوجتِها أمیرالمؤمنین علیٍّ – علیهـِمَا السّلامُ - الشارح]. [* قال فی "لسان العرب": و الأَبْهَرُ: عِرْقٌ إِذا انقطع مات صاحِبُه؛ و هما أَبْهَرانِ يَخرُجان مِن القلب ثم يَتشعَّبُ مِنهُما سائرُ الشَّرايين. و رُوِيَ عَنِ النـَّبيِّ(ص) أَنـَّه قال:"ما زالـَت أُكْلَة ُ خـَيْبَرَ تـُعاوِدُني فهٰذا أَوٰانُ قَطَعَتْ أَبْهَرِي"- اِنتهٰی؛ انتقـَمَ اللهُ مِمَّن قتلوا نبیَّنا الأکرمَ (ص) و حَشرَ اللهُ مَن یُحِبّـُهـُم معهُم فی نار جهنـَّمَ - الشارح].
[2] وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ [علیّ بنُ أبی طالب] - عَلَيْهِ السَّلَامُ - قَتَلَهُ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ - لَعَنَهُ اللَّهُ – [بالضرب بالسَّیفِ علی فرق رأسِه الشریف فی الصّلاة فی 19 مِن رَمَضان سَنة 40 هـ ؛ و استـُشهـِدَ فی 21 مِنه - الشارح] وَ دُفِنَ بِالْغَرِيِّ [أی النجف الأشرف].
[3] [ و اعلـَم أنـَّه: کانت فاطمة ُالزَّهراءُ – صلوات الله علیها – حُجَّة ًمعصومة ً، و إن لم تکـُن إماماً و لا نبیّاً، لکنـَّها کانت ذاتَ مقامٍ عظیمٍ عند أولادِهَا الأئمّة ع و عند أبیه النبیّ الکریمِ ص؛ و هذا کافٍ فی إثباتِ عصمتها و کونها حجّة ً إلهیّة، لِمَن أنصَفَ و عَقـَلَ. و مع کونها أحَبَّ النـّاس إلی أبیه النـَّبیِّ ص، قـُتِلـَت و استـُشهـِدَت علی یدِ بعضِ أصحابه و هو عُمَرُ بنُ الخطـّابِ، حیثُ أحرَقَ بابَ بیتِها - یومَ أخذِ البَیعَة لأبی بکر – و لـَطـَمَ وجهَها حتـّی ظهرَتِ الکـَدمَة ُ في خـَدِّها، بعدَ أن ضَرَبَها بفتح الباب و ضَغـَطـَها بینَ البابِ و الجـِدار حتی ألقتِ الجنینَ – المُسَمّٰی بالمُحَسَّن - مِن بَطنِها و استـُشهـِدَت فاطمة ُع علی أثر تلک الضربات و الکـُدوم مِن جانبه - و مِن جانب غلامِه قـُنفـُذ - بعدَ قلیلٍ من الزّمان فی 13 من جُمادَی الاُولٰی أو 3 من جُمادَی الاُخرٰی مِن سَنة 11 هـ. و دُفِنـَت فی المدینة، مجهولٌ قبرُها إلی ظهور ابنه المَهديّ – عجَّلَ اللهُ فرجَهُ و سَهَّلَ مَخرَجَهُ – الذی ینتقم مِن قاتلیها و غاصِبی حقوقِها – و لعنة ُاللهِ علیهـِم و علی مُحِبّیهـِم. هذا مُلـَخـَّصُ ما تَواتَرَ مِن الأخبار فی کتب اهل التاریخ و الاختبار – و انتقمَ اللهُ مِن قاتلِها و لـَعَنـَه، و حَشَرَ اللهُ مَن یُدافِعُ عنه أو یُوالیهِ أو یُشـَکـِّکُ في کونِهُ قاتلاً لها معه – الشارح].
[4] وَ [المجتبٰی] الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ - عَلَيْهِمَا السَّلَامُ - سَمَّتْهُ امْرَأَتُهُ جَعْدَةُ بِنْتُ الْأَشْعَثِ الْكِنْدِيِّ [لعنـَهَا اللهُ]، فَمَاتَ مِنْ ذَلِكَ [بالاستشهاد، فی 28 من صفر سنة 50 هـ. و دُفِنَ بالبقیع فی المدینة - الشارح].
[5] وَ [سَیّدُ الشهداء] الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ - عَلَيْهِمَا السَّلَامُ - قُتِلَ بِكَرْبَلَاءَ، وَ قَاتِلُهُ سِنَانُ بْنُ أَنَسٍ - لَعَنَهُ اللَّهُ - [أو: شَمِرُ بنُ ذِی الجَوََشَنِ – لعنه اللهُ – علی الأصحّ و الأشهَرِ؛ و الظاهرُ مشارَکـَتـُهُما معاً في هذه الجنایة العظیمة؛ فقـُتِلَ الحُسَینُ (ع) فی یوم عاشوراءَ من مُحَرَّم الحرام مِن سنة 61 هـ. و دُفِنَ بمَصرَعِهِ بکربلاءَ ؛ و کان الآمِرُ بقتله یزیدَ بنَ مُعاویة َ– أسکنهُمَا اللهُ فی الهاویَة – الشارح].
[6] وَ [زَینُ العابدینَ السَّجّادُ] عَلِيّ ُبْنُ الْحُسَيْنِ سَيِّدُ الْعَابِدِينَ -عَلَيْهِ السَّلَامُ- سَمَّهُ الْوَلِيدُ بْنُ عَبْدِ الْمَلِكِ [الاُمَویّ ُ و علی الأشهَر: هِشامُ بنُ عبدِ الملِک الاُمَویّ ُ- لعَنـَهُمَا اللهُ] فَقَتَلَهُ [بالاستشهاد، فی 25 مِن مُحرّم الحرام – أو 12 منه علی قول ٍ- مِن سَنة 95 هـ. و دُفِنَ بالبقیع أیضاً - الشارح].
[7] وَ الْبَاقِرُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ - عَلَيْهِمَا السَّلَامُ - سَمَّهُ إِبْرَاهِيمُ بْنُ وَلِيدٍ [الاُمَویّ ُ- لعنَهُ اللهُ – علی الأشهَر] فَقَتَلَهُ [بالاستشهاد، فی 7 من شهر ذی الحِجَّة مِن سنة 114 هـ. و دُفِنَ بالبقیع أیضاً - الشارح].
[8] وَ الصَّادِقُ [جعفرُ بنُ محمّدٍ] - عَلَيْهِ السَّلَامُ - سَمَّهُ الْمَنْصُورُ [العبّاسیّ – لعنه اللهُ تعالی]، فَقَتَلَهُ [بالاستشهاد، فی 25 من شهر شوّال سنة 148 هـ. و دُفِنَ بالبقیع أیضاً - الشارح].
[9] وَ [الکاظِمُ] مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ - عَلَيْهِمَا السَّلَامُ - سَمَّهُ هَارُونُ الرَّشِيدُ [العبّاسیّ - لعنـَهُ اللهُ] فَقَتَلَهُ [بالاستشهاد، فی 25 من شهر رجب سنة 183 هـ. و دُفِنَ بالکاظمیّة (الکاظمَین) - الشارح].
[10] وَ الرِّضَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى - عَلَيْهِمَا السَّلَامُ - قَتَلَهُ الْمَأمُونُ [العبّاسیّ – لـَعَنـَهُ اللهُ] بِالسَّمِّ [المُزَرَّقِ فی العِنـَب و الرّمّان اللـَّذَینِ آکـَلـَهُمَا ایّاه قهراً، فاستـُشهـِدَ الإمامُ فی سَلخ صفر سنة 203 هـ. و دُفِنَ غریباً بطوسٍ (المشهد الرّضویّ ع) - الشارح].
[11] وَ [الجَوادُ] أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ - عَلَيْهِمَا السَّلَامُ - قَتَلَهُ الْمُعْتَصِمُ [العبّاسیّ – لعنه الله] بِالسَّمِّ [و سمّتهُ زوجته اُمّ ُالفضل – بنتُ المأمون (لعنهُمَا الله) – بأمر المُعتصِم اللَّعین، فاستـُشهـِدَ فی سَلخ شهر ذی القعدة مِن سَنة 220 هـ. و دُفِنَ بالکاظمیّة (الکاظمین) أیضاً - الشارح]. [12] وَ [الهادي] عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ - عَلَيْهِ السَّلَامُ - قَتَلَهُ الْمُعْتَضِدُ [العبّاسیّ – لعنه الله – قبلَ خِلافته و لعلـّه بأمر المعتزّ اللّعین الذی کان خلیفة ً فی عصر الإمام(علیه السلام)- الشارح*] بِالسَّمِّ [و استـُشهـِدَ الإمامُ فی 3 من شهر رجب سنة 254 هـ. و دُفِنَ بسامَرّاءَ (سُرَّ مَن رَأٰی) - الشارح*]. [* قال المُحَشـِّی المُصَحِّحُ لنصوص الرّسالة: ... الظاهر أنّ أغلب المصادر التاريخية تـُثبـِتُ أنّ وفاته -عليه السّلام- كانت سَنة َ254 و هو يوافق مُلك المُعتزّ [لعنه الله؛ أی: 252-255هـ]، و إن صرّح بعضُهم أنّه - عليه السّلام – تـُوُفـِّيَ [أی استـُشهـِدَ] بَينـَما بُويـِعَ المُعتضِدُ[لعنه الله- للخِلافة] سَنة َ279 و هلك سنة 289َ. راجع: تاريخَ اليعقوبيِّ، 2: 503؛ الكاملَ، لابن الاثير، 7: 189؛ اِعلام الوَرٰى [للطبَرسیّ]: 355، و كشف الغـُمَّة [للإربـِليّ]، 2: 375. و يحتمل أن تكون تصحيفَ المُعتمِد [لعنه الله – الخلیفة 256 إلی 279 هـ ، قبلَ المُعتضِد]، لقرب عهد الامام بمُلكه، و لأنّ هناك قولاً بذلك قد نـُسِبَ إلى الصَّدوق بالذات، راجع: المناقب، لابن شهر آشوب، 4: 401].
[13] وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ الْعَسْكَرِيُّ - عَلَيْهِ السَّلَامُ - قَتَلَهُ الْمُعْتَمِدُ [العبّاسیّ – لعنه الله] بِالسَّمِّ [و استـُشهـِدَ فی 8 من شهر ربیع الأوّل من سنة 260 هـ. و دُفِنَ بسامَرّاءَ (سُرَّ مَن رَأٰی) - الشارح].
[14] [ و القائمُ المُنتظـَرُ المَهدِيّ، صاحِبُ الزّمان و بقیّة اللهِ في أرضِهِ: م ح م د بنُ الحسَن – عَجَّلَ اللهُ فرجَهُ و سهَّلَ مَخرَجَهُ – سیَظهَرُ بَعدَ غَیبَتِه الطویلة، متی شاء الله تعالی، و سوف یُقتـَلُ و یُستَشهَدُ علی ید امرأةٍ مُلتحِیَةٍ مُسترجـِلـَةٍ نـُسویّة [= فِمینیست] الـَّتی تـُلقي حجارةً مِن مُرتـَفـَعٍ علی رأسه الشریف؛ و اسمُها: "الملیحة" أو "السّعیدة" أو کِلاهُما – لعنة الله علیها وعلی مَنِ استرجلَ مِنَ النِّساء و علی نِحلـَة النـّـُسویّة [= فِمینیسم =Feminism] - الشارح]. و اعتقادُنا في ذلك أنّه جَرٰى عليهم [أی القتلُ علی المعصومین علیهـِمُ السَّلامُ] على الحقيقة، و أنّه ما شُبـِّهَ للناس أمرُهم [أی: قتلـُهُم] كما يَزعُمُهُ مَن يتجاوز الحدّ فيهم [کالصّوفیّة و "عليّ اللّهیّة" المُسَمَّینَ بأهل الحقّ!! و کثیرٍ من الفلاسفة – لعنة الله علیهم أجمعین - الشارح]، بل شاهدوا قتلهم على الحقيقة و الصِّحَّة، لا على الحِسبان و الخـَيلـُولـَة [أی فی الخَیال]، و لا على الشكّ و الشبهة. فمن زعم أنّهم شُبّـِهُوا، أو واحدٌ مِنهُم، فليسَ مِن ديننا [=الشیعة الأمامِیّة] على شَيءٍ، و نحن منه بُرٰآءٌ. و قد أخبرَ النبيّ - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - و الأئمة - عليهم السّلام - أنّهُم [أی: أنفسُهُم] مقتولون، فمن قال إنّهم لم يُقتـَلوا [بل قال إنـّهم لم یَموتوا أو لم یَمُت أحدُهُم أو قال ماتوا أو مات أحدُهُم طبیعة ً] فقد كَذَّبهم [فإنـّه قد تواترَتِ الأخبار بقولهم علیهم السّلام: "ما مِنـّا إلاّ مسمومٌ أو مقتولٌ"- الشارح]، و مَن كذَّبَهم فقد كذّبَ اللّه و كفـَرَ به وخرَجَ من الإسلام؛"وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ" [آل عِمران/85]. وَ كَانَ الرِّضَا -عَلَيْهِ السَّلَامُ- يَقُولُ فِي دُعَائِهِ: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِنَ الْحَوْلِ وَ الْقُوَّةِ، فَلَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِكَ؛ اللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِنَ الَّذِينَ ادَّعَوْا لَنَا مَا لَيْسَ لَنَا بِحَقٍّ؛ اللَّهُمَّ إِنِّي أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِنَ الَّذِينَ قَالُوا فِينَا مَا لَمْ نَقُلْهُ فِي أَنْفُسِنَا؛ اللَّهُمَّ لَكَ الْخَلْقُ وَ مِنْكَ الْأَمْرُ، وَ"إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ" ؛ اللَّهُمَّ أَنْتَ خَالِقُنَا وَ خَالِقُ آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ وَ آبَائِنَا الْآخِرِينَ؛ اللَّهُمَّ لَا تَلِيقُ الرُّبُوبِيَّةُ إِلَّا بِكَ، وَ لَا تَصْلُحُ الْإِلَهِيَّةُ إِلَّا لَكَ، فَالْعَنِ النَّصَارٰى الَّذِينَ صَغَّرُوا عَظَمَتَكَ، وَ الْعَنِ الْمُضَاهِينَ لِقَوْلِهِمْ مِنْ بَرِيَّتِكَ؛ اللَّهُمَّ إِنَّا عَبِيدُكَ وَ أَبْنَاءُ عَبِيدِكَ، لَا نَمْلِكُ لِأَنْفُسِنَا ضَرّاً وَ لَا نَفْعاً وَ لَا مَوْتاً وَ لَا حَيَاةً وَ لَا نُشُوراً؛ اللَّهُمَّ مَنْ زَعَمَ أَنَّنَا أَرْبَابٌ فَنَحْنُ إِلَيْكَ مِنْهُ بُِرٰاءٌ، وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ إِلَيْنَا الْخَلْقَ وَ عَلَيْنَا الرِّزْقَ فَنَحْنُ إِلَيْكَ مِنْهُ بُِرٰاءٌ كَـبَرَاءَةِ عِيسَى - عَلَيْهِ السَّلَامُ - مِنَ النَّصَارٰى؛ اللَّهُمَّ إِنَّا لَمْ نَدْعُهُمْ إِلَى مَا يَزْعُمُونَ، فَلَا تُؤَاخِذْنَا بِمَا يَقُولُونَ وَ اغْفِرْ لَنَا مَا يَدعُونَ؛ "رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً؛ إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلّـُوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً"[نوح/26-27]. وَ رُوِيَ عَنْ زُرَارَةَ أَنَّهُ قَالَ: قُلْتُ لِلصَّادِقِ - عَلَيْهِ السَّلَامُ-: إِنَّ رَجُلًا مِنْ وُلْدِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَبَأٍ [لعنه الله] يَقُولُ بِالتَّفْوِيضِ، قَالَ -عَلَيْهِ السَّلَامُ: «وَ مَا التَّفْوِيضُ»؟ [أی: ما مُرادُهُ منه؟] قُلْتُ: يَقُولُ: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ مُحَمَّداً -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ- وَ عَلِيّاً -عَلَيْهِ السَّلَامُ- ثُمَّ فَوَّضَ الْأَمْرَ إِلَيْهِمَا، فَخَلَقا، وَ رَزَقا، وَ أَحْيَيا، وَ أَمَاتا». فَقَالَ: « كَذَبَ عَدُوّ ُ اللَّهِ، إِذَا رَجَعْتَ إِلَيْهِ فَاقْرَأْ عَلَيْهِ الْآيَةَ الَّتِي فِي سُورَةِ الرَّعْدِ: "أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ"[الرّعد/16]. فَانْصَرَفْتُ إِلَى الرَّجُلِ فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا قَالَ الصَّادِقُ-عَلَيْهِ السَّلَامُ- فَكَأَنَّمَا أَلْقَمْتُهُ حَجَراً! أَوْ قَالَ: فَكَأَنَّمَا خَرِسَ! و [للتفویض مَعنیً آخَرُ صحیحٌ عقلاً و شرعاً و هو أنـّه:] قد فوّض اللّه تعالى إلى نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أمرَ دينِهِ، فقال: «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» [الحشر/7] و قد فوّض ذلك [الأمرَ] إلى الأئمّة - عليهم السّلام. [*فصلٌ، فی معرفة بعض علائم المُفوِّضة و الغـُلاةِ من الفلاسفة أو الصّوفیّة أو الحلاّجیّة – لعنهم الله – للاحتراز عنهم:] و علامة المُفوِّضةِ و الغـُلٰاةِ و أصنافِهـِم نِسبتُهُم مَشايخَ قم و علماءَهم إلى القول بالتقصير [حیثُ کفـَّر علماءُ قم – رضی اللهُ عنهُم - الصّوفیّة َو الفلاسفة َ، لأنَّهمُ المُتقوِّلونَ بهذه الأقاویل الفاسدة الرّدیئة – الشارح]. وعلامة الحلاّجيّة من الغـُلاة [وهُم تابعو حسین بن منصورٍ الحلاّج – لعَنـَهُ اللهُ تعالی – مِمَّن ادَّعَی البابیّة و النـِّیابةَ عن الإمام الغائب (عج) فخرج التوقیع فی لعنه و لعن أتباعه مِن الناحیة المقدَّسة – الشارح] دَعوَى التجلّي [و المُکاشـَفـَة؛ أو: التخلـّي – خ ل – و هو الانزواء و العُزلة] بالعبادة مع تديّنهم بترك الصلاة و جميع الفرائض، و دَعوَى المعرفة بأسماء اللّه العُظمى، و دَعوَى اتـِّباعِ الجنّ لهم [أو: انطباع الحقّ لهم – خ ل - فی مقام الوحدة الموهومة عندهم – ش]، و أنّ الوليَّ إذا خَلـَصَ و عَرَفَ مذهبَهُم فهو عِندَهُم أفضلُ مِنَ الأنبياء - عليهم السّلام!! و من علاماتهم أيضاً دَعوٰى علم الكيمياء و لا يعلمون منه شیئاً إلّا الدَّغـَلَ و تنفيقَ [أی: ترویجَ] الشَّبَه [=النـّـُحاس الأصفر، بَدَلَ الذَّهَب!] و الرَّصاص [الأبیض، بدلَ الفِضـَّة!] على المسلمين.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/21ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات صدوق ره، ترجمه، ص117و118:
باب «سی و ششم»: اعتقاد در عصمت انبياء و ائمّه و ملائكه:
ابن بابَوَيه رحمة اللَّه عليه گويد:
اعتقاد ما در شأن انبياء و رسل و ائمّه و ملائكه - صلوات اللَّه عليهم اجمعين - اينست كه ايشان معصوم و پاكيزه شده گانند از هر چركينى و آنكه ايشان هيچ معصيتى را مرتكب نمى شوند نه كبيره و نه صغيره، و نافرمانى حقتعالى نمی نمايند؛ هر چه امرشان ميفرمايد و هر چه مأمور ميشوند ميكنند[=لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ، وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ- التحریم/6].
و هر كه ايشان را در حالى از احوالشان معصوم ندانسته، پس بتحقيق كه جاهل بحق ايشان شده، و هر كه جاهل به ايشان شد كافِر است [اگرچه گاهی بر حَسَب ظاهر، محکوم به اسلام است؛ مثل سُنـّیان و زیدیان – شارح].
و اعتقاد ما در شأن ايشان آنست كه از ابتداء امرشان تا آخر هميشه معصوم و كامل و تمام و عالم ميباشند، و در هيچ حالى از احوالشان مُتـَّصِف بنقصى و معصيتى و جهلى نمى باشند [زیرا لازمۀ عصمت و وصایت و خلافت الهی همین ها است و اگر کوچکترین چیزی غیر از اینها باشد، سلب اعتماد مردم و تابعین از ایشان خواهد شد – شارح].
******************************************************
فرموده است شيخ مفيد علـَيهِ الرَّحمة كه:
((عصمت از خداوند تعالى براى حجّت خود، توفيق دادن و لطف است [از جانب او، در مصون بودن]... از گناهان و غلط نمودن (اشتباه كردن) در دين خداوند. و عصمت تفضلى است از جانب خداوند تعالى بر كسى كه بداند كه چنگ خواهد زد بعصمت او، و اعتصام، كار آن شخص چنگ زننده [یعنی خود پیامبران و امامان ع] است.
و نيست عصمت، مانع از قدرت بر قبيح [و اختیار در انجام گناه]، و نه مُضطرّكننده [= مجبور و ناچار سازندۀ] آن شخص معصوم، بسوى حَسَن [= کار نیک] و نه مُلجأ كننده [= وادار نمایندۀ] او بسوى حَسَن؛ بلكه عصمت چيزيست كه ميداند خداوند كه هرگاه بكند آن را در بارۀ بنده [ای] از بندگانش، اختيار نمى نمايد [آن بنده] با [وجود] آن [عصمت لطف شده به او] نافرمانى او را [با ترک ارادی و اختیاری عصمت خودش]؛ و [چنین] نيستند همه خلق، كه دانسته شود اين [اختیار صحیح در استفاده از عصمت خدادادی] از حال ايشان؛ بلكه دانسته شده [=افراد شناخته شده] از [میان] ايشان باين صفت [استفاده از عصمت، فقط] ايشانند ( [یعنی] آن كسانى كه برگزيدگان و نيكان از خلقاند). فرموده است خداوند تعالى: إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنـَى [=براستی که آنانکه سبقت یافته بر ایشان وعدۀ نیکوی ما - انبياء/101) تا آخِر آيه... و فرموده است كه: وَ لَقَدِ اخْتـَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالـَمِينَ [= و براستی ما آنها (اولیاء و اَوصیاء بنی اسرائیل) را از روی علم و آگاهی بر عالـَمیان برگزیدیم - دخان/32) و...
و پيغمبران و [اوصیای]ِ بعد از ايشان - صلواتُ اللَّهِ و سلامُه عليهم - معصوم ميباشند در حالت پيغمبرى خود، از جميع كبائر و صغائر؛ و عقل تجويز مينمايند بر ايشان ترك مستحبّى را بدون قصد تقصير و معصيت [از فرمان خدا]، و تجويز نميكند بر ايشان ترك واجبى را از واجبات؛ مگر پيغمبر ما و امامان بعد از او - صلوات اللَّهِ و سلامُهُ عليهم - كه [چون بوده اند کاملترین خلق خدا و اولیاء او، پس] بودند سالم [هم] از ترك مستحب [وترک اَولـَی = کار بهتر] و [هم از ترک] واجب [چه] پيش از حالت امامت و [چه] بعد از آن. و اما وصف نمودن ايشان بكمال در همه احوال ايشان؛ پس آنچه جزم بآن حاصل ميباشد كمال ايشان است در همه احوال ... و بتحقيق كه آمده است خبر بآنكه رسول خدا و امامان از ذُرِّيّۀ او - صلواتُ اللَّهِ و سلامُهُ عليهم - بودند حجتهاى خداوند از ابتدائى كه كامل نمود عقلهاى ايشان را [به عصمت از خطا] تا وقتى كه قبض نمود روح ايشان را، و نبود از براى ايشان [حتی در دوران کودکی و] پيش از حال تكليف، حال نقص و جهلى. پس بدرستى كه ايشان جارى مجراى عيسى و يحيى علـَيهـِمَا السّلامُ بودند در حصول كمال از براى ايشان با [وجود] صِغـَر سنّ، پيش از رسيدن بحدّ [بلوغ و تکلیف]؛ و اين امرى است كه تجويز مينمايد آن را عقول و انكار نمى نمايند آنرا؛ و نيست بسوى تكذيب [این همه] اخبار، راهى...)).
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/14ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات الإمامية ، ج1، ص: 96
[36] باب الاعتقاد في العصمة:
قال الشيخ أبو جعفرٍ[الصّدوق]- رَضِيَ اللّهُ عنه:
اعتقادُنا فِی الأنبياء و الرّسُل و الأئمّة و الملائكة - صلوات اللّه عليهم - أنّهم معصومون مطهّرون من كل دَنـَس، و أنّهم لا يُذنِبون ذنباً، لا صغيراً و لا كبيراً، و"لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ، وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ"[التحریم/6].
و من نـَفـَى عنهُمُ العِصمة َ في شيءٍ مِن أحوالِهـِم فقد جَهـِلـَهُم و من جهـِلـَهُم فهو کافِرٌ [و إن کان هو قد یکون محکوماً بالإسلام حَسَبَ الظاهر، کالعامّة و الزَّیدیّة – الشارح].
و اعتقادُنا فيهم أنَّهـُم مَوصوفون بالكـَمال و التـَّمام و العلم من أوائل امورهم إلى أواخرها، لا يُوصَفون في شيءٍ مِن أحوالِهم بنقص ٍوَلا عِصيانٍ ولا جهل ٍ[لأنـّها مجموعة ً مِن لوازم العصمة و الوصایة و الخِلافة الإلهیّة؛ و إن فـُقِدَ شیئٌ منها لـَصارَ الأمرُ إلی عدم اعتماد الناس و تابعیهم علیهم – الشارح].
****************************************************** تصحيح الاعتقاد، ج2، ص: 128-130
فصل في العصمة:
قال الشيخ المفيد - رَحِمَهُ اللهُ:
العصمة من الله تعالى لِحُجَجه هي التوفيق و اللطف [من الله] و الاعتصام من [جانب] الحجج بها عن الذنوب و الغلط في دين اللهِ تعالى. و العصمة تفضـّـُل مِن الله تعالى على مَن عَلِمَ أنـَّه يتمَسَّك بعصمته؛ و الاعتصامُ فعلُ المُعتصِم [أی المعصوم] و ليسَتِ العصمة ُ مانعة ً من القدرة على القبيح [و اختیارهِ] و لا مُضطرَّة ً لِلمعصوم إلى الحَسَن ولا مُلجـِئة ًله إليه؛ بل هي الشـَّيءُ الذي يَعلـَمُ اللهُ تعالى أنه إذا فعَلـَه بعبد من عَبيدِه لم يُؤثـِر معه معصية ًله؛ و لـَيسَ كلّ ُالخلق يُعلـَم هذا مِن حالِهِ،بل"المعلومُ مِنهُم ذلك"هـُمُ الصَّفوَة و الأخيارُ.
قالَ اللهُ تعالى: إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنـَى... الآية [سورة الأنبیاء/101]؛ و قال سبحانـَه: وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ [أی: اخترنا أنبیاءَ بنی إسرائیل و أوصیاءَهُم – علیهـِمُ السَّلامُ – سورة الدّخان/32]؛ و...
و الأنبياء ع و الأئمة ع مِن بَعدِهِم معصومون في حال نبوتهم و إمامتهم من الكبائر كلـِّها و الصغائر؛ و العقلُ يُجوِّز عليهم تركَ "مندوبٍ إليه"[أی: المستحَبّ] على غير التعمد للتقصير و العِصيان و لا يُجوِّز عليهم تركَ مُفترَض [أی: واجب]؛ إلاّ أنَّ نبيَّنا ص و الأئمة ع من بعده [حیثُ کانوا أکمَلَ خلقِ اللهِ و أولیائِهِ] كانوا سالمين من ترك المندوب و المُفترَض [و کلِّ ما کانَ أولـَی و أرجَحَ عِندَ اللهِ] قبلَ حالِ إمامتِهـِم و بَعدَها.
(فصل) فأما الوصف لهم بالكمال في كل أحوالهم فإنَّ المقطوعَ به: كمالـُهُم في جميع أحوالِهـِمُ التي كانوا فيها حُجَجاً لله تعالى على خلقه. و قد جاء الخبر بأن رسول الله ص و الأئمة ع من ذُرِّيَّته كانوا حُجَجاً لله تعالى مُنذ ُ أكمَلَ عقولـَهم [بالعصمة من الخطأ و الذنب و النقص] إلى أن قـَبَضَهُم و لم يكن لهم قبلَ أحوالِ [بلوغِهـِم إلی حدّ] التكليفِ أحوالُ نقصٍ و جهلٍ؛ فإنـَّهم يَجرُونَ مَجرَى عيسى ع و يحيى ع في حصول الكمال لهم مع صِغـَر السِّنّ و قبلَ [البلوغ]... وهذا أمرٌ تُجَوِّزُهُ العقولُ و لا تـُنكِرُهُ؛ وليسَ إلى تكذيب الأخبار[المُتکاثِرة فی نقله] سبيلٌ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/14ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
باب (سى و پنجم) اعتقاد در عدد انبياء و اوصياى ايشان: ابن بابَوَيه (رحمة اللَّه عليه) گويد: اعتقاد ما در عدد ايشان آن است كه يك صد و بيست و چهار هزار پيغمبرند، و يك صد و بيست و چهار هزار وصىّ پيغمبرند؛ براى هر پيغمبرى وصيّى است كه وصيّت باو نموده بامر خدا. و چنان معتقديم در بارۀ جملگى، كه ايشان آوردهاند حق را از نزد حقّ سُبحانـَه، و اينكه قول ايشان قول خدا است و امرشان امر خدا و اطاعتشان اطاعت خدا و مخالفت امرشان مخالفت امر خدا، و آنكه هيچ يك سخن نگفتند مگر از خدا و از وحى خدا [و یا از الهام او به اوصیاء – ش]. و اينكه سادات انبياء پنج نفرند كه مدار تمام دوران گرديده اند و آن پنج نفر صاحبان شريعتهايند و اولو العزم اند: نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمّد (صلـَّى اللَّهُ علـَيهِ و آلِهِ و عليهـِم اَجمعينَ)، و محمّد سيد ايشان و افضل ايشان است، و آنكه آن جناب (صلـَّى اللَّه عليه و آله و سلّم) حقرا آورده و تصديق پيغمبران كرده [جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ - الصّافـّات/37]؛ و آنكه آنانكه تكذيبش نمودند البته چشندگان عذاب دردناكند در آخرت [لـَذائِقـُوا الْعَذابِ الْأَلِيـمِ - الصّافـّات / 38]، و كسانیكه باو گرويدند و تعظيم و حمايتش نمودند و ياريش نمودند و پيروى كردند نورى [را] كه با او نازل شده، آن جماعت، ايشانند رستگاران و فائزان [فـَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ – الأعراف / 157]. و واجب است اعتقاد بآن كه حقتعالى نيافريده هيچ خلقى افضل از محمّد - صلى اللَّه عليه و آله و سلّم - و ائمه - عليهم السّلام - و ايشان محبوبترين خلايقند بسوى خدا و گرامى ترين خلقند بر حقتعالى و مُقدَّمند بر همه در اقرار بخدا وقتى كه خداوند گرفت عهد پيغمبران را و گواه گرفت ايشان را بر خودشان كه: "آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه عرض نمودند: بلى" [وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا بَلـَى - الأعراف/172]. و آنكه حقتعالى مبعوث فرمود پيغمبر خود محمّد (صلـَّى اللَّهُ عليه و آلِهِ و سلّم) را براى باقى پيغمبران در عالـَم ذرّ*. [*مرحوم شارح گوید: و آن عالـَمی است که ذکرش در احادیث آمده؛ و چنین بوده که ارواح بنی آدم(ع) قبل از خلقت آنحضرت، در آنجا بصورت ذرّات غبار معلـَّق در جوّ بودند... و چون آدم(ع) آفریده شد، بعض این ذرّات در نظر او آمد و شادمان گشت به کثرت اولاد خود... و ما امروز خِطاب به او گوئیم: ای پدر ما آدم؛ از ما سلام خدا بر تو باد! لیکن چقدر خوش گمان بودی به این اولادت و چقدر شادمان و دلخوش بودی به ایشان!! گنهکار پس از گنهکار، جفاکار پس از جفاکار، سرکش پس از سرکش، کافِر پس از کافِر، منافق پس از منافق، دروغگو پس از دروغگو، خائن پس از خائن، فاسق پس از فاسق، فاسد پس از فاسد، ظالم پس از ظالم، جاهل پس از جاهل، غافل پس از غافل، عاطل (= ولگرد و بیکاره) و باطل پس از عاطل و باطل!! ... بجز اندکی از ایشان که انبیاء و اَوصیاء و علماء اتقیاء و صلحاء اند، که ایشان نیز همواره روی به قِلـّت نهاده اند پس از قِلـّت، و در شدّت (=سختی و گرفتاری) اند پس از شدّت، و وحشت پس از وحشت، و ذِلـَّت پس از ذلـّت، و غُربَت پس از غربت، و هجرت از دیار خود پس از هجرت! پس اگر چنین نبود که امر شده ایم به صبر و شکیبائی، هرآینه میطلبیدیم از خدا مرگ عاجل (=فوری) و لِقاء آجـِل (=آینده، در قیامت) را! لیکن حقّ تعالی ما را امر فرموده به رضا به قضاء الهی و تسلیم امر او بودن؛ و ما با همه سختیها که کشیده ایم، باز چون زینب کبری (س) گوئیم که: جز زیبائی چیزی ندیده ایم! و خداوند ما را کفایت کند که نیکو وکیل است و او را شکر و سپاس جزیل (=فراوان) است! – شارح]. و آنكه خداوند هر عطائى كه بهر پيغمبرى فرمود بقدر معرفتش بحقّ پيغمبر ما محمّد (صلـَّى اللَّهُ عليهِ و آلِهِ و سَلّم) عطا نموده و موافق ِ سبقت نمودنش بسوى اقرار بآن جناب. و اعتقاد داريم كه حقتعالى آفريده مجموع خلق را براى محمّد و اهل بيت او (علـَيهـِمُ الصَّلاةُ وَ السّلامُ) [زیرا ایشان کاملترین رؤساءِ خلق خدا هستند و فیض الهی نازل میشود به لطف وجود ایشان – شارح]، و آنكه اگر ايشان نبودند خداوند نمىآفريد آسمانها و زمين را و نه بهشت و جهنم را و نه آدم و نه حَوّاء و نه ملائكه و نه هيچ آفريده را. صلواتُ اللّهِ عليهم أجمعينَ. و اعتقاد ما آنست كه حجّتهاى خداوند دوازده امامند: (1) اوّل ايشان امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است؛ (2) بعد از آن امام حسن [مجتبی] عليه السّلام؛ (3) پس امام حُسَين عليه السّلام؛ (4) پس علىّ بن الحُسَين [زَین العابدین/ سجّاد]عليه السّلام؛ (5) پس محمّد بن على [باقر العلوم] عليه السّلام؛ (6) پس جعفر بن محمّد [صادق] عليه السّلام؛ (7) پس موسَى بن جعفر [کاظم] عليه السّلام؛ (8) پس علىّ بن موسَى [الرّضا] عليه السّلام؛ (9) پس محمّد بن على [جواد الأئمّة/ تقیّ] عليه السّلام؛ (10) پس علىّ بن محمّد [هادِی النـَّقیّ] عليه السّلام؛ (11) پس حسن بن على [عسکری] عليه السّلام؛ (12) پس "م ح م د" بن الحسن [المَهدِیّ]، حجّت الله، ايستاده بأمر (دین) خدا [=القائم بأمر الله]، صاحب زمان و خليفۀ خداوند رحمان در زمين، حاضر در كلّ بلاد غائب از نظر عِباد، صلوات اللَّه عليهم اجمعين. و اعتقاد ما در حقّ ايشان اينست كه ايشان اُولو الأمر [=صاحِبان دستور الهی] اند كه خداوند امر به اطاعتشان فرموده [سورة النـِّساء/ آیات 59 و83]*؛ [*و نزد ما جائز نیست شرعاً و عقلاً، لقب دادن یا ملقـّب شدن کسی غیر از ایشان به "اولی الأمر" که از القاب خاصّۀ ایشان است؛ چه بتحقیق که در اخبار متواتره آمده اختصاص این لقب به ائمّۀ اطهار(ع) و تکذیب کسی غیر ایشان که این لقب را برگیرد ... آنهم با وجود حکم عقل سلیم فطری، به عدم جواز فرمان الهی به اطاعت مطلقه از غیر معصوم، که در معرض سهو و خطا و نِسیان و غیر اینها از مَفاسِد و نقائص و کاستیهای بشری است! و بتحقیق که ما (= مرحوم شارح) در رساله ای که در ردّ بر اَتباع فاضل (ملا) احمد نراقی – که خدا از خطایای او درگذرد – نوشته ایم، ذکر نموده ایم که قول به ولایت مطلقۀ فقیه، که فاضل مزبور در بعض رسائل ضعیفه و پر تکلـّـُف خود بدان گرویده، از اقاویل شاذ ّ(=نادر و بی پایۀ) عامّه (= اهل سنـّت) است؛ و آن چنانکه شیخ انصاری در "کتاب المکاسب" بیان داشته، قولیست که اثبات آن بقول عرب: "همانند تراشیدن چوب سخت پر تیغ (= قـَتاد) است بدست و در جهت عکس!!" [= دونـَه خـَرطُ القـَتادِ]؛ و خداوند پناه دهد ما را از گرایش به چیزهای شاذ ّ و بی پایه... – شارح].
و ايشان [امامان معصوم] شاهدان بر مردمند؛ و ايشان ابوابُ اللّه اند و راه حضرت اِله اند و دليلان بر خداوندند؛ و موضع سرّ علم او و بيان نمايندگان وحى او و اركان توحيد اويند؛ و آنكه ايشان معصوم و محفوظند از خطا و لغزش. ايشان آن كسانند كه حقتعالى ناپاكى را از ايشان برده و ايشان را خوب پاكيزه كرده [طبق شأن نزول این آیه: إنـَّما یُریدُ اللهُ لِیُذهِبَ عنکـُمُ الرِّجسَ أهلَ البَیتِ وَ یُطـَهــِّرَکـُم تطهیراً – الأحزاب/33؛ که روایات شیعه و سنـّی در اینکه این آیه فقط در شأن ایشان نازل شده متواتر است؛ جهت آگاهی بر بعضی مدارک اهل سنت، رجوع شود به: فضائلُ الخمسةِ مِنَ الصِّحاحِ السِّتـّةِ، از: علاّمه سیّد مرتضی فیروزآبادی – رَحِمَهُ اللهُ، 1/224-243؛ و نیز ترجمۀ فارسی آن: "فضائل پنج تن در صِحاح ششگانۀ اهل سنـّت"، 1/376-402]؛ و آنكه مَر ايشان را مُعجـِزها و دليلها است؛ و ايشان امان اهل زمينند چنانچه ستارهها امان اهل آسمانند[کمال الدّین، شیخ صدوق، ج1/205 و 207؛ 2/485؛ جهت آگاهی بر مدارک سُنـّیان در نقل این حدیث: فضائل الخمسة، فیروزآبادی، 2/59 و60]؛ و مَثـَل ايشان مَثـَل كشتى نوح (ع) است كه هر كه سوار آن شد نجات يافت؛ و مَثـَل باب حِطـَّه* است [برای بنی اسرائیل، که در دو سورۀ بقره /58 و اَعراف /161آمده؛ چنانکه باز هم در احادیث شریفه آمده است - ش]. *مترجم گويد: باب حِطـَّه براى بنى اسرائيل بود و آن درگاهى بود كه مأمور شدند كه خميده داخل آن شوند و بگويند "حِطـَّة" يعنى [حَطَّ اللهُ ذنوبَنا=]"خدا گناه ما را بريزد"؛ و اين عمل طريق توبه اى بود براى آنها و وسيلۀ عفوى؛ و آن درگاه، دروازۀ قريَۀ أريحا(Jericho) [یریخو] از بلاد شام [یعنی فلسطین – در کرانۀ باختری رود اردن و شمال بحرالمیّت] بود.
مُصَنـِّف [= شیخ صدوق ره] گويد: و اعتقاد ما آنست كه ايشان بندگان مُكرَم [=گرامی داشتۀ] خداوندند كه سبقت بر او نميگيرند بگفتار، و ايشان بأمر او عمل مينمايند[ = بل عِبادٌ مُکرَمونَ لا يَسْبـِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ - الأنبیاء / 26و27]. و چنان معتقديم در حق ايشان كه: مَحَبَّتشان ايمان است و بغضشان كفر است و آنكه امرشان امر خدا است و نهيشان نهى خدا و اطاعتشان اطاعت خدا و نافرمانيشان نافرمانى خدا و دوستشان دوست خدا و دشمنشان دشمن خدا است. و معتقديم كه زمين خالى نمىماند از حجّت خدا [که] يا ظاهر و عَيان است و يا ترسان و پنهان. و معتقديم كه حجّت الهى در زمين خدا و خليفۀ او در ميان بندگانش در زمان ما، اين زمان، قائم [مَهدیّ] مُنتظـَر [= مورد انتظار] "م ح م د" بن الحسن بن علىّ بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب (علـَيهـِمُ السّلامُ) است، و آنكه آن حضرت همان كسى است كه باو خبر داده پيغمبر – صلـَّى اللَّهُ عليه و آله و سلّم - از جانب حقتعالى باسم و نسب شريفش؛ و آنكه او همان كسيست كه پر ميكند زمين را به انصاف و عدل چنانچه پر شده بظلم و جور؛ و آنكه او همان كسى است كه ظاهر و غالب ميفرمايد حقتعالى باو دين خود را براى اينكه غلبه دهد او را بر دين بالكلـّيّة و اگر چه اين امر را مشركان نخواهند [= لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ – التـَّوبَة/33]؛ و آنكه او همان كسى است كه فتح ميفرمايد حقتعالى بر دو دست مباركش مشارق و مغارب زمين را تا باقى نماند در تمام زمين هيچ مكان مگر آنكه صدا بلند شود در آن بأذان، و دين بالتـَّمام مختصّ خداوند بوده باشد[= وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلّـُهُ لِلَّهِ - الأنفال/39]. و آنكه او همان مَهديّ [= هدایت یافتۀ الهی] است كه پيغمبر - صلى اللَّه عليه و آله و سلّم - باو خبر داده؛ و آنكه او چون خروج فرمايد عيسى بن مريم عليه السّلام فرود آيد و در عقب آن حضرت نماز گذارد [زیرا حضرت عیسی مسیح (ع) به اعتقاد ما زنده است، همانطور که در احادیث تفسیری قرآن کریم، ذَیل آیۀ 55 سورۀ آل عِمران آمده؛ بر خِلاف مسیحیان که به زعم ایشان، آنحضرت به صلیب کشیده شده و بشهادت رسیده است؛ ولی قرآن گفتۀ آنها را تکذیب میفرماید: سورۀ نساء/ آیۀ 157]؛ و كسىكه در عقب آن حضرت نماز گذارد مانند كسى است كه در عقب رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم نماز گزارده، زيرا كه آن حضرت جانشين آن جَناب است. و معتقديم كه شدنى نيست كه قائم و برپاشونده [= قیام کننده به امر دین خدا] غير از آن حضرت باشد، هر چقدر در غيبت خود باقى بماند، و [حتی] اگر باقى بماند در غيبت خود بقدر تمام عمر دنيا، قائمى غير از او نخواهد بود؛ جهت آنكه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلّم و ائمه عليهم السّلام بر آن حضرت دلالت نمودهاند باسم و نسب شريفش و باو تصريح نموده و بشارت دادهاند، صلوات اللَّه عليهم اجمعين.
و من [=شیخ صدوق] اين فصل را از كتاب "هدايه"[ص7] بيرون آوردهام*.
[*شارح گوید: تمامی اینها از احادیث متواتره نزد ما شیعیان استخراج شده،... و جهت آگاهی بر مدارک سُنـّیان که اینگونه احادیث متواتره را در مورد امام مهدی- عجّلَ اللهُ فرجَهُ و سهـَّلَ مخرجَهُ - نقل کرده اند، رجوع شود به کتاب "فضائل الخمسة مِن الصِّحاح السِّتـَّة" از علامۀ معاصر ما سیّد مرتضی فیروزآبادی...، خاتمة الکتاب، ج3/ ص324-343- پایان گفتار شارح] [و نیز رجوع شود به ترجمۀ کتاب مزبور: "فضائل پنج تن(ع) در صِحاح ششگانۀ اهل سنـّت"، ج4/ ص331-361].
+ نوشته شده در شنبه 1389/11/09ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات الإمامية، للصّدوق،ج1/ ص 92-95
[35] بابُ الاعتقاد في عدد الأنبياء و الأوصياء – علـَيهـِمُ السّلامُ:
قال الشيخ [الصّدوق]- رحمة اللّه عليه:
اعتقادُنا في عددهم أنّهم مِائة ُأَلفِ نبي ٍّوَأربعة ٌوَعِشرُونَ ألفَ نبي ٍّ(124000)، و مِائة ُألفِ وَصِي ٍّوَ أربعة ٌوَعِشرُونَ ألفَ وَصِي ٍّ(124000)، لِكلّ نبي ٍّ مِنهم وصيّ ٌأوصَى إليه بأمر اللّه تعالى [و لذلک تـَساوَی عددُ الأنبیاء وَ عددُ الأوصیاء – الشارح]. و نعتقد فيهم أنّهم جاؤُوا بالحقّ مِن عِندِ الحقّ. و أنّ قـَولـَهم قولُ اللّهِ تعالـَى، و أمرَهُم أمرُ اللّهِ تعالـَى، و طاعتـَهم طاعة ُاللّهِ تعالى، و معصيتـَهم معصية ُاللّهِ تعالى. و أنّهُم - عليهم السّلام - لم يَنطِقوا إلّا عن اللّهِ تعالى و عن وَحيـِه [أو إلهامِهِ للأوصیاء - ش]. و أنّ سادة الأنبياء خَمسة ٌ، الذين عليهم دارتِ الرَّحَى و هم أصحاب الشرائع، و هم اُولـُو العزم: نوح، و إبراهيم، و موسى، و عيسى، و محمّد، صلوات اللّه عليهم أجمعين. و أنّ محمّداً (صلـَّی اللهُ عَلـَیهِ و آلِهِ) سَيِّدُهُم و أفضلهم، و أنّه "جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ"*[السّابقینَ علیه – ش][*الصّافـّات/37]. و أنّ الذين كـَذَبُوا "لـَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ"[الصّافـّات/38]، و أنـّه: "فـَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ*" الفائزون [*الأعراف/157]. و يجب أن نعتقِدَ أنّ اللّهَ تعالى لم يَخلـُق خلقاً أفضلَ مِن محمّدٍ و الأئمّةِ، و أنّهم أحَبّ ُالخلق إلى اللّهِ، و أكرَمُهم عليه، و أوّلهم إقراراً به لـَمّا أخـَذَ اللّهُ ميثاقَ النـَّبيّينَ "وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا بَلـَى" [الأعراف/172]. و أنّ اللّه تعالى بعث نبيَّهُ محمّداً - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - إلى الأنبياء(ع) في [عالـَمِ] الـذ َّرّ*. [*قال الشارحُ – رَحِمَهُ اللهُ تعالی: و هو العالـَمُ الواردُ ذکرُهُ فی الأحادیث، الـّذی کانت أرواحُ بنی آدمَ فیه کالذرّات المعلـَّقة فی الجوّ، قبلَ خِلقة آدم(ع)؛ و لمّا خـُلِقَ آدمُ(ع) تـَراءَت له بعضُ هذِهِ الذرّاتِ ففـَرِحَ حیثُ اُعلِمَ بکـَثرَةِ أولاده...؛ فنقول الیومَ: یا أبانا آدمُ! علیک منـّا سلامُ اللهِ! لکنـَّکَ ما أحسَنَ ظنـَّکَ بهؤلاءِ أولادک و ما أفرَحَکَ بهم!! عاصٍ بعدَ عاصٍ، فاجرٌ بَعدَ فاجرٍ، طاغٍ بعدَ طاغٍ، کافِرٌ بعدَ کافِرٍ، منافقٌ بعدَ منافقٍ، کاذبٌ بعدَ کاذبٍ، خائنٌ بعدَ خائنٍ، فاسقٌ بعدَ فاسقٍ، فاسدٌ بَعدَ فاسدٍ، ظالمٌ بعدَ ظالمٍ، جاهلٌ بَعدَ جاهلٍ، غافلٌ بعدَ غافلٍ، عاطلٌ بعدَ عاطلٍ، باطلٌ بعدَ باطلٍ!!... إلاّ قلیلاً منهم، و هم الأنبیاء و الأوصیاء و العلماء الأتقیاء و الصّلحاء، و هم فی قِلـَّةٍ بعدَ قِلـَّةٍ، و شدَّةٍ بعدَ شدَّةٍ، و وحشةٍ بعدَ وحشةٍ، و ذِلـَّةٍ بعدَ ذِلـَّةٍ، و غربةٍ بعدَ غربةٍ، و هجرةٍ بعدَ هجرةٍ!!... فلولا اُمِرنا بالصّبر و الِاصطبار، کـُنـّا لـَنـَسألـُنَّ اللهَ المَوتَ العاجِلَ و اللـِّقاءَ الآجـِل؛ ولکنّ اللهَ تعالی أمَرَنا بالرّضا بقضائه و التسلیم لأمره، و ما رأینا إلاَّ الجمیلَ، و هو حسبُنا و نِعمَ الوکیلُ، فله الشکر الجزیلُ – الشارح]. و أنّ اللّهَ تعالى أعطـَى ما أعطـَى كلَّ نبي ٍّ،على قدر معرفتِه نبيَّنا، و سَبقِهِ إلـَى الإقرار به. و أنّ اللّهَ تعالى خلـَقَ جميعَ ما خلـَقَ، له(ص) و لأهل بيته - عليهم الصّلاةُ وَ السّلامُ- [لأنـَّهـُم أکمَلُ رُؤَساءِ خلق اللهِ، و الفـَیضُ یَنزِلُ بلطف وجودِهِم – الشارح]. و أنّه لولاهُم لـَما خلقَ اللّهُ السماءَ و الأرضَ، و لَا الجنّة َو لَا النّارَ، و لا آدمَ و لا حَوّاءَ، و لا الملائكة َو لا شيئاً ممّا خلـَقَ ، صلواتُ اللّهِ عليهم أجمعينَ. و اعتقادُنا أنّ حُجَجَ اللّهِ تعالى على خلقه بعدَ نبيّه محمّد - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - الأئمّة ُالِاثنا عَشـَرَ: (1)أوّلـُهم أميرُ المؤمنين عليّ بنُ أبي طالبٍ، (2) ثمّ الحسنُ [بنُ علیٍّ المجتبَی]، (3) ثمّ الحسينُ [بنُ علیّ]، (4) ثمّ عليّ بنُ الحسينِ[زَینُ العابدینَ / السّجّادُ]، (5) ثمّ محمّدُ بنُ عليٍّ [الباقرُ]، (6) ثمّ جعفرُ بنُ محمّدٍ [الصّادقُ]، (7) ثمّ مُوسَى بنُ جعفرٍ [الکاظمُ]، (8) ثمّ عليّ بنُ مُوسَى [الرِّضا]، (9) ثمّ محمّدُ بنُ عليٍّ [التـَّقیّ ُالجوادُ]، (10) ثمّ عليّ بنُ محمّدٍ [النـّقیّ الهادی]، (11) ثمّ الحسنُ بنُ عليٍّ [العسکریّ ُ]، (12) ثمّ "م ح م د" بنُ الحسنِ [المَهدِِیّ ُ] الخلف الحُجّة ُ "القائمُ بأمر اللّه " صاحِبُ الزَّمانِ، خليفة ُُاللّهِ [و بقیّة اللهِ] في أرضِهِ، خليفة اللّهِ،الحاضرُ في الأمصار الغائبُ عن الأبصار - صلواتُ اللّه عليهم أجمعين. و اعتقادُنا فيهـِم: أنّهم "اُولوا الأمر" الَّذين أمَرَ اللّهُ تعالى بطاعَتِهـِم [سورة النـِّساء/59و83] [و لا یجوز عندنا شرعاً و عقلاً تلقیبُ غیرِهِم أو تلقـّبُهُ بهذا اللقب الخاصّ بالأئمّة – علیهم السلام – فإنـّه قد تواتـَرَتِ الأخبارُ بکونهم خاصّة ً((اولی الأمر)) المذکورین فی القرآن الکریم و تکذیبِ مَن سُمِّیَ بذلک غیرَهُم ... مع حکم العقل السّلیم الفطریّ بعدم جواز أمر الله تعالی بإطاعة غیر المعصوم مطلقة ً، لأنـَّه فی معرض السّهو و الخطأ و النـِّسیان و غیرِها من المفاسد و النقائص و المَناقِص؛ و قد ذکرنا فی رسالتنا فی الرّدّ علی أتباع الفاضل احمدَ النـَّراقیّ – عفـَا اللهُ عنه – أنَّ القولَ بالولایة المطلقة للفقیه، الذی تمسّک به الفاضل المذکور فی بعض رسالاته الضعیفة المُتکلـَّفة، قولٌ شاذّ من أقاویل العامّة؛ و هو کما یقول الشیخ الأنصاریّ فی کتابه "المکاسب": "دونـَه خـَرطُ القـَتادِ!"*؛ وأعاذنا اللهُ مِنَ الِاشتِذاذ ... – الشارح].
[*توضیح المَثـَل: القـَتاد: نوع من الأشجار له أشواكٌ كـَالإبر. الخـَرط: أن تـُزيلَ ورقَ الشجر بكفـَّيكَ. فـ (خرط القتاد) معناه: إزالة هذه الأشواك التي تـُشبـِهُ الإبرَ باستعمال الأكـُفِّ!! ولا شكَّ أن هذا الأمرَ غاية ٌ في الألـَم ؛ فلا يستطيع أحدٌ أن يَصبـِرَ عليه. فإذا أردنا أن نبالغ في صعوبة شيءٍ مّا، أو أنـَّه بعيدٌ جدّاً، قلنا: (دونه خرط القتاد!) أي: أنَّ خرطَ القتادِ دونـَه!! أي أقلّ ُمِنهُ في الصّـُعوبَة! نقلاً عن هذا الموقع: http://majles.alukah.net/showthread.php?t=22219 - انتهی النقلُ؛ – بقیّة نصّ اعتقادات الصّدوق ره فی وصف الأئمّة الأطهار ع:]
و أنّهـُمُ الشّهداءُ عَلـَى النـّاس. و أنّهم أبوابُ اللّهِ، و السَّبيلُ إليهِ، و الأدِلّاءُ* عليه [*الأدِلّآء: جمع الدّلیل و هو الهادی]. و أنّهم عَيبَة علمِهِ [أی: مَوضِعُ أسرار علومه – ش]،و تـَراجـِمَة ُ وَحيـِهِ [أی: مُبَیـِّنوه؛ و هی جمع التـّـُرجُمان – ش] و أركانُ توحيدِهِ. و أنّهم معصومون من الخطأ و الزَّلـَل. وأنّهُمُ الّذينَ أذهبَ اللّهُ عنهـُمُ الرِّجسَ و طهّرَهُم تطهيراً [کما فی شأن نزول الآیة الکریمة 33 من سورة الأحزاب – و هذا الحدیث متواترٌ عندَ الفریقـَین؛ و للعثور علی مدارک العامّة فی نقله، انظر: فضائل الخمسة من الصِّحاح السِّتـّة، للعلاّمة الفیروزآبادی – رَحِمَهُ اللهُ، 1/224-243]. و أنّ لهم المعجزات و الدلائل. و أنّهم أمانٌ لأهل الأرض، كما أنّ النجوم أمان لأهل السماء [کمال الدّین، للصّدوق، ج1/205 و 207؛ 2/485؛ و للعثور علی مدارک العامّة لهذا الحدیث، انظر: فضائل الخمسة، للفیروزآبادی، 2/59 و60]. و أنّ مَثـَلـَهُم في هذه الأمّة كسفينة نوح(ع) أو كباب حِطّةٍ*[لبنی إسرائیلَ، مذکورة ً فی سورتـَی ِالبقرة /58 و الأعراف/161- کما جاءَ فی الأحادیث الشریفة - ش]. ْ[*قال ابن الأثیر فی"النـِّهایة"
ذیلَ قوله تعالی لبنی اسرائیل"وَ قولوا حِطـَّة ٌ": أى قولوا حُطَّ عنّا
ذنوبنا... و قالَ المورّخون إنّ بابَ حِطـَّة هو أريحا [یریخو] (Jericho) و هي مدينة فلسطينية تاريخية قديمة تقع علي الضـَّفـَّة الغربية لنهر و أنّهم عبادُ اللّهِ المُكرَمونَ الّذينَ "لا يَسْبـِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ"[الأنبیاء/27]. و نعتقد فيهم أنّ حُبَّهم إيمان، و بُغضَهم كفر، و أنّ أمرَهم أمرُ اللّه تعالى، و نهيَهم نهيُ اللّهِ تعالى، و طاعتـَهم طاعة ُاللّهِ تعالى، و وليَّهم وليّ ُاللّهِ تعالى، و عدوَّهم عدوّ ُاللّهِ تعالى، و معصيتـَهم معصية ُاللّهِ تعالى. و نعتقِدُ أنّ الأرضَ لا تخلو مِن حُجّةٍ لِلّهِ على خلقِهِ، إمّا ظاهرٌ مشهورٌ أو خائفٌ مغمورٌ [* فی لسان العرب: المغمور من الرّجال: الذی لیس بمشهور]. و نعتقِدُ أنّ حجّة َاللّهِ في أرضِهِ، و خليفتـَهُ على عبادِهِ في زماننا هذا، هو القائمُ المُنتظـَرُ [المَهدیّ] "م ح م د" بنُ الحسنِ بنِ عليِّ بنِ محمّدِ بنِ عليِّ بنِ مُوسَى بنِ جعفرِ بنِ محمّدِ بنِ عليِّ بنِ الحسينِ بنِ عليِّ بنِ أبي طالبٍ [صلوات اللهِ و سلامُه علیهـِم اجمَعینَ]. و أنّه هو الذي أخبَرَ به النبيّ - صلـَّى اللّهُ علـَيهِ و آله و سلّم - عن اللّهِ عزَّ و جلَّ باسمه و نسبه؛ و أنّه هو الذي يَملَأ الأرضَ قسطاً و عدلاً، كما مُلِئَت جوراً و ظلماً؛ و أنّه هو الذي يظهر اللّه به دينه، "لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ"[التوبة/33]. و أنّه هو الذي يَفتـَحُ اللّهُ على يَدَيهِ مَشارِقَ الأرضِ و مَغارِبَها، حتى لا يَبقـَى في الأرض مكانٌ إلّا نـُودِيَ فيه بالأذان،"وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلّـُهُ لِلَّهِ"[الأنفال/39] تعالـَى. و أنّه هو المهديّ الذي اَخبَرَ بهِ النَّبِيُّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ - أَنَّهُ إِذَا خَرَجَ نَزَلَ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ - عَلَيْهِ السَّلَامُ – [لأنـَّه حیّ باعتقادنا کما جاء فی أحادیث تفسیر القرآن الکریم – ذَیل الآیة 55 مِن سورة آل عِمران؛ خِلافاً للنـَّصارَی الـّذین یَزعُمونَ أنـّه قد قـُتِلَ و صُلِبَ – النساء/ 157]، فَصَلَّى خَلْفَهُ؛ و يكون المصلّي إذا صلّى خلفـَه كمن كان مصلّياً خلفَ رسولِ اللّهِ (ص)، لأنّهُ خليفتـُهُ. و نـَعتقِدُ أنّه لا يجوزُ أن يَكونَ "القائمُ" غيرَه، بَقِيَ في غيبته ما بَقي، و لو بقي في غيبته عُمرَ الدنيا لم يكن ِالقائمُ غيرَه، لأنّ النبيّ - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - و الأئمّة - عليهم السّلام – دَلّوا عليه باسمه و نسبه، و به نصّوا، و به بَشّروا - صلوات اللّه عليهم.
[یقولُ الصّدوقُ – أعلی اللهُ مقامَه:] و قد أخرجتُ هذا الفصلَ من كتاب الهداية [ص 7]*.
[*یقول الشارح – رحِمَهُ اللهُ: هذه کلـّها مُستخرَجة من الأحادیث المتواترة عندنا، ... و للعثور علی کتب العامّة الناقلة مثلَ هذه المتواترات فی "الإمام المهدیّ" – عجّلَ اللهُ فرجَهُ و سهـَّلَ مخرجَهُ – و أنـّه هو نفسُ مُعتقـَدِنا عیناً، راجع کتابَ "فضائل الخمسة من الصِّحاح السِّتـَّة" للعلامة المعاصر السیّد مرتضی الفیروزآبادی...، خاتمة الکتاب، ج3/ ص324-343].
+ نوشته شده در شنبه 1389/11/09ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
اعتقادات صدوق ره، ترجمه، ص112-113:
باب (34) اعتقاد در شأن انبياء و رسل و حُجَج و [برتری ایشان بر] ملائكه [و تعیین ایشان فقط از جانب خداوند تعالی]: ابن بابَوَيه رحمة اللَّه عليه گويد:
اعتقاد ما در شأن پيغمبران و رسولان و حجّتهاى خدا عليهم السّلام آن است كه ايشان افضل از ملائكهاند، و اينكه چون حقتعالى بملائكه فرمود: ((بدرستى كه من قرار خواهم داد خليفه اى در زمين، ملائكه عرض نمودند: آيا قرار ميدهى در زمين كسى را كه فـَساد ميكند در آن و خونها ميريزد؟ و ما تسبيح بحمد تو مينمائيم و تقديس براى تو ميكنيم)) [إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَة ً، قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ؟ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ- البقرة 2: 30]؛ خلاصۀ كلام ملائكه تمنـّاى منزلت آدم عليه السّلام در زمين بود و معلوم است كه تمنـّا ننمودهاند مگر منزلتى را كه فوق منزلت آنها است. و ديگر آنكه علم موجب مزيّت است، حقتعالى در قرآن فرموده كه: ((تعليم كرد خداوند آدم عليه السّلام را مجموع اسمها؛ بعد از آن وانمود آنها را بر ملائكه، پس گفت: خبر دهيد مرا اى ملائكه به اسمهاى اين جماعت اگر شما راستگويان بودهايد، ملائكه گفتند: تسبيح تو را است اى خداوند؛ نيست ما را علمى مگر آنچه تو ما را تعليم فرموده باشى بدرستى كه تو داناى حكيمى. فرمود خداوند كه: اى آدم خبر ده ملائكه را بنامهاى اين اشخاص؛ پس چون آدم عليه السّلام خبر دادشان بنامهاى آنها، حقتعالى بملائكه فرمود كه: آيا نگفتم بشما كه من بتحقيق مىدانم غيب آسمانها و زمين را و مىدانم آن را كه بُروز ميدهيد و آن را كه پنهان مينمائيد)) [وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ، فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ؛ قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا، إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ. قالَ يا آدَمُ أَنْبـِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ، فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ - البقرة 2: 31- 33]. و اينها همه موجب ترجيح آدم مىشود بر ملائكه،... بدليل آن كه حقتعالى فرموده: ((أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ؛ يعنى: خبر ده اى آدم ملائكه را بنامهاى آن اشخاص)). و از جمله دليلهائى كه اثبات تفصيل آدم عليه السّلام بر ملائكه مينمايد امر كردن حقتعالى است ايشان را بسجود براى آدم عليه السّلام [چنانکه در این آیۀ کریمه است: فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلّـُهُمْ أَجْمَعُونَ = پس ملائکه همگی سجده نمودند - الحِجر 15: 30]؛ و معلوم است كه امر نفرموده بسجود مگر براى كسى كه افضل از آنها باشد و سجود مذكور ملائكه بندگى بود براى حقتعالى و احترام بود براى آدم عليه السّلام جهت آنچه در صُلب او سپرده شده بود از پيغمبر ما و ائمه صلواتُ اللَّهِ عليهم اجمعين [چنانکه در اخبار آمده است – شارح*]. و جناب نبوى - صلـَّى اللَّهُ عليه و آلِهِ و سَلّم – فرموده: " من افضلم از جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و از كلّ ملائكۀ مُقرَّبين و من بهترين خلقم و آقاى اولاد آدمم ". و امّا آنكه حقتعالى فرموده كه: ((هرگز سرپيچى نمىكند مسيح از اينكه بنده باشد مر خداوند را؛ و نه ملائكۀ مُقرَّبين)) [لـَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لَا الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ- النساء 4: 172]، هم، موجب تفصيل ملائكه بر حضرت عيسى عليه السّلام نميشود؛ و اين سخن را كه حق تعالى فرموده از آن راهست كه بعضى مردمان بودند كه معتقد خداوندى عيسى بودند و عبادت او مينمودند و آنها صِنفى از نـَصارَى [= مسیحیان] بودند و بعضى ديگر ملائكه را ميپرستيدند و آنها طائفۀ صابئان و غيرها ميبودند، و از اين رو حقتعالى فرمود كه: "هرگز سرپيچى نمىكند مسيح از اينكه بنده باشد مر خداوند را (اِلـَى آخِر)"؛ يعنى: هرگز مسيح و سائر معبودهاى غير من كه مشركان عبادت آنها نمودهاند سرپيچى نمىنمايند از اينكه بندگان باشند براى من. و ملائكه روحانيّانند و معصومانند؛ نافرمانى نمىكنند خدا را هر چه امرشان فرمايد و مىكنند آنچه را مأمور ميگردند [لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ، وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ - التحريم (66):6]؛ نه ميخورند و نه مىآشامند و نه مُتـَألـِّم ميشوند [و نه میخوابند] و نه بيمار و سفيد مو و پير ميگردند؛ خوراك و آبشان تسبيح است و تقديس و حياتشان از نسيم عرش است و [لذّت بردن و]تـَنـَعّـُمشان بانواع علمها است. آفريده ايشان را خداوند - بقدرت خود - نورها و روحها چنانچه خواسته و اراده نموده، و هر صنفى از ملائكه محافظت مينمايد نوعى از مخلوقات را. و ما قائل شديم بتفضيل اشخاصى كه تفضيل و ترجيحشان داديم بسبب آنكه آن حالتى كه بآن ميرسند از انواع خلقتهاى خداوندى، اعظم و افضل از حال ملائكه است، و اللَّهُ اَعلـَمُ.
********************************************************
[*تکمله ای برای بحث اسماء:
كمال الدّين، شیخ صدوق ره- ترجمه پهلوان، ج1/ ص 29- 33؛ فصل"سِرِّ فرمان به ملائكه در سجود به آدم (ع)":
...امام صادق عليه السّلام فرمود: ((خداى تعالى همه اسماء الهى را به آدم عليه السّلام آموخت، سپس "ارواح آن حجج طاهره" را بر ملائكه عرضه داشت و فرمود: اگر راست مىگوئيد كه شما (بخاطر تسبيح و تقديستان) سزاوارتر از آدم به خلافت هستيد، نامهاى ايشان را به من بگوئيد. گفتند: تو منزهى، ما را دانشى نيست جز آنچه تو به ما آموختى و تو دانا و حكيمى. خداى تعالى فرمود: اى آدم! اسماء ايشان را بازگو، و هنگامى كه اسماء حجج الهى را بيان كرد، به مقام والاى آدم نزد خداى تعالى واقف شدند، و دانستند كه آنان (حجج = ائمّۀ اطهار - ع) سزاوارترند كه خلفاى الهى و حجّتهاى او بر آفريدگان باشند. سپس آنها را از ديدگان ملائكه پنهان كرد و فرشتگان را به سبب ولايت و محبّتشان، به پرستش خود فرا خواند و به آنها گفت: آيا به شما نگفتم كه من به غيب آسمانها و زمين داناترم و مىدانم آنچه را كه شما آشكار مىكنيد و آنچه را كه شما نهان مىداريد؟)). ... و امام صادق عليه السّلام فرمودهاند: كسى كه آخرين ما را انكار كند، مانند كسى است كه اوّلين ما را انكار كند. و باز مىفرمايند: كسى كه يكى از اَحياء [= زندگان از امامان دوازده گانه ع] را انكار كند، مانند كسى است كه همه اموات [از آنها] را انكار كرده باشد. من [= صدوق] در اين كتاب، احاديث مربوط به اين موضوع را در جاى خود- إن شاء اللَّه- خواهم آورد، و بنا بر آنچه ذكر شد، درست است كه بگوئيم مقصود از «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»، ائمّه معصومين عليهـِمُ السّلام اند، و كلمه «اسماء» معانى بسيارى دارد و هيچ يك از آن معانى بر معانى ديگرش ترجيح ندارد، و اسماء همان اوصافند، و هيچ يك از اوصاف بر وصف ديگر ترجيح ندارد، و معناى اسماء اين است كه خداى سبحان، همه اوصاف ائمّه را- از اوّل تا به آخر- به ايشان آموخت، و از اوصاف ايشان، علم و تقوى و شجاعت و عصمت و سخا و وفا است... و در سخن ملائكه كه گفتند: «سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا» يعنى: «خدايا تو منزّهى و ما را دانش نيست جز آنچه تو به ما آموختى و تو عليم و حكيمى»، دليل روشن و حجّت آشكارى است بر گفتۀ ما كه: بر احدى جايز نيست كه در اسماء و اوصاف ائمّه، جز به تعليم خداى تعالى سخن گويد و از پيش خود بر آنها نامى نهد [یا اینکه مردم او را انتخاب کنند]، و اگر اين امر بر كسى روا باشد بر ملائكه رواتر [بوده] است، و چون ايشان با كلمه «سبحانَ اللَّه» (= پاک و منزّه است خدا از آلایش) آغاز كردند، اين تسبيحشان دلالت بر آن دارد كه شَرع [= ورود] در آن كار [=تعیین یا تسمیۀ امامان به سلیقۀ مردم] با توحيد منافات دارد (زیرا خود فرموده: اللهُ اَعلمُ حَیثُ یَجعَلُ رِسالتـَهُ = خدا خود داناتر است که کجا رسالت خود را قرار دهد - الأنعام/124)...].
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/10/27ساعت   توسط مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیّه - اصفهان
|
|